به گزارش صراط به نقل از فارس، یادداشتی تحت عنوان «این یک توافق نیست؛ اما یادداشت تفاهم ترامپ با ایران میتواند آغاز چیزی بزرگتر باشد» نوشته جاناتان پانیکاف، مدیر برنامه امنیت خاورمیانه در مرکز شورای آتلانتیک است. او پیشتر در شورای اطلاعات ملی آمریکا بهعنوان معاون افسر اطلاعات ملی در امور غرب آسیا فعالیت داشت و تحلیل او را باید بازتابی از ذهنیت بخشی از دستگاه امنیتی ـ راهبردی آمریکا درباره ایران و نظم منطقهای غرب آسیا دانست.
پانیکاف در یادداشت خود استدلال میکند که با وجود آشفتگی ظاهری در مواضع و حملات متقابل میان ایران، آمریکا، اسرائیل و حزبالله، احتمال جنگ تمامعیار رو به کاهش است و محتملترین سناریو، شکلگیری یک یادداشت تفاهم اولیه میان واشنگتن و تهران است؛ یادداشتی که به آتشبس دائمی منجر شود و سپس یک بازه شصتروزه برای مذاکرات درباره برنامه هستهای ایران ایجاد کند. از نگاه او، نشانه اصلی این روند تداوم مذاکرات پشتپرده، حتی در شرایط بسته ماندن تنگه هرمز و ادامه حملات موشکی و پهپادی در منطقه است.
نویسنده همزمان تأکید میکند که دولت ترامپ نباید شروط ایران را بیچونوچرا بپذیرد، زیرا «توافق بد» از نبود توافق بدتر است. او پیشنهاد میدهد آمریکا در دوره پس از یادداشت تفاهم، نیروها و داراییهای نظامی خود را در منطقه حفظ کند تا اهرم فشار بر ایران باقی بماند. همچنین از ترامپ میخواهد با اروپا و کشورهای عربی خلیج فارس هماهنگی بیشتری داشته باشد، زیرا به باور او، این بازیگران از مشورتنشدن پیش از جنگ و از انحصاری بودن روند تفاهم آمریکا و ایران ناراضیاند.
پانیکاف در پایان، از ترامپ میخواهد علاوه بر پرونده هستهای، برنامه موشکی ایران و حمایت تهران از گروههای مقاومت را نیز وارد مذاکرات کند و همزمان در پرونده فلسطین نیز برای «منجمد کردن بحران» فعال شود.
تفاهم با ایران یا اعتراف به محدودیت قدرت آمریکا؟
اهمیت یادداشت پانیکاف در آن است که همزمان دو واقعیت را نشان میدهد. از یکسو، اذعان میکند که آمریکا ناچار شده به مسیر تفاهم با ایران بازگردد و این خود نشانه محدودیت قدرت واشنگتن در تحمیل اراده یکجانبه است. اما از سوی دیگر، تلاش میکند این عقبنشینی را نه بهعنوان شکست فشار حداکثری و نظامی، بلکه بهعنوان ابتکار دیپلماتیک آمریکا بازتعریف کند.
تناقض اصلی دقیقاً همینجاست: نویسنده از تفاهم سخن میگوید، اما همچنان حفظ تهدید نظامی، تداوم فشار و وارد کردن بازیگران دیگر به جبهه هزینهپردازی علیه ایران را توصیه میکند.
به نظر میرسد بخشی از بدنه کارشناسی آمریکا هنوز جنگ را گزینهای قابل تحملتر از امتیاز دادن واقعی به ایران میداند. یعنی هزینه جنگ، در محاسبه این جریان، هنوز آنقدر سنگین تلقی نمیشود که اصل ورود آمریکا به تقابل نظامی را ناممکن کند. به عبارت دیگر پانیکاف تلاش میکند در پوشش دیپلماسی، اهرمهایی را برای بازگشت به میدان جنگ، طراحی و ارائه کند.
اما این یادداشت بر اساس دعاوی و مبانی به نگارش درآمده که فاصله زیادی با واقعیت میدان دارند؛ در ادامه این مبانی را طرح و با ارائه واقعیات آشکار، آنها را نقد میکنیم.
اروپا؛ بازیگر فرسوده نه شریک راهبردی
نخستین ضعف جدی یادداشت، بزرگنمایی نقش اروپا در معادلات غرب آسیاست. پانیکاف از نارضایتی اروپاییها از مشورتنشدن پیش از جنگ و ضرورت هماهنگی آمریکا با فرانسه، آلمان و بریتانیا سخن میگوید، گویی اروپا هنوز واجد ظرفیت راهبردی مستقل برای اثرگذاری بر تصمیمات بزرگ بینالمللی است. حال آنکه اروپا پس از ورود به جنگ اوکراین، به تشویق آمریکا، بخش مهمی از توان ژئوپلیتیکی، اقتصادی و روانی خود را از دست داد. انفجار خط لوله نورد استریم، که گاز ارزانقیمت اروپا و بهویژه آلمان را تأمین میکرد و یکی از پایههای توسعه صنعتی اروپا بود، ضربهای کاری به اقتصاد این قاره زد. همزمان، گرفتار شدن در جنگ فرسایشی اوکراین، ناتو را نیز در مسیر استهلاک قرار داد.
