چرانميتوانند نصرالله را ترور كنند؟
کد خبر : ۶۳۷۶
به گزارش تابناك، آن زمان كه "سيد عباس موسوي" دبيركل پيشين حزب الله به همراه چند تن از همراهان و نيز همسر و فرزندش در روز 28 بهمن 1370 در مسير بازگشت از مراسم يادبود هشتمين سالگرد شهادت شيخ راغب حرب در جبشيت لبنان توسط قواي صهيونيستي به شهادت رسيد، همه به اين باور رسيدند كه حزب الله مسير سختي را براي ادامه حيات سران خود در پيش دارد و تل آويو مقامات آتي حزب الله را نيز آسوده نخواهد گذاشت.
از زمان ترور سيد"عباس موسوي" دبيركل پيشين حزب الله در فوريه 1992 تاكنون، رژيم صهيونيستي از هيچ تلاشي براي ترور سيد حسن نصر الله فرو گذار نكرده است.
پس از گذشت هفده سال ، رسانههاي رژيم صهيونيستي زواياي تازهاي از ترور "عباس الموسوي " دبيركل سابق حزب الله لبنان را افشا و اعلام كردند كه مشخص مي كند، شخص "ايهود باراك " وزير جنگ رژيم صهيونيستي عمليات ترور عباس موسوي را با هدف وارد كردن ضربه كوبنده به حزب الله طراحي نموده است. بررسي ابعاد اين ترور به خوبي نشان مي دهد كه آيا اسرائيل توان ترور سيدحسن نصرالله را دارد يا نه و در محاسبات خود براي اين عمليات به چه مي انديشد؟
عباس موسوي چگونه ترور شد؟
يكي از چهار خلباني كه عمليات ترور "سيدعباس موسوي" را به انجام رساندند، به تازگي در مصاحبه با روزنامه اسرائيلي "معاريو"، اشاره نمود كه دو فروند از هلي كوپترها در فرودگاه "مخانيم" در حالت آماده باش بودند و دو فروند ديگر در فرودگاه "بيتست"؛ تا آن كه پس از سه ساعت دستور پرواز صادر شد. اين درحالي بود كه يك واحد كوچك نظامي در زمين، تحركات موسوي را زير نظر داشت.
اين سرتيپ خلبان مي گويد: پس از اتمام سخنراني موسوي در روستاي "جبشيت" به مناسبت سالگرد شهادت يكي از رهبران حزب الله (شيخ راغب حرب)، به ما اطلاع داده شد كه كاروان حامل موسوي و همراهان وي حركت كرده اند. ما به سرعت پرواز كرديم تا فرصت را از دست ندهيم.
نقشه اين بود كه كاروان را در يك بزرگراه كه از مناطق مسكوني به دور باشد، هدف قرار دهيم. درحالي كه دو تا از هلي كوپترها براي كاروان رفته بودند، دو تاي ديگر نيز در مقابل سواحل لبنان گشت مي زدند تا اگر ماشين ها مسير خود را به سمت جاده ساحلي تغيير دادند، آنان را بزنند.
من حدود ده دقيقه پس از پرواز توانستم كاروان آنان را ببينم كه متشكل از چند ماشين مشكي و يك جيپ حامل محافظان بود. كاروان ها با سرعت بالايي درحال حركت بودند. اما ما توانستيم ماشين موسوي را شناسايي كنيم كه چند بار براي رد گم كني جاي خود را تغيير داد. عملاً پس از اين كار، فاقد قدرت تشخيص و شناسايي ماشين موسوي بوديم.
در تماسي كه گرفته شد، دستور انهدام و بمباران تمام ماشين ها به ما داده شد تا حذف هدف مورد نظر، به صورت مطمئن انجام گيرد.
اين خلبان صهيونيست مي افزايد: سرانجام هلي كوپترها كه خدمه آنها در ايالات متحده آموزش مي بينند، موشك اول را از فاصله 5 كيلومتري شليك كردند كه به انفجار ماشين اول و انهدام آن منجر شد.(خلبان احتمال مي دهد كه آن ماشين، ماشين موسوي بوده است.) در پي انفجار، ماشين پشت سري از مسير منحرف شد و با ماشيني كه گفته شده متعلق به جنبش امل است، برخورد كرد.
