
دوستانم جان خود را به خطر انداختند
روایت حسین از روز جانباز شدنش مردانه و نجیبانه است؛ بیهیچ شکوه و گلایهای از درد جانکاهی که آن روز تحمل کرد، میگوید: «من و همکارانم پای لانچر نشسته بودیم که دودی نارنجی آسمان را پر کرد. همکارانم که متوجه حمله دشمن شدند، پناه گرفتند و من را صدا زدند تا زودتر از آن جا بیرون برویم، ولی انگار کف پاهایم سرب داغ ریخته بودند و نمیتوانستم حرکت کنم. » او لحظه قطع شدن دو دستش را به چشم دیده، اما در آن لحظه نمیدانست پاهایش را هم از دست داده است: «وقتی یکی از دوستانم به همکارانم گفت دست و پای حسین قطع شده، تازه فهمیدم پاهایم را هم از دست دادهام. در آن لحظه همکارانم با وجود خطری که آنها را تهدید میکرد، برگشتند و من را با خود از آن جا بیرون بردند. » حسین در تمام طول مسیر محل کارش تا بیمارستان به هوش بود و دردی را که تا مغز استخوانش را میسوزاند، تحمل میکرد: «با وجود درد زیادی که داشتم از هوش نمیرفتم. وقتی به بیمارستان رسیدم من را از گردن بیهوش کردند و دیگر چیزی نفهمیدم... »
اعضای بدن حسین آقا را در مزار شهدای کرمانشاه دفن کردهاند و او روی تخت بیمارستان با آرامش خاکسپاری اعضای بدنش را به صورت زنده تماشا کرده است: «همیشه دلم میخواست شهدا کنار خود برای من جایی نگه دارند و آن روز که اعضای بدنم کنار شهدا دفن شد، آرام گرفتم.»

دختر عزیز بابا
فقط چند دقیقه بعد از مجروح شدن حسین، دختر کوچولوی او و زهرا همسرش به دنیا میآید و او پدر میشود: «در بیمارستان که خبر به دنیا آمدن دخترم را شنیدم، احساس کردم او آمده تا این روزهای سخت را با قوت قلب بیشتری بگذرانم.»
زهرا خانم زندگی مشترک با همسر دهه هشتادیاش را کنار مزار شهدا شروع کرده است: «ما سوم خرداد سال ۱۴۰۳؛ در سالروز آزادسازی خرمشهر و کنار مزار شهدا با هم ازدواج کردیم. »
هیچکس نمیداند عروس و داماد جوان آن روز چه قول و قرارهایی با هم گذاشتند. حال زهرا در آن روز که او را برای مأموریت راهی کرد، فقط خودش میداند: « همیشه عادت داشت وقتی برای سفر و مأموریت میرود، چفیهاش را همراه ببرد، ولی آن روز انگار یادش رفت. من چفیهاش را تا دم در بردم و دور گردنش انداختم تا موقع عملیات به یاد من باشد.» لحن پر از اطمینان و محبت زهرا، دل حسین اقا را برای انتخاب این مسیر قرص کرده است: «وقتی رقیه بزرگ شود حتمأ به پدرش افتخار میکند. »
به سبک و سیاق شهدا
محمد برادر بزرگتر حسین است و در روزهای جنگ نگرانیها و دلشورههای خانوادهاش را برای ته تغاریشان دیده است: «همه نیروهای مسلح درگیر جنگ هستند و جانشان را برای دفاع از کشورشان کف دستشان گذاشتهاند، اما رزمندههای هوافضای کشور در خط مقدم هستند. در روزهای جنگ، هر بار که حسین راهی محل کارش میشد، تا دوباره برمیگشت، مادرم از دلشوره و نگرانی صد بار میمرد و زنده میشد.»
به قول محمد، برادر کوچک خانواده همیشه به سبک و سیاق شهدا زندگی کرده است: «برادرم همیشه همدم شهدا بوده و برای رضای آنها خدمت کرده، فقط کنار مزار شهدا آرام میگرفت و هر وقت سراغش را میگرفتیم آن جا پیدایش میکردیم. در این روزهای جنگ با حقوقش برای موکب آبمیوهگیری خریده بود و وقت فراغتش را همیشه در موکب میگذراند.»
نه تنها مراسم عقد زهرا و حسین در مزار شهدا بود، بلکه دخترش رقیه هم اولین بار در گلزار شهدا شیر مادرش را نوشیده است: «برادرم وقتی به هوش آمد و فهمید دخترش به دنیا آمده از همسرش خواست کنار مزار شهدا اولین بار به او شیر بدهد.»

مرهمی برای درد پهلوان وطن
حسین محمدی با تمام ارادتی که به حضرت رقیه (س) داشته، پیش از جانبازیاش، خود را لایق پدری برای همنام اسیر خردسال کربلا ندیده است: «همه ما میدانستیم که برادرم به اسم حضرت رقیه(ع) علاقه عجیبی دارد، ولی میگفت قبلأ جرأت نکردم این اسم را روی دخترم بگذارم و اسم حنانه را برای او انتخاب کردیم. وقتی جانباز شدم، تصمیم گرفتم اسمش را رقیه بگذارم. »
محمد این روزها پا به پای برادر جانبازش، راهروهای بیمارستانها را بالا و پایین میرود تا شاید بعد از چند عمل جراحی سنگین که روی او انجام میشود، کمی دردهایش تسکین پیدا کند: «برادرم خیلی درد دارد، ولی صبرش عجیب است. باید چند عمل جراحی دیگر روی بدنش انجام شود.»
پهلوان جوان ایران امیدوار است که پزشکان متخصص کشورمان برای او پروتزهای هوشمند دست و پا بسازند تا دوباره بتواند روی پای خودش بایستد، اما به راهی که برای آن سلامتیاش را فدا کرده ایمان دارد و میگوید: «جان و سلامتی ما فدای رهبر و مردم و کشورم... »