از این منظر، سخن گفتن از ایفای نقش مؤثرتر اروپا در پرونده ایران چندان نسبتی با واقعیت میدانی ندارد. اروپا نه فقط اراده جدی برای اثرگذاری در غرب آسیا ندارد، بلکه توان آن را نیز از دست داده است. خواسته اصلی اروپا از این منطقه بسیار محدودتر و عملیاتیتر است: بازماندن تنگه هرمز و استمرار جریان انرژی. بسیاری از کشورهای اروپایی عملاً پذیرفتهاند که ایران در این گلوگاه انرژی واجد قدرت تعیینکننده است و اگر تأمین امنیت جریان انرژی مستلزم پرداخت هزینههایی به ایران یا پذیرش نقش منطقهای تهران باشد، این هزینه بسیار کمتر از هزینه قطع یا ناامن شدن جریان انرژی است.
شریک کردن اروپا در هزینههای سیاسی جنگ
ادعای پانیکاف درباره لزوم وارد کردن اروپا و کشورهای منطقه به روند تفاهم، نوعی تلاش برای شریک کردن این بازیگران در هزینه سیاسی جنگ است. اروپا و دولتهای حاشیه خلیج فارس، تاکنون در تأمین هزینههای مادی و لجستیکی تقابل با ایران نقش داشتهاند. پایگاههای آمریکا در منطقه فعال بوده، قلمرو این کشورها در خدمت عملیات نظامی و امنیتی قرار گرفته و اروپا نیز در سطح سیاسی، اطلاعاتی و پشتیبانی، نقش پررنگ ایفا کرده است. مسئله نویسنده این نیست که این بازیگران واقعاً در تصمیمسازی مشارکت کنند؛ مسئله آن است که سهم بیشتری از بار سیاسی جنگ و پیامدهای آن را بر دوش بگیرند.
این نکته بهویژه در تناقض دیگری آشکار میشود. نویسنده از آمریکا میخواهد نیروهایش را در منطقه حفظ کند تا فشار بر ایران باقی بماند، در حالی که خود واشنگتن در سطح کلان به دنبال آن است که سهم اروپاییها در هزینههای ناتو افزایش یابد و از مسئولیت و هزینه مستقیم خود بکاهد. این وضعیت نشان میدهد آمریکا همزمان دو مطالبه متناقض دارد: از یکسو میخواهد همچنان فرمانده و تصمیمگیر اصلی باشد و از سوی دیگر میخواهد هزینههای سیاسی و مالی این فرماندهی را میان متحدان تقسیم کند.
هدف اصلی، نابودی ابزارهای گوناگون بازدارندگی ایران است
پانیکاف در بخشی از یادداشت میپذیرد که اسرائیل اکنون در نگاه بسیاری از بازیگران اروپایی و منطقهای، به عامل بیثباتی تبدیل شده است. سپس مدعی میشود که رفتار کنونی اسرائیل، نتیجه انگیزههای ایدئولوژیک تهران است.
این ادعا پس از جنایات گسترده اسرائیل در غزه، حملات به لبنان و سوریه و گسترش خشونت به ایران، دیگر رنگ و بوی گذشته را ندارد. امروز دشوار است بتوان اسرائیل را صرفاً بازیگری نگران امنیت خود معرفی کرد. آنچه در برابر چشم افکار عمومی جهان قرار دارد، الگویی از یک حکمرانی فاشیستی، نژادپرست خشن و توسعهطلب است که اقدام نظامی را نخستین ابزار سیاست میداند.
نویسنده در این یادداشت در واقع با اشاره به این موضوع، از هدف غایی جنگ علیه ایران پرده برمیدارد. او به صورت ضمنی تأکید میکند مسئله اصلی، نابودی ظرفیتهای بازدارندگی ایران و فراهم کردن مسیر تثبیت اسرائیل بهعنوان هژمون منطقهای است.
پانیکاف با اصرار بر اینکه آمریکا باید همچنان با اعمال فشار، به مذاکره در باب برنامه هستهای، موشکی و حمایت ایران از گروههای مقاومت، ادامه دهد، در واقع به ابعاد مختلف بازدارندگی ایران اشاره میکند.
جمعبندی؛ به میدان آوردن ظرفیتهایی که وجود ندارند
پانیکاف در عمل اعتراف میکند که آمریکا همچنان علیه ایران در مدار جنگ قرار دارد. او مدعیست که آمریکا و اسرائیل، باید در هماهنگی بیشتر با اروپا و کشورهای متحد خود در منطقه، تمام ظرفیتهای خود را برای اعمال فشار بر ایران به میدان وارد کنند؛ به عبارت دیگر، این کارشناس صهیونیست، اصرار دارد ظرفیتهایی را به میدان بیاورد که از خیلی پیشتر در میدان بودهاند، اما راه به جایی نبردند.
ظرفیتهای اروپایی که پانیکاف به آنها اشاره میکند، نیز در یک جاهطلبی بیفایده برای توسعه ناتو به اوکراین، تلف شد و از بین رفت. همه این به اصطلاح ظرفیتها تا کنون علیه ایران به کار گرفته شدهاند و هرگز نتیجه دلخواه بانیان آن را ممکن نساختند. اما این کارشناس شورای آتلانتیک، همچنان اصرار دارد آنچه را که در میدان جنگ، آمریکا و تمام متحدینش نتوانستند از ملت ایران بستانند، در مذاکره و ادامه فشارهای اقتصادی، به دست آورند.