ما فاصله خود را با كاروان كم كرديم، ديديم كه جيپ محافظان در كنار ماشين آتش گرفته توقف كرده است. درحالي كه ساير ماشين ها چنان كه انتظار داشتيم به طرف جاده ساحلي در حركت بودند. يك موشك به سمت جيپ شليك كردم كه به خطا رفت اما موشك سوم درحالي كه ماشين خالي بود، آن را هدف قرار داده و منهدم نمود.
هلي كوپتر دوم نيز با آتش مسلسل سنگين محافظاني را كه بر روي زمين خوابيده بودند هدف گرفت بدون آن كه بدانيم به كدام شان اصابت كرده است. در همان موقع دو هلي كوپتري كه بر فراز دريا حركت مي كردند، به ماشين هايي كه از مهلكه گريخته بودند، نزديك شده و آنان را هدف قرار دادند.
بعد از فرود، خبر كشته شدن موسوي و همراهان وي را در رسانه ها شنيدم. عمليات پرواز ده دقيقه به طول انجاميد درحالي كه پنج دقيقه پيش از بازگشت هلي كوپتر به فرودگاه "ريمون"، عمليات زدن موسوي انجام شد.
پيش از عمليات ما مي دانستيم كه فردي كه قرار است هدف قرار گيرد، فرد مهمي است، خصوصاً آن كه كاروان وي نيز مويد اين امر بود؛ اما به ما گفته نشد كه هدف موسوي است.
در تحقيق و بررسي اي كه سازمان اطلاعات نظامي رژيم صهيونيستي(امان) در سال 2006 توسط ژنرال احتياط "عاموس گالبوع" انجام داد، انتقادهايي را متوجه تصميم گيري ويژه در مورد ترور موسوي در پي داشت و در آن فاش شد كه نقشه اصلي ربودن موسوي براي مذاكره با حزب الله در مورد خلبان "رون آراد" بود.
چرا عباس موسوي ترور شد؟
پس از ربوده شدن "رون آراد" خلبان ارتش صهيونيستي در لبنان، فرماندهي كل استخبارات نظامي اين رژيم تصميم گرفت طي عملياتي 3 تن از مقامات حزب الله لبنان را ربوده تا آنها را با "آراد" مبادله كند اما در نهايت اين عمليات به ترور سيد عباس موسوي، دبيركل سابق حزب الله لبنان منجر شد.
پايگاه خبري "الجوار" پس از اعلام اين مطلب نوشت: "رانين برگمن" روزنامه نگار و كارشناس مسائل امنيتي در روزنامه "يديعوت آحارنوت" طي اظهاراتي چگونگي طراحي براي ترور سيد عباس موسوي در اتاق عمليات استخبارات نظامي ارتش صهيونيستي را فاش كرد.
"برگمن" در ادامه افزود: ماه آوريل 1991 ميلادي مسأله ربوده شدن "رون آراد" در حال بررسي در اتاق عمليات استخبارات نظامي ارتش اسرائيل بود. ابتدا يكي از حاضرين در جلسه پيشنهاد كرد كه 3 تن از مقامات حزب الله ربوده شوند تا آنها را با "آراد" مبادله كنيم.
ميخواستيم "موازنه اسراء" ايجاد كنيم. نام 3 تن از مقامات حزب الله مطرح شد كه يكي از آنها "موسوي" بود.
وي افزود: بررسي ها همچنان ادامه داشت تا اينكه 13 فوريه "شموئل آراد" رئيس بخش عمليات در استخبارات ارتش، طرح عمليات را بين مقامات پخش كرد. بر اساس آن نقشه قرار بود 14 فوريه "عباس موسوي" به اسارت درآيد. 16 آوريل جنبش جهاداسلامي عملياتي انجام داد و در آن 3 سرباز اسرائيلي كشته شدند. اين مسأله خشم مقامات نظامي اسرائيل را برانگيخت. 7 صبح همان روز فرماندهان نظامي وارد اتاق ستاد ارتش شده تا موضوع كشته شدن 3 سرباز و چگونگي انتقام گيري را بررسي كنند.
