امروز که شهادت باب الحوائج ، أباالرضا ، امام موسی کاظم (ع) ، شهرمون حال و هوای دیگه ای
داشت ، آخه سه تا مهمون عزیز به شهرمون اومده بودن .
البته از دیروز مهمون ما بودن و امروز روی دست مردم شهر تو خونه های خودشون آروم گرفتن.
دیروز جای همه ی همسنگرام خالی بود ...
آخه یک ساعتی با این مهمونای عزیز خلوت کردم و عقده ی دلمو وا کردم....
خیلی سخته از شهدای گمنام حرف زدن فقط ، حرف دلم اینه :
به روح الله بگوييد بيايد. اينجا چيزي كه زياد است دست و بازوي رزمندگان شهيد است.
گرم كن بازار بوسه را اي روح خدا. دستي تكان بده براي تابوت ها. عمارها برگشته اند.
برويد بيت رهبري و سيدعلي را صدا كنيد. بيت رهبري خانه اي است كه پلاكش بر گردن
همين شهداست. برويد به سيدعلي بگوييد عمارها برگشته اند و شنيده اند
« أين عمار »را.
مالك اشتر علي همين شهدا هستند ، عمارها همين ها هستند . راه دوري نرويد.
چشم من روشن ! زيباتر از صد دانه ياقوت همين تابوت شهداست.
چه خوب شد آمدي برادر ! من دارم راه مي روم در مجاورت تابوت تو و نگاه ميكنم به انتهاي خيابان
و انتظار طلوع ماه را مي كشم. حتم دارم الان دل ماه اينجاست و فقط كافي است روضه عباس
بخوانيم تا خورشيد هم در خيابان ، آفتابي شود.
شما را به خدا قسم مي دهم به هيچ شهيدي گمنام نگوييد. اينها هر كدام براي خود كسي ب
وده اند. گمنام ما هستيم كه مرده ايم و هيچ كس برايمان فاتحه نمي خواند.
ای ابرهای معجزه طوفان بیاورید یک مُشت خاطرات پریشان بیاورید
ای بادهای غم زده دیگر دلم گرفت بویی ز خاک پای شهیدان بیاورید