۲۸ تير ۱۳۹۱ - ۰۸:۴۵
عشق الهی

لیلای عباس

مثل روزهای اول آشنایی. وقتی با خجالت به تو گفتم:لیلا تو با همه آدمهایی كه می شناسم فرق داری. این بار نخندیدی،خیلی جدی توی صورتم نگاه كردی و گفتی: چون من فرق دارم! با همه دخترایی كه تا حالا دیدی! بعد هم اخم كردی و گفتی: البته اگر دختری دیده باشی...
کد خبر : ۷۱۶۵۵
به گزارش سرویس وبلاگ صراط ، نویسنده وبلاگ عشق الهی در آخرین به روز رسانی وبلاگ خود نوشته است:

نگران همین روزهایت بودم كه مخالفت می كردم با ازدواجمان. دوست دارم باور كنی كراهتی از تو نداشتم. همه آن حرفها را به خاطر كراهت از خودم می زدم.می دانم خیلی دلت را شكستم. ...
اما لیلا تو چقدر لیلا بودی...همیشه به حال آن روزت غبطه می خورم. وقتی من با داد و بیداد تمام حالتهای عصبی ام را جلوی پدر و مادر و آن همه آدم شرح می دادم، حتی خجالت هم نكشیدم كه جای زخم های ناشی از شیمیایی را نشان جمع دادم...یادم هست همه، از آن حالتها و آن زخم ها كراهت داشتند. تو اما با لبخند نگاهم می كردی. یك پایت را انداخته بودی روی پای دیگرت و من دلم برای حالت روسری روی آن صورت مهربان با آن لبخند دوست داشتنی ضعف می رفت اما دلم نمی خواست كسی جز من نظاره گرشان باشد. حتما یادت می آید،حجاب شرط من بود. راستش را بخواهی با خودم گفتم؛ این دختره این كاره نیست. شرط حجاب كه بگذارم بی خیال زندگی با من می شود. از تو چه پنهان وقتی قبول كردی با اینكه شوكه شده بودم ولی با خودم گفتم: چه شانسی آوردی پسر!

فكر می كردم حجاب داشتن آن طور كه من می پسندم برایت سخت باشد، ولی تو مصمم تر از این حرفها بودی...من اما دلم برای هم صحبتی با تو ضعف می رفت

مثل روزهای اول آشنایی. وقتی با خجالت به تو گفتم:لیلا تو با همه آدمهایی كه می شناسم فرق داری. این بار نخندیدی،خیلی جدی توی صورتم نگاه كردی و گفتی: چون من فرق دارم! با همه دخترایی كه تا حالا دیدی! بعد هم اخم كردی و گفتی: البته اگر دختری دیده باشی...

¤¤¤

آری لیلا تو واقعا فرق داشتی با همه...آن روز توی مهمانی انتظار داشتم حداقل وقتی آن حركات را از خودم در آوردم، اخمی كنی و بلند شوی بگویی هرچه بینمان بوده تمام...نه من، همه همین انتظار را داشتند...یه نامزدی ساده بود از نگاه همه...اما برای من انگار سالها آشنایی بود...بی تو می مردم... حاضرم قسم بخورم...علاقه را در خودم می كشتم یا به قول تو ناز می كردم نمی دانم...فقط می دانم كه نمی خواستم پدرت،مادرت و مهم تر از همه تو، لیلای من، مرا از خود برانید...به نظرم آن لحظه پایان زندگی بود...لحظه ای كه تو مرا به خاطر جبهه رفتن سرزنش كنی...
آری تو تمام زندگی ام شده بودی...اما این تمام زندگی را من مدیون لحظه های پاك مناجات و جهاد در سنگرهایی می دانستم كه هر لحظه و هر ساعت با خون تازه ای آبیاری می شد...آه كه بوی بهشت می داد جبهه...آن لحظه ها باورم این بود كه هر دعایی در آن سنگرها می كنم، به اجابت نزدیك است...و چه نزدیك بود....هم تو نزدیك بودی و هم امید به شهادت و این هر دو با هم لذتی بی پایان می نمود...می دانی لیلا خدا سنگ تمام گذاشت برای من...دوست دارم این را بدانی كه هیچ لحظه ای آرزو نكردم كه ای كاش مجروح نشده بودم! یا كاش شیمیایی نبودم و یك عمر با تو مثل یك آدم سالم زندگی می كردم...تو اما گذاشتی من حسابی شلوغ كنم. یك لیوان آب كنارت بود كه آن موقع نفهمیدم چرا ذره ذره از آن می نوشی...لبخند از لبانت محو نمی شد...وسط عصبانیت پدرت و غش و ضعف مادرت به تو نگاهی انداختم. گفتم این هم آخرین نگاه...نگاهی معنادار به من انداختی و بلند شدی با همان وقار مخصوص خودت، لیلای یكی یكدانه خانواده احدی، در میان نگاه آن همه آدم آمدی طرف من...لبخند می زدی...من اما نفسم بند آمده بود...به قول خودت به اندازه تعارف یك شاخه گل با هم فاصله داشتیم....ناگهان دهانت كف كرد...بدنت شروع به لرزیدن كرد و افتادی روی دستهای من كه بی اختیار آمده بود طرف تو...بگذریم كه چه غوغایی شد آن شب...رفتیم بیمارستان و بعد هم آن خانوم دكتری كه فقط من می دانستم از رفقایت است و تجویز صرع و بعد هم رضایت پدرت به ازدواج با من و بعد هم عقد و بعد آن اعتراف باور نكردنی تو....فكرش را هم نمی كردم دختری با این شرایط فوق العاده به خاطر من كه حالا یك جانباز شیمیایی چند ده درصدی محسوب می شدم علاوه بر چند ده تركش سركش كه هر روز یك كدام رقصشان می گرفت، این كارهای را كرده باشد...