در آن زمان "ايهود باراك" وزير جنگ فعلي رژيم صهيونيستي، فرمانده ستاد بود. پس از پايان مذاكرات تصميم گرفتند فورا نقشه و طرح ربودن "عباس موسوي" را به ترور وي تبديل كنند. البته اين پيشنهاد مخالفاني نيز در ستاد ارتش رژيم صهيونيستي داشت زيرا آنان از پيامد چنين كاري مي ترسيدند. حتي وزير جنگ آن زمان با اين عمليات مخالف بود زيرا مي ترسيد كه خود موسوي براي حضور در مراسم نرود. "اسحاق شامير" نخست وزير وقت رژيم صهيونستي هم از صبح آن روز با اين عمليات مخالف بود اما ساعت چهار بعد از ظهر كه به دفترش آمد، پس از شنيدن حرفهاي مقامات نظامي، با عمليات ترور موافقت كرد. ساعت چهار و ده دقيقه به كاروان عباس موسوي حمله موشكي شد.
آرزوي دست نيافتني در جنگ 33 روزه
با نگاهي به تلاش هاي رژيم صهيونيستي براي ترور سيد حسن نصرالله در جريان حمله به لبنان در سال 2006 ميلادي مي توان به خوبي دريافت كه اين رژيم تلاش هاي خود را در فعال كردن شبكه هاي جاسوسي و اقدامات تروريستي و همچنين پروازهاي جاسوسي جهت ترور دبيركل حزب الله لنبان كه نقش اول را در اداره عمليات نظامي حزب الله به عهده داشت ،افزايش داد ولي در جنگ 33 روزه اسرائيل تمام ضاحيه كه احتمال حضور نصرالله در آن را مي داد با خاك يكسان كرد اما نتوانست از وي حتي اثري پيدا كند و بدين ترتيب ترور سيد حسن نصرالله به يك آورزي دست نيافتني براي رژيم صهيونيستي تبديل شد.
ژنرال دان حالوتس فرمانده ستاد مشترك ارتش رژيم صهيونيستي پس از پايان جنگ اعتراف كرد كه اسرائيل قصد داشت در جنگ 33 روزه سيد حسن نصر الله را ترور كند ولي موفق نشد. وي اضافه كرد: تلاش بسياري كرديم تا با كمك فناوريهاي بسيار پيشرفته، مكان نصرالله را شناسايي كرده و وي را ترور كنيم، اما به اين كار موفق نشديم.
حالوتس در زمان جنگ سال ۲۰۰۶ رئيس ستاد ارتش رژيم صهيونيستي بود كه به دليل ناكامي اسراييل در جنگ و پس از انتشار گزارش انتقادي كميته وينوگراد درباره نتايج جنگ، ناگزير به استعفاء شد.
چرا نصرالله ترور نمي شود؟
نافرجام ماندن عمليات ترور سيد حسن نصر الله را نه مي توان به حس انسان دوستي رژيم صهيونيستي در حفط جان زنان و كودكان و شهروندان عادي ربط داد و نه به احترام گذاشتن آن به حاكميت ارضي كشورها و مقررات بين المللي.(آنچنان كه اخيرا موساد كنسل شدن برخي عملباتهاي خود را به اين دلايل عنوان كرده است)
رژيم صهيونيستي به دو دليل از ترور سيد حسن نصرالله عاجز است: اولا عدم توانايي ذاتي در انجام عمليات و ثانيا هراس از پيامدها و عواقب ترور دبير كل حزب الله لبنان.
رژيم صهيونيستي نگران اين است كه مبادا ترور اين شخصيت محبوب لبناني منجر به تحقق يافتن آروزي سيد حسن نصرالله در نابودي رژيم صهيونيستي شود.
پس از كشف شبكه هاي جاسوسي رژيم صهيونيستي و انجام تحقيقات مشخص شد كه اين شبكه ها در انجام عمليات جمع آوري اطلاعات از مسئولان رده بالاي حزب الله و زير نظر گرفتن آمد و شد و محل زندگي آنها هدفي جز دسترسي به دبيركل حزب الله لبنان و ترور اين شخصيت نداشتند.
