به گزارش خبرنگار مهر، در میان ازدحام جمعیت حاضر در مصلای تهران که برای بازدید از بیست و پنجمین نمایشگاه کتاب تهران مراجعه کردهاند، کودکان دستفروش هم دیده میشوند.
آنها که بیشتر به فروش دستمال مشغول هستند معمولاً در حیاط مصلی دیده میشوند، ولی گاهی هم وارد سالنها شده و از هر فرصتی برای فروش اقلامشان استفاده میکنند.
پسربچهای که سن و سالش کمتر از بقیه دستفروشهاست برای فروش دستمالهایش سراغم میآید. از او میخواهم چند دقیقهای کنارم بنشیند تا باهم صحبت کنیم. میگوید: قول میدهی اگر جواب سووالاتو بدم ازم دستمال بخری؟
قولش را که میگیرد، راضی میشود دقایقی به سئوالانم جواب بدهد. اسمش زکی و 6 سالخ است. او هنوز به مدرسه نمیرود و سواد خواندن کتاب ندارد، ولی کتاب خواندن را دوست دارد.
از زکی میپرسم که برای دیدن کتابها به داخل سالنها به ویژه بخش ناشران کودک و نوجوان هم رفته است؟ میگوید: بله، با برادرم رفتم.
