۱۶ تير ۱۴۰۵ - ۰۸:۲۴
خروش عاشورایی مردم؛

کریمه اهل بیت (س)؛ میزبان وداع با قائد شهید امت +عکس و فیلم

تشییع
در میان موج بی‌پایان عزاداران، پرچم‌های سرخ بر فراز شهر به اهتزاز درآمد و صدای مردم، از عمق اندوه تا اوج حماسه طنین انداخت؛ حضوری که روایتگر وفاداری، مقاومت و عزم برای پاسداری از راه شهیدان بود.
کد خبر : ۷۴۲۵۷۲

خیل عظیم جمعیت مردمی در اطراف مسجد جمکران برای بدرقه قائد شهید امت

 

 

خودرو حامل پیکر مطهر امام شهید و خانواده ایشان در بین انبوه جمعیت

 

این خیابانِ سرخ تشنه‌ انتقام است

گویی هر کدامشان در قلبش، حسینی داشت که همان روز شهید شده بود. و این موج عظیم سرخ، از خیابان‌ها بلند شد.
 
 
به گزارش صراط به نقل از فارس؛ شیراز: به خیابان‌های شهر که رسیدم، ریه‌هایم پر از نور سرخ شد! انگار داشتم خود آتش را نفس می‌کشیدم.در و دیوار و پنجره و حتی آدم‌ها، سرخ بودند. یک سرخ زمردی جان‌دار که وقتی نگاهش می‌کردم، رگه به رگه‌ گوشت و پوست و استخوانم را از خودش پر می‌کرد.پدری با دست چپش، دستِ کوچکِ پسرش را محکم‌تر فشار می‌داد. منتظرِ پیوستن به قافله‌ عزاداران بودند. پسرک می‌گفت: «بابا، من هم می‌خواهم انتقام بگیرم.» و من، قولی دادم به وجدانِ خودم که این فریاد، فریادِ رهایی است.
 

مردمی پر از عطر مقاومت

 
از خانه‌ها تا میدان، با آن سرعتی که موجِ جمعیت داشت، رسیدیم به قلبِ تپنده‌ی شهر. اما آرام‌آرام که بخواهید این کیلومترها را بیایید، یک عمر حس می‌کنید.شهر، به معنای واقعی یک تعریف و تمجید حسابی، مجموعه‌ای بود از پرچم‌های باشکوه که از رَحِمِ خاکِ ایران بیرون زده بود.به هر طرف سر می‌چرخاندم یا شاخه‌هایِ پرشورِ پرچم‌های سرخ بود، یا هو‌هوِ پسربچه‌هایی که پرچم‌های کوچک را روی سرشان گذاشته بودند.
 
 

به آنجا نگاه کردم

مردمی از خستگی فریاد زدن، کمرشان بریده بود. اما هیچ‌کس نمی‌نشست. مردی را دیدم که فقط ده قدم با ما فاصله داشت. او را نشان دادم به دوستم: «آن مرد، پدر یکی از ۱۶۸ شهیدِ میناب است. او آنجا ایستاده تا به ما یادآوری کند که غم، پایانِ راه نیست، آغازِ انتقام است. و بعد مثل یک کوهِ استوار، توی خودش مچاله نشد، بلکه ایستاد.به آنجا نگاه کردم. چهره‌هایش خاکی بود و چشمانش اشک‌آلود، اما محکم. مرد جلوی جمعیت ایستاده بود و پرچمش را کیپ تا کیپ دور دستش بسته بود. آن‌قدر محکم که وقتی کنارش ایستادم، صدای فریادش سخت به گوشم رسید.
 
 

برای روز انتقام

مردم، بهترین پشتی‌شان را تکیه‌گاه کمرِتاریخ کردند و رفتند سراغِ پرچم‌ها. بلند شدم و در میان جمعیت دنبالش راه افتادم: «آقا، همه قراره فریاد بزنند؟» بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، اولین پرچمی را که از توی صندوقِ خیال، روی دستش بالا آورده بود، بوسید و چشم‌هایش اشکی شد.اینجا همه‌ داستانِ ایستادگی را نسل به نسل تعریف می‌کنند؛ همان ادامه‌ مقاومتِ پدربزرگ‌هایشان که تا روی دهان و چانه‌شان را پوشانده بود. آن هم برای اینکه حواسشان باشد در روزهایِ سختِ جنگ، خدای‌ناکرده حرفِ ضعف از دهانشان بیرون نزند.
 
 

آماده شدن برای نعره‌ خون

مردم محکم‌تر از همیشه بودند، نه برای سکوت، که برای اینکه وقتی نوبتِ فریاد می‌شد، تمامِ انرژی‌شان را در یک نعره جمع کنند. جوانی می‌گفت: مردمِ ایران دوست ندارند وقتی که چشم‌های مولا اشک و خون است، صدای خنده‌هایشان در خیابان بچرخد.به آقای شهید فکر می‌کردم. به اینکه چقدر آدم از چقدر جا، او را به شکل و رسم خودشان دوست دارند.به این مردمِ شهر که حتی لباسِ یکدستِ مشکی نداشتند و تنها با همان لباس‌هایِ روزمره‌شان اما برای عزا آماده و آمده بودند. به این فکر می‌کردم که عشق، نه سن و سال می‌شناسد و نه حتی اهلِ کجا بودن؛ عاشقی دل می‌خواست که همه‌ مردمِ ایران داشتند و اتفاقاً اهلش بودند.
 
 

انگار کربلا روبه‌رویشان بود

جوانی، که مثل معنی‌یِ نامش، ستاره‌ای درخشان بود، پرچم‌ها را با آخرین زورش تا جلویِ صفِ مردم هل داد.مردم دسته‌دسته راه افتادند به طرفِ میدان. انگار کربلا روبه‌رویشان کشیده شده بود و آن‌ها، زینب‌هایی کوچک بودند که به قدرِ اعتقاداتشان داشتند بزرگ می‌شدند. گویی هر کدامشان در قلبش، حسینی داشت که همان روز شهید شده بود. حسینی که مردترین مردِ جهانشان بود و آن روز، به عزایِ شهادتِ رهبرِ معظم انقلاب و خانواده‌اش، روی تل‌هایِ جمعیت نشسته بودند.
 
 

نفس‌های عمیق شهر

به آسمان نگاه کردم. چقدر در آن لحظات به زمین نزدیک بود. مردم پا به پای هم، کربلا را به تصویر می‌کشیدند. در صورتِ مردم، ردی از صبری بلند بود به قدمتِ همه‌ ایرانیان. چروک‌هایِ پیشانی‌شان، کشیده بود و پلک‌هایشان شکسته. و ناگهان، وقتی که همه‌ی مردمِ ایران، دور تابوت گرد آمدند و پرچم‌هایِ «یا لثارات الحسین» را به آغوش کشیدند، صدایِ نعره‌شان بلند شد.سوزی که از قلبِ شهر ریشه زده بود و جوانه‌هایش تا گلوهایشان بالا آمده بود، به روضه‌ برادرِ زینب سلام‌الله علیها تبدیل شد. روضه‌ای که تا آسمان کشیده شده بود و این‌چنین، مردم، خودشان، خطبه‌ انتقام شدند.