اعتراف اخير رژيم صهيونيستي به ناتواني
رسانه هاي خبري رژيم صهيونيستي گاهي اوقات از اقدام نيروي امنيتي خود براي ترور سيد حسن نصرالله خبر مي دهند كه اين امر با توجه به روحيه خون آشامي اين رژيم بعيد بنظر نمي رسد ولي آنچه عجيب و بعيد به نظر مي رسد وقتي است كه از انجام عمليات ترور به دلايل انساني و يا احترام به تماميت ارضي كشور ها صرف نظر مي كند.
تنها چند روز پس از ترور اخير محمود المبحوح از رهبران حماس با برنامه ريزي هاي گسترده در دبي ،يك مسوول امنيتي اين رژيم ادعا كرد: اسراييل در سفر اخير سيد حسن نصرالله دبيركل حزب الله لبنان به سوريه، براي هدف قراردادن وي چند فرصت داشته اما ازآن استفاده نكرده است.
موساد در ادامه اين خبر جهت سرپوش گذاشتن بر ناتواني خود در اطلاع از نحوه و زمان سفر نصرالله، ادعا كرد: نصرالله براي جلوگيري از جلب نظر با لباس مبدل و يك ماشين معمولي به دمشق منتقل شده است.
از سوي ديگر منابع بلندپايه صهيونيست در گفتوگو با روزنامه الجريده كويت ادعا كردند: سرويس امنيتي و جاسوسي رژيم صهيونيستي در برهه اخير براي زير نظر گرفتن تحركات سيد حسن نصرالله تلاشهاي زيادي كرده و طي چند ماه گذشته نزديك بود دبير كل حزب الله دو مرتبه هدف قرار گيرد.
اين منابع ادامه دادند: يك هواپيماي بدون سرنشين اسرائيلي از نوع "شوال " با پرواز در ارتفاع بالا تحركات سيد حسن نصرالله را در نزديك مركز امنيتي وابسته به حزب الله در منطقه ضاحيه در جنوب بيروت زير نظر داشت.
به ادعاي منابع صهيونيست به محض مطلع شدن از ساختمان حضور دبير كل حزب الله به سرويس اطلاعات خارجي [موساد] دستور داده شده در عملياتي سريع السير سيد حسن نصرالله را هدف قرار دهند اما به دليل وجود شمار زيادي كودك در ساختمان اين عمليات صورت نگرفت.
منابع صهيونيست دومين بار رديابي ديبر كل حزب الله از سوي رژيم صهيونيستي را زماني عنوان كردند كه سيد حسن نصرالله در فوريه گذشته براي ديدار با "بشار الاسد "، رئيس جمهور سوريه و "محمود احمدينژاد "، رئيس جمهور ايران به دمشق رفته بود.
اين منابع ادعا كردند كه موساد در آن زمان تحركات دبير كل حزب الله را رصد كرده بود اما وي چند دقيقه پس از ورود به خاك سوريه توانست مخفي شده و از صحنه رادار اسرائيليها خارج شود.
روزنامه فرامنطقهاي"الشرق الاوسط" نيز پس از سفر محرمانه سيد حسن نصرالله به دمشق و حضور در نشست روساي جمهور ايران و سوريه در اين شهر، اين سفر را داراي پيام اطلاعاتي براي اسرائيل دانست و نوشت: اسرائيليها كه تصور ميكردند پس از جنگ 2006 نصرالله را در محاصره اطلاعاتي و كنترل خود دارند اما اين سفر نشان داد كه قدرت اطلاعاتي آنان انگونه كه تبليغ ميكنند، نيست زيرا با همه توان اطلاعاتي نتوانستند تشخيص دهند سيد حسن به دمشق رفته است.
اين روزنامه نوشت كه سيد حسن نصرالله احتمالا با يك خودروي قديمي بدون آنكه جلب توجه كند از لبنان به دمشق رفت و مستقيم به كاخ رياست جمهوري سوريه انتقال يافت.
"يديعوت آحارنوت" نيز همان زمان نوشت: مسافت بين بيروت پايتخت لبنان و دمشق پايتخت سوريه زياد دور نيست بلكه با يك سفر كوتاه مدت مي توان به دمشق رسيد اما براي سيد حسن نصرالله كه چند سالي است از سوي سازمانهاي اطلاعاتي اسرائيل تحركاتش كاملا كنترل مي شود رفتن به دمشق و مشاركت در يك جلسه علني بايد همراه با نوعي عمليات اطلاعاتي " پيچيده و هوشمندانه ويژه " صورت گرفته باشد.
