۲۴ تير ۱۳۹۱ - ۱۸:۰۹

هر مسئولي يک جو غيرت دارد بخواند!

گفت: مادر خسته ام مي خواهم بخوابم، مي خواهم بروم»، اين را گفت و من از خواب بيدار شدم.
کد خبر : ۷۱۱۴۷
خراسان: امروز مي خواهم به جاي سرمقاله برشي از زندگي و حرف هاي يک مادر را بنويسم، بي آن که چندان به فکر ويرايش کلام باشم مي خواهم حرف هاي يک دوست که خوب خوب مي شناسمش را درباره خواب مادرش بنويسم.

دوست مي دارم هر که اين نوشته را مي خواند فقط اندکي با تأمل و آهسته چشم هايش را بر اين کلمات و جملات براند. آن دوستم که حالا پنجمين دهه زندگي اش را مي گذراند مي گفت: امروز صبح هنوز در خواب بودم که زنگ تلفن خانه به صدا درآمد و پس از گفت وگويي کوتاه همسرم به من گفت امروز ناهار مي رويم خانه مادر، گفتم همين ديروز از صبح تا شب آن جا بوديم، امروز هم برويم؟ گفت: مادر گفته است که بياييد خوابي ديده ام که مي خواهم براي همه بچه هايم تعريف کنم. دوستم مي گفت «مادر» که حالا سن و سالي از او گذشته و غم هجران فرزند کوچکش نيز او را خيلي زود پير و شکسته کرده و از چند بيماري رنج مي برد ديگر حتي توان آشپزي و غذا پختن ندارد براي همين همسرم زودتر به خانه مادر رفت تا غذايي بپزد، نزديک ظهر بود که من هم به خانه مادر رسيدم متوجه شدم دو برادر و خواهرم و بچه هايشان هم آن جا هستند، سفره غذا پهن شد، من کنار مادر روي صندلي نشستم چون مادرم ديگر توان نشستن بر روي زمين را ندارد، تازه براي نشستن روي صندلي از عصا و تکيه دادن دست ديگرش به ميز کمک مي گيرد. به چهره مادرم که مثل جانم دوستش مي دارم نگاه کردم چين و چروک هاي صورتش، دست ها و صداي لرزانش، دلم را فشرد، ناگهان مادرم با لبخندي که نمي دانم اسمش را چه بگذارم چند جمله صحبت کرد از خوابي که ديده بود گفت و من خيلي تحمل کردم که جلوي جمع خانوادگي، چشم هايم باراني نشود، تحمل کردم، در خود شکستم و بغضم را فرو خوردم، نمي توانستم به چهره مادرم نگاه کنم او با لحني بسيار عاشقانه و دوست داشتني گفت: «ديشب برادرتان را خواب ديدم، خيلي چشم هايش قشنگ شده بود، چند وقتي به خوابم نيامده بود اما ديشب که در خواب ديدمش چشم هايش آسماني بود، اين قدر قشنگ و دوست داشتني شده بود که خدا مي داند، با او حرف زدم ولي چند بار چشم هايش را بست و انگار مي خواست با من خداحافظي کند.

 و گفت: مادر خسته ام مي خواهم بخوابم، مي خواهم بروم»، اين را گفت و من از خواب بيدار شدم. دوستم ادامه داد من خوب مي فهميدم که مادرم چه قدر به خودش فشار مي آورد تا اشک هايش جلوي ما جاري نشود، آخر او هميشه وقتي ما نيستيم گريه مي کند، وقتي ما نيستيم با برادرم صحبت مي کند، راز دل مي کند، حرف هايش را در خلوت بيشتر با همان برادرم مي زند، من که عاشق مادرم هستم خوب او را مي شناسم در اين چند سال هم که از سفر برادرم به آسمان و پيش خدا رفتنش مي گذرد، از آن وقتي که صدام، جبهه ها را شيميايي زد و آب هاي هور و هويزه و مجنون و آن مواد شيميايي در هم آميخت و برادرم و بسياري ديگر از برادران و فرزندان وطن عزيزم ايران را پيش خدايشان برد، مادرم تنها در خلوت سر در کمد لباس ها مي کند و پيراهن آبي آسماني به جا مانده از برادرم را به ياد يوسفش مي بويد و مي گريد و گاهي اوقات که ما بي اطلاع به خانه مادر مي رويم اشک هايش و چشم هايش را تا مي تواند از ما پنهان مي کند.

