۰۲ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۶
بازخوانی خاطرات احمد توکلی؛

بنی‌صدر پدر مسئولان را درآورده بود

احمد توکلی در بخشی از خاطرات خود با اشاره به اختلافات مسئولان وقت با ابوالحسن بنی‌صدر، از تلاش امام خمینی(ره) برای حفظ وحدت در بحبوحه جنگ و گلایه برخی مسئولان از عملکرد بنی‌صدر سخن گفته است.
کد خبر : ۷۴۴۱۰۱
به گزارش صراط به نقل از مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ احمد توکلی از مبارزان نهضت اسلامی و فعالان سیاسی که در سال‌های پس از انقلاب مسئولیت‌های مختلفی از نمایندگی مجلس تا وزارت را عهده‌دار بود در اول مرداد ۱۴۰۴ دار فانی را وداع گفت.توکلی در دوران حیات خاطرات خود از زندگی و زمانه‌اش را در گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی به ثبت و ضبط سپرده است که در کتاب خاطرات او از سوی این مرکز منتشر شده است.توکلی در بخشی از یاد مانده‌های خود به حوادث بحرانی ابتدای انقلاب و اختلافات با بنی‌صدر اشاره می‌کند که در ادامه از نظر می‌گذرد: بنى‌صدر ابتدا با نگاه حقارت‌آمیزى به رجایى نگاه مى‌کرد، ولى بعداً پذیرفت. او دائماً مى‌گفت که من تحصیل‌کرده هستم، ولى او نیست. بعد‌ها هم که بنى‌صدر به علم خود خیلى فخر مى‌فروخت، امام در جواب او گفت: «بعضى‌ها عقلشان بیشتر از علمشان است، آقاى رجایى از شخصیت‌هایى است که عقلش بیشتر از علمش است».
 
اختلاف شهید رجایى و بنى‌صدر
پس از پذیرفته‌شدن آقاى رجایى، به‌عنوان نخست‌وزیر، دعوا بر سر تعیین وزرا آغاز شد. آقاى رجایى قبل از این که نخست‌وزیر شود، در دفتر آموزش‌وپرورش، در پشت میدان بهارستان مستقر بود. ایشان براى تعیین دولت خود عده‌اى را به آن دفتر دعوت کرد. اسماعیل داوودى شمسى، بهزاد نبوى و من، از جملهٔ آن افراد بودیم. بهزاد نبوى براى برنامهٔ تعیین دولت به آقاى رجایى کمک مى‌کرد. آن تیم بیشترشان براى وزارت کابینهٔ رجایى معرفى شدند، مهندس موسوى براى وزارت خارجه؛ بهزاد نبوى وزیر مشاور در امور اجرایى؛ محسن نوربخش وزیر اقتصاد و دارایى یا رئیس بانک مرکزى و بنده براى وزارت کار که بنى‌صدر با تعدادى از وزراى پیشنهادى موافقت نکرد. قرار شد بین آقاى رجایى و بنى‌صدر حکمیت شود. آیت‌الله انوارى از جامعهٔ روحانیت مبارز، آیت‌الله یزدى از جامعهٔ مدرسین که آن ایام نایب رئیس مجلس هم بود، در آن حکمیت بودند.در روز موعود قرار شد که ما چهار نفر و این دو نفر و آقاى رجایى، در مجموع هفت نفر، به دفتر بنى‌صدر برویم. بنى‌صدر در ساختمان سفیدى مستقر بود که قبل از انقلاب دفتر کار شاپور غلامرضا بود و بعداً دفتر آقاى هاشمی رفسنجانی شد. بنى‌صدر در سرسرا روى کاناپه با شلوار کردى نشسته بود. وقتى وارد شدیم حاضر نشد از جایش بلند شود. هر کسى روى یک مبلى نشست و براى من جا نشد، من هم رفتم پیش بنى‌صدر و عمداً به حالت کاملاً یله نشستم و معذرت خواستم که ببخشید کمرم درد مى‌کند.
 