آيا رژيم صهيونيستي در يك قدمي ترور نصرالله بوده است؟
رژيم صهيونيستي اينگونه اطلاعات را براي بزرگ نمايي كردن عملكرد نيروي امنيتي خود در اختيار رسانه هاي خبري قرار مي دهد و اين اتفاق معمولا بعد از افتضاح در عمل تروريستي رخ مي دهد.
چه كسي مي تواند بهانه هاي رژيم صهيونيستي در عدم توانايي ترور سيد حسن نصرالله را باور كند؟ چگونه اين رژيم كه از قتل زنان وكودكان در فلسطين و لبنان لحظه اي ابا نمي كند و جنايت قاناي اول (1996ميلادي)و قاناي دوم (2006ميلادي) را مرتكب مي شود و حتي به آمبولانس حامل اطفال را در منطقه منصوري رحم نمي كند و آن را به آتش مي كشد ، دم از انسان دوستي و انسانيت مي زند.
آيا رژيم صهيونيستي كه بارها حريم هوايي لبنان را مورد تعرض قرار داده است و حتي به بهانه وجود تأسيسات اتمي به حريم كشور سوريه نيز تجاوز مي كند قائل به احترام حاكميت اراضي كشورها است است ؟ بديهي است كه اين رژيم سعي مي كند با آوردن بهانه هاي واهي ضعف نيروهاي امنيتي و اطلاعاتي خود را پوشش دهد.
آيا نصرالله زندگي سختي را دارد؟
بدون ترديد رژيم صهيونيستي در پي كشف محل اقامت سيد حسن نصر الله است و با چراغ سبز آمريكا تلاش براي ترور اين شخصيت مهم لبناني را ادامه مي دهد.
اينك مسئولان امنيتي حزب الله نيز با درك حجم توطئه از ظاهر شدن سيد حسن نصر الله در امكان عمومي و حتي خصوصي جلوگيري مي كنند بطوريكه از زمان پايان حمله رژيم صهيونيسي به لبنان در سال 2006 ميلادي سيد حسن نصرالله تنها سه بار در ملاء عام با مردم سخنراني كرده است.
اما ديدارهاي سيد حسن نصر الله با مسئولان لبناني و غير لبناني با هماهنگي كامل مسئولان امنيتي حزب الله و به صورت كاملا مخفيانه صورت مي گيرد و خبر اين ديدارها بعد از گذشت مدتي و پس از كسب موافقت حزب الله به دست رسانه هاي خبري مي سد.
عكسهاي ديدارها در زاويه اي بسته منتشر مي شود و افرادي كه به ملاقات دبيركل حزب الله مي روند نقل مي كنند كه خود نيز به خوبي نمي دانند كجا دبيركل حزب الله را ملاقات كرده اند و تنها لحظه اي پس از پايان ديدار ولو با مقامات ارشد لبنان ، دبيركل حزب الله در آن محل قابل رويت نيست.
قطعا براي مردي به بزرگي نصرالله كه محبوبيت بالايي در ميان مردم نه تنها لبنان بلكه بسياري از ملت هاي جهان دارد ، زندگي دور از مردم و اجتماعات پرشور حزب الله چندان راحت نيست اما با توجه به عزم جدي اسرائيل براي ترور وي، به نظر مي رسد حفظ جان از حضور در محافل مهم تر باشد.
ناگفته هاي از زندگي سيد حسن نصرالله از زبان خودش
دبيركل حزب الله خود زندگي اش را چنين روايت مي كند: نامم حسن نصرالله است فرزند "سيدعبدالكريم" و "مهديه صفي الدين". در تاريخ سي و يكم ماه آب سال 1962 متولد شدم.