همان طور که دوستم اين حرف ها را مي گفت آسمان دل من هم به شدت ابري شد و دوستم ادامه داد، امروز مادرم به شکرانه ديدن برادرم در خواب، همه بچه هايش را دور هم جمع کرد و مثل هميشه صدقه اي کنار گذاشت و مواظب بود که همه سر سفره ناهار سير شده باشند، او هميشه سفره دار، بخشنده و مهربان بوده و هست، مادرم مظهر عشق و عاطفه و فرزند دوستي است. مادرم مدت هاست که آرزوي کربلا دارد، اما پاي رفتن ندارد، دوستم گفت و گفت و گفت: حال مادرم مدتي است که چندان خوب نيست، مي ترسم سايه اش از سرم برود، مي ترسم فرصت بوسيدن دست هاي مهربانش را روزگار از من دريغ کند، گفت: از اين ناراحت نيستم که گاه براي تأمين هزينه درمان مادرم که مادر شهيد است به زحمت مي افتيم از اين ناراحت نيستم که صاحبخانه شان اجاره همان خانه نقلي را امسال دوباره زياد کرده است از اين ناراحتم که چرا بعضي در اين مملکت ربا مي دهند و ربا مي خورند، رشوه مي دهند و رشوه مي گيرند، اختلاس مي کنند و... از اين ناراحتم که چرا بعضي از مسئولان براي ۲ روز بيشتر بر مسند ماندن، هر کاري مي کنند از اين ناراحتم که بعضي چه راحت تصميم هاي بد مي گيرند و حرف هاي بد مي زنند.

از اين ناراحتم که بعضي ها چه زود فراموش کردند که اين مملکت و آب و خاک و دين و ميهن به قيمت جان فشاني ها و جانبازي ها و خون چه جواناني حفظ شده است. دوستم همين طور که صحبت مي کرد گفت امشب دوباره مي خواهم پيش مادرم بروم و عاشقانه بدن پير و نحيفش را در آغوش بکشم، دست هايش را غرق بوسه کنم و به او التماس کنم، مادر در بغلم گريه کن و اجازه بده اشک هاي من هم با اشک هاي تو در هم آميزد. دوستم اين ها را گفت و رفت.

و من ماندم و يک دنيا حرف ناگفته در دل هزار بغض در گلو. با خود گفتم چند خطي از حرف هاي دوستم و مادرش را بنويسم تا عده اي بخوانند و هر چه دلشان خواست درباره اين نوشته بگويند.

اما من مي خواهم به آناني که در اين مملکت تصميم مي گيرند، قانون مي نويسند، اجرا مي کنند، قضاوت مي کنند و... يادآوري کنم که آقايان بدانيد و به خاطر بياوريد که در کشوري حرف مي زنيد و اظهار نظر مي کنيد و براي مملکتي تصميم مي گيريد که امثال اين مادران با آن خواب هاي شيرينشان و نجواهاشان با شهيدانشان در آن زندگي مي کنند و حالا خود مي دانيد و غيرت و همتتان.

نظرات بینندگان
raha
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۱:۲۲ - ۱۳۹۱/۰۴/۲۵
خیلی جالب است که انسان هایی در روی زمین تنها دلخوشیشان این است که در کنجی تنها و با یاد عزیز سفر کرده خود زمزمه کنند و اف بر مسئولانی که به فکر پر کردن کیسه خویش هستند اقا جان شمایی که مسئول شدی یعنی این فرصت را خدا در اختیار تو قرار داده که به خلق خدمت کنی و این فرصت ابدی نیست مبادا روزی که حسرت فرصت از دست رفته را بخوری که ای دریغ ....با خود بیاندیشید و اگر توان مدیریت را در خود و در هر مقامی نمی بینید از سمت خود کنار رفته تا شاید فرد قابل دیگری بیاید و شما هم در ثواب خدمت ان شریک باشی نه اینکه با سو مدیریت شما هروز ناله و فغان خلق بلند باشد ...