این کار را کردم تا به‌خاطر تکبرش پاسخى گرفته باشد. آقاى مهندس موسوى شروع کرد به سخن‌گفتن. بسیار متین و مؤدب استدلال کرد، سوابقش را گفت و دربارهٔ برنامهٔ آینده‌اش حرف زد. نقطه‌نظرات خارجى‌اش را نیز شرح داد. در این میان بنى‌صدر به او فشار آورده بود که «شما فلان موقع، علیه من در سرمقالهٔ روزنامهٔ جمهورى اسلامى مقاله‌اى نوشته‌اى، آقاى موسوى هم خیلى خونسرد جواب مى‌داد که آن مقاله به این دلیل نوشته شد، انتقاد بود، اهانتى هم نکردیم، استدلال کردیم و غیره»، ولى بنى‌صدر در هر بار حرف خودش را تکرار مى‌کرد. آقاى رجایى خسته شد و گفت: «این‌طوری نمى‌شود. من هم تند شدم و گفتم: «آقاى بنى‌صدر، این راه حکمیت نیست، اگر دلیلى دارید مطرح کنید، نه این که مدام ادعایتان را تکرار کنید»، امّا بحث همین‌طور دور مى‌زد. آقاى رجایى هم گفت: «اگر حکمیت این گونه باشد، من در آن شرکت نمى‌کنم.» بلند شد برود که آقاى انوارى؛ رجایى را سر جایش نشاند و بحث ادامه پیدا کرد و دربارهٔ بهزاد نبوى و محسن نوربخش صحبت شد.
 
انقلاب کردیم که آزادانه از رئیس‌جمهور انتقاد کنیم
در ادامهٔ این جلسه که موقع ناهار شده بود، دربارهٔ بنده بحث شد. من سوابق خود را در بهشهر و مجلس توضیح دادم. از مبحث قانون‌گذارى خیلى دفاع کردم و خواستم که موضوع خودم را روشن کنم. قصهٔ تصرف باغ کاووس را که طرف‌دار بنى‌صدر بود، شرح دادم و گفتم: «به استناد شعار قانون‌گرایى شما... دوستان را قانع کردم که از آن باغ بیرون بیایند و قانون حاکم شود.» بنى‌صدر با تعجب زیادى گفت: «خیلى جالب است.» آقاى انوارى گفت: «مثل این‌که این فرد در خط شماست.» بنى‌صدر گفت: «اره، خیلى عجیب است، من اصلاً فکر نمى‌کردم ایشان این گونه باشد.» بنى‌صدر سپس ادامه داد: «خوب تعریف کن ببینم، چه خبر؟ من از بهشهر داستان‌هاى زیادى شنیده‌ام.» آن موقع بهشهر خیلى معروف بود، زیرا اجراى دقیق حکم قصاص مثل، قطع دست دزد و جاری‌شدن حد زنا بهشهر را معروف کرده بود؛ جاى بسیار امنى شده بود، همچنین با مواد مخدر، و رباخوارى و غارت جنگل‌ها، مبارزه شده بود.
 
لحظاتى بعد بنى‌صدر گفت: «بحث بهشهر نیست. تو اولین کسى بودى که در مجلس علیه من نطق کردى. نوع نگاه بنى‌صدر به من همانند نگاه او به موسوى بود.» به بنى‌صدر جواب دادم: «بله، شما که ایران نبودید، فرانسه بودید؛ ما انقلاب کردیم، زندان رفتیم تا حکومت عوض شود و شاه نداشته باشیم، رئیس‌جمهور داشته باشیم که اگر اشتباهى مرتکب شد، در انتقاد از وى آزاد باشیم و اگر صحیح کارکرد از او حمایت کنیم؛ شما هم هى نگویید یازده میلیون رأى، یازده میلیون رأى، مردم به شما احترام کردند. ولى اگر امام حکم شما را تنفیذ نمى‌کرد، اطاعت از شما اطاعت از طاغوت بود. ما حساب و کتاب و قانون داریم. اگر سى میلیون رأى مى‌آوردید و امام حکمتان را تنفیذ نمى‌کرد، ما از شما تبعیت نمى‌کردیم. من اگر نماینده باشم و خطایى از شما ببینم، انتقاد مى‌کنم، حالا گاهى به شوخى گاهى به‌صورت جدى.» جلسه با خوشى تمام شد. هر چهار نفر حرف‌هایمان را زدیم. بنى‌صدر باید تصمیم مى‌گرفت و به حکمین اعلام مى‌کرد و آنها هم دفاع مى‌کردند. رأى حکمین به وزیر شدن هر چهار نفر بود. بنى‌صدر گفت: من براى اعلام نظر احتیاج به تحقیق دارم.بنى‌صدر زیر بار حکمیت نرفت و من و موسوى را نپذیرفت. ولى آن دو نفر دیگر پذیرفته شدند. این حادثه، روحیهٔ متکبرانهٔ بنى‌صدر را نشان مى‌دهد که به‌رغم ادعاى آزادى‌خواهى و احترام به مردم و آراى مخالفان، چگونه با مخالفان خود رفتار مى‌کرد. از ملاک‌هاى انتخاب بنى‌صدر یکى هم این بود که مى‌گفت: «این فرد علیه من حرف زده یا نزده است، نسبت به رقیب سیاسى من نظرش مثبت است یا منفى.»
 