اصالتا اهل روستاي "بازوريه" در منطقه صور واقع در جنوب لبنان هستم ولي محل حقيقي تولدم يكي از محلات حومه شرقي شهر بيروت است. طبعا وضعيت معيشتي خانواده كه جزو خانواده هاي فقير ومستضعف بودند، همچون باقي خانواده هاي شيعه اي كه در تلاش براي پيدا كردن يك فرصت شغلي و لقمه اي نان از جنوب لبنان به بيروت مهاجرت كردند، بود. تا آن جا كه به ياد دارم، مدرسه النجاح يا الكفاح- الان شك دارم- واقع در همان منطقه اي كه به دنيا آمدم يعني حومه شرقي بيروت، مدرسه ابتدايي من بود.
بعد از آن در مدرسه ديگري در مقطع راهنمايي - كه در لبنان به آن تكميلي مي گوييم - مشغول به تحصيل شدم و اين دوره را به اتمام رساندم. در همين اثناء بود كه جنگ داخلي درلبنان به وقوع پيوست يعني در سال هاي هفتاد و چهار- هفتادو پنج. در پي آغاز اين جنگ، مدارس تعطيل شد و حومه شرقي بيروت كه درآن شيعيان ومسلمانان سكونت داشتند، به دست نيروهاي لبناني و"حزب كتائب" سقوط كرد. در اثر جنگ، ما اين منطقه را ترك كرده و به روستاي بازوريه در جنوب لبنان بازگشتيم.
من از زمان كودكي علاقه شديدي به كسب علوم ديني داشتم و خيلي زياد دوست داشتم كه در حوزه درس بخوانم و وقتي كه به هر فرد معممي نگاه مي كردم، سخت به صورت آنان خيره مي شدم. از كودكي هر گاه كه در محضر برخي مشايخ مي نشستم، براي مدتي طولاني به عمامه آنان نگاه مي كردم، يعني به خود عمامه و چين و پيچش آن. آن موقع عمامه به صورت تكه اي پارچه بود كه دستاري سياه رنگ بر آن پييچيده شده بود.
دستار پدرم را مي گرفتم وآن را برتكه اي پارچه مي پيچيدم و به عمامه اضافه مي كردم سپس آن را بر سر مي گذاشتم. وقتي كه كوچك بودم انگيزه وميل شديدي به سمت كسب علم و اين پوشش داشتم. پس در آن زمان به فكر اين افتادم كه به نجف بروم.
ما 9 خواهر و برادر هستيم كه هر كدام يك سال با هم فاصله سني داريم. من فرزند ارشد خانواده هستم. سه برادر دارم كه حسين يك سال از من كوچك تر است و بعد از او ما يك خواهر دارم به نام زينب. بعد از او فاطمه، بعد محمد، بعدش جعفر، بعد از آن ذكيه، بعد امينه و بعدش هم سعاد. يعني پنج خواهر و سه برادر در خانواده براي من وجود دارد.
در خانواده ما هيچ فرد روحاني اي وجود ندارد. نه در خانواده خودمان، بلكه در عموها، پسر عموها، پدر بزرگم، برادران پدر بزرگم، پسران برادران پدر بزرگم و پدران شان. يعني مطمئن هستم كه در سه چهار نسل پدرم و پدربزرگم و پدر بزرگ پدرم و پدر بزرگ پدر بزرگم يعني دراين چند نسل در فاميل ما، هيچ روحاني اي وجود ندارد.
درحقيقت ترتيب مذهبي اي كه باعث شد من طلبه بشوم، يكي از توفيقات الهي است. گفتم كه در خانه ما دين داري به صورت خيلي عادي بود. يعني دين داري پدر و مادرم اين بود كه فقط نماز مي خواندند و در ماه رمضان روزه مي گرفتند.
بسيار شكر مي كنم.تقريبا مي توانم بگويم كسي با من در اين مورد صحبت نكرد و دستم را نگرفت كه به اين را ه ببرد. من تا آن جا كه در خاطرم هست، خيلي كوچك بودم كه در خانه مان نسخه هايي از قرآن كريم بود. من قرآن را در دست مي گرفتم و مي خواندم. البته همه چيز را درك نمي كردم، اما بهشت و جهنم و عذاب درذهن من حك مي شد.