¤¤¤

اعتراف كردی كه همه آن چه آن شب اتفاق افتاده شامورتی بازی های لیلای مجنون بوده از سر درماندگی...حتی گفتی: تو چقدر زبون نفهمی...زبون دلو نمی فهمی...ولی خودمانیم ها واقعا با هیچ كلامی، با هیچ اشك و ضجه ای نمی توانستی آن جمع را راضی به ازدواج با من كنی... تصنعی عصبانی شدم كه چرا این همه دروغ و دغل به پا كرده ای ولی ته دلم به این همه هوش آفرین گفتم...و خدا را شكر كه تو، لیلای من، سالم است....
می دانم خود خواهی كردم كه بعد از شنیدن حقیقت با تو ماندم اما چه می كردم؟ دلم گیر بود...حس می كرم فقط و فقط با تو می توانم زندگی كنم...می بینی من آنقدر ها هم زبان نفهم نبودم...

...یادم هست وقتی چادر سر می كردی انگار سالها بود كه در چادر زندگی می كنی. آنقدر قشنگ رو می گرفتی كه حتی به نظرم دیدنی تر هم شده بودی...اینها را به تو نمی گفتم. می ترسیدم فكر كنی شكّاكم. زیر لب برایت آیه الكرسی می خواندم فوت می كردم توی صورتت و تو می گفتی: جادویم می كنی؟

¤¤¤

واقعا هم جادویی بود...انگار قدرتی فرازمینی ما را جادو كرده باشد...بیشتر از همه تو را لیلا...یادت هست لیلا چقدر از شباهت آدم ها به اسمشان یا برعكس اعتقاد داشتی؟! ازم پرسیدی غیر از لیلی مجنون چه كسی در تاریخ اسمش لیلا بوده و چقدر برای من سخت بود برای تو از لیلا بگویم ...یادت هست خواستی از عباس بگویم برایت؟! بعد از آن شب هر وقت اسمم را صدا می كردی بغضی در صدایت بود كه حتی برای پنهان كردنش سعی
نمی كردی...لیلای من! امروز كه این نامه را می خوانی دیگر لیلا نیستی،«همسر شهید» هستی و بار این امانت را به دوش كشیدن خواهی دید كه سخت تر از «لیلا» بودن است...تا بودم تو را «همسر جانباز » صدا زدند و حال كه نیستم «همسر شهید»... حرف و حدیث زیاد دارد این نام اما به دعای خیرش می ارزد و به سایه طوبی...
می دانم كسی تو را آن گونه كه بودی صدا نكرد... ولی اجر این هر سه نام را به دوش كشیدن، نزد خداوند محفوظ است...منتظرت هستم نه به این زودی ها كه هنوز عطر نفس های تو و دامان پاكت را محتاجند اهالی زمین...
به دستهای عباس«علیه السلام» می سپارمت، با بغض...
و خداحافظ همسر شهید عباس..