ملاقات با امام و صحبت دربارهٔ بنى‌صدر
چندین بار پیش امام رفتیم و دربارهٔ بنى‌صدر صحبت کردیم. یک‌بار که حدوداً ۴۰ نفر از نماینده‌هاى جوان مجلس مى‌شدیم، تصمیم گرفتیم پیش امام رفته چند موضوع از جمله مسئله‌ی جنگ و مسئله‌ی بنى‌صدر را با ایشان مطرح کنیم. قرار شد یکى از این موضوعات را مرحوم استکى و یکى دیگر را على آقامحمدى مطرح کند. بدون تعین وقت قبلى به دفتر امام، واقع در جماران رفتیم. حوالى ظهر بود. مسئول دفتر امام گفت: «شما بدون وقت قبلى آمده‌اید.» من جوانى کردم و به پاسخ ایشان اعتراض نموده گفتم: «ما چهل نفر نمایندهٔ مجلس هستیم، نمى‌توانیم ده دقیقه امام را ملاقات کنیم؟ اگر کار نداشتیم که نمى‌آمدیم.» آن بنده خدا با اوقات‌تلخی خدمت امام رفت و دوباره پیش ما برگشت و گفت: «بیایید بروید داخل.» وارد ساختمان شدیم و در یک اتاق کوچکى نشستیم. امام تشریف آوردند و دوستان حرف‌هایشان را زدند. سومین نفر، (نمى‌دانم من بودم یا استکى) که قرار بود در مورد اختلافات مجلس و بنى‌صدر صحبت کند، تا خواست بحث را آغاز کند، امام با خنده گفت: «ناراحت نباشید، درست مى‌شود، الآن جنگ است، بروید دنبال ایجاد وحدت و سعى کنید اختلافات حل شود.» ما همه عصبانى بودیم و آرامش و حرف‌هاى امام مثل آبى بود که روى آتش عصبانیت ما ریخته شد و وقتى بیرون آمدیم، اصلاً التهابى نداشتیم. على آقا محمدى به من گفت: «خیلى خوب شد، اگر امام چیزى علیه بنى‌صدر مى‌گفت، ما فردا چهل شهر را در نمازجمعه علیه بنى‌صدر به هم مى‌ریختیم.» من هم دیدم واقعاً حرف خوبى مى‌زند.
 
آیت‌الله خامنه‌ای گفت بنی‌صدر پدر ما را درآورده
روزى دیگر من و آیت‌الله خامنه‌اى و آقاى هاشمی رفسنجانی و آیت‌الله یزدى و آقاى پرورش و شهید رجایى و مرحوم شیخ محمد منتظرى جلوى امام حلقه زدیم. موضوع هم دربارهٔ همان مشکلات بنى‌صدر بود، آیت‌الله خامنه‌اى آن روز غزلى از حافظ خواند و گفت: «بنى‌صدر پدر ما را درآورده است و اکنون هم در ارتش یارگیرى مى‌کند، این امر ممکن است در آینده خطراتى پیش بیاورد.» پس از آن آقاى هاشمی رفسنجانی، فصل مشبعى دربارهٔ مشکلاتى که بنى‌صدر براى مجلس ایجاد کرده بود، بیان کرد. پس از ایشان آیت‌الله یزدى قصهٔ شوراى حل اختلاف و کارشکنى‌هاى بنى‌صدر را مطرح نمود. آقاى رجایى چیزى نگفت و پس از آقاى یزدى، آقاى پرورش سخن گفت و حرف‌هاى یزدى را تکمیل کرد. سپس نوبت به من رسید. من هم عرض کردم «آقا، شما به اتحاد و توافق دعوت مى‌کنید و به ما مى‌فرمایید حرف اختلاف‌انگیز نزنیم، ولى بنى‌صدر که حرف شما را گوش نمى‌دهد، به مجلس نامه مى‌نویسد، در روزنامهٔ انقلاب اسلامى مقالات بحث‌برانگیز مى‌نویسد، نوارهاى اختلاف‌برانگیز از تهران به دزفول مى‌فرستد، گزارش‌هاى اختلاف‌انگیز به مردم مى‌دهد و...» امام یک‌دفعه حرف مرا قطع کرد و فرمود: «شما هم مى‌گویید.» با حرف امام جا خوردم و گفتم: «کى گفتیم؟» امام فرمود: «این نامه‌اى که آقا شیخ محمد نوشت خوب بود؟»
 
جریان ازاین‌قرار بود که یک روز قبل از آن ملاقات، شهید منتظرى نامه‌اى چند صفحه‌اى خطاب به بنى‌صدر نوشته بود و این نامه او را اذیت کرده بود. این نامه محرمانه و خصوصى بود، اما همه‌جا پخش شد. امام هم با هوشیارى و فراست خاص خود، از همهٔ جزئیات اطلاع دقیق داشت. آقاى محمد منتظرى هم پس از سخنان امام خیلى خونسرد گفت: «آقا، این همه او گفت، یکى هم ما گفتیم.» در خاتمه، امام همهٔ جمع را نصیحت کرد.تاریخ گواه است که این شروع اختلافات، همیشه از جانب بنى‌صدر و طرف‌دارانش بود. بهشتى و رجایى در نوک پیکان حملات بنى‌صدر قرار داشتند. از همین نکته مى‌توان تصور کرد که تبعیت از رهبرى چقدر مراعات مى‌شد.دررابطه‌با بنى‌صدر، حادثهٔ شوم دیگرى هم پیش آمد. روزى آقاى هاشمى مى‌خواست پیش امام برود، من و یارمحمدى و امیرى هم با ایشان رفتیم. ما عضو هیئت رئیسهٔ مجلس بودیم. یارمحمدى نمایندهٔ بم و کارپرداز مجلس بود. من منشى دوم مجلس و امیرى منشى اول آن بود.چهارنفری پیش امام رفتیم. من گفتم: «این نحوهٔ ادارهٔ مجلس مشکلاتى را براى مردم و انقلاب پیش آورده است.» در این لحظه آقاى هاشمى موضوع صحبت را عوض کرد و خودش بحث بنى‌صدر را مطرح نمود. امام دوباره نصایحى کرد. البته آن ایام براى ما معلوم شده بود که دیگر میانهٔ امام با بنى‌صدر خوب نیست.
 
در آن جلسه من به امام گفتم: «مشى شما در قبال بنى‌صدر، شبیه رفتارتان در قبال مجاهدین خلق است، آن موقع جامعهٔ مدرسین به محضر جناب‌عالى آمدند و شما فرمودید: «مداخلهٔ مستقیم نمى‌کنم، شما بروید روشنگری کنید. امروز هم کلیات را بیان مى‌فرمایید و ما احساس وظیفه مى‌کنیم که این موارد را تشریح کنیم.» امام در جواب، مقدمه‌اى راجع به جنگ و ضرورت اتحاد بیان کرد و گفت: «البته کلیات را باید گفت.» به امام عرض کردم: «مجلس در اختیار ماست و کنترل مى‌شود و نمى‌گذاریم شلوغ بشود، آیا اشکالى دارد که مصداق بیاوریم؟» امام دوباره چندجمله‌ای دربارهٔ وحدت فرمودند و گفتند: «عمده این است که شلوغ نشود.» در واقع، ما در آن جلسه اولین جواز اعتراض و انتقاد صریح در قبال بنى‌صدر را از ایشان گرفتیم.
جریانی می‌خواست جهت انقلاب را تغییر دهد
روز افتتاح مجلس اول، مشاور بنى‌صدر، خانم سودابه صدیفى، با بلوز و دامن و روسرى در مجلس حاضر شد، یعنى مو‌ها و پاهایش پوشیده نبود، ولى مجلس تند اول انقلاب آن را تحمل کرد و با او مدارا کرد، ازاین‌رو، بحث بر سر بنى‌صدر نیست، بلکه مهم اختلاف‌نظر ایدئولوژیکى است؛ این است که جریانى که مى‌خواست جهت انقلاب را تغییر دهد، با مقاومت مجلس روبه‌رو شد. تاریخ، گواه مداراى مجلس و رجایى با بنى‌صدر است، چون امام مى‌فرمود: «بد است بگویند اولین رئیس‌جمهور ایران خوب از آب درنیامد».