بعدها پيش كتاب فروش دوره گردي كه مجلات و كتب را در راه پخش مي كرد، رفتم و نزد او كتابي را كه اسمش "ارشاد القلوب" بود يافتم. در آن زمان من هشت نه سال داشتم. اين كتاب را پيدا كردم و از او گرفتم. كتاب ارشاد القلوب "ديلمي" همه اش مواعظ و قصص است كه بر روي من خيلي تاثير گذاشت و من معتقدم كه اين كتاب تاثير بسيار زيادي بر زندگي من داشت. از آن زمان شروع به جست وجوي كتاب هاي اسلامي كردم. درحالي كه كتابخانه هاي اسلامي را نمي شناختم و بلد نبودم. به خاطردارم كه در آن موقع پيش يكي از دست فروش ها، كتاب "قضاوت هاي اميرالمومنين (ع)" را كه كتاب كوچكي بود، پيدا كردم. هر كتابي را كه پيدا مي كردم به خانه مي آوردم و شروع به خواندن آن مي كردم و قبل از اين كه كتاب را تمام كنم، دو باره از اول شروع مي كردم به خواندن. به خاطر اين كه علاقه و عطش زيادي داشتم كه بخوانم و بدانم.
چند سالي را به همين منوال گذراندم. در محله ما هيچ فرد متديني نبود. من با هيچ روحاني يا آدم متديني آشنا نشدم. در محله ما حاجي مسني بود كه ريش داشت ودر مغازه خود نماز مي خواند. من با اين نظر كه او فرد متديني است، مي رفتم تا فقط ريشش و چگونگي نماز خواندن او را تماشا كنم. خيلي او را دوست داشتم.
پدرم كه سيدموسي صدر را دوست مي داشت،عكس هايي از سيدموسي را به خانه مان آورد و من مي نشستم و زماني طولاني به عكس سيدموسي كه سيد و روحاني و معمم بود، خيره مي شدم. يعني در جست وجوي هر فرد روحاني يا متدين يا هركسي بودم كه از او استفاده ببرم و با او مرتبط شوم. تا اين كه تحصيلات ابتدايي را تمام كردم. سنم تقريبا ده يازده سال بود كه براي ادامه تحصيلات در مقطع راهنمايي، به منطقه ديگري رفتم كه نزديك مسجدي بود كه سيد فضل الله در آن نماز مي خواند.
در آن جا با گروهي از جوانان با ايمان آشنا شدم و شروع به رفت و آمد به مسجد كردم. اما در سال هاي اول، يعني قبل از اين كه به ده سالگي برسم، تقريبا چند سال فقط توفيقي الهي و تكيه بر توانايي ها و چيزهاي اندك و ناچيز شخصي داشتم.
آن سال ها، با خواندن قرآن و برخي كتاب ها، شب هنگام خواب هايي مي ديدم و از آتش جهنم مي ترسيدم. در آن زمان، آن حالت معنوي بهتر از الان بود. به خاطر دارم كه بر نمازشب مداومت داشتم و از وقتي كه مسئول شدم ديگر اهل نماز و اين چيزها نيستم. (با خنده و مزاح) يعني در آن موقع وقتي قرآن تلاوت مي كردم يا نماز مي خواندم يا به اين موضوعات اهتمام داشتم، بسيار توجه و حضور قلب داشتم يعني صفحه نفسم پاك بود و به اين دنيا، محكم بسته و گرفتار نشده بودم. اين در دوره خردسالي بود.
تاسف بيشتري كه مي خورم، از اين است كه تا زمان رفتنم به نجف، روزي پيش نيامد كه من و پدر و مادرم و برادران و خواهرانم بر يك سفره جمع شويم و غذا بخوريم. بدين صورت بود كه من و برادران و خواهرانم تنهايي غذا مي خورديم و پدر و مادرم در مغازه بودند. يا مادرم با ما غذا مي خورد يا پدرم. اما همه خانواده ما ... به اين بسنده مي كنم كه بر سر يك سفره غذا با هم رو به رو نشديم. براي اين كه پدرم نماز صبحش را مي خواند و به مغازه مي رفت و ساعت دوازده شب برمي گشت. مادرم هم براي كمك به او مي رفت كه او اندكي استراحت مي كرد يا نماز مي خواند. طبعا اين از خاطرات تلخي است كه در بچگي از آن رنج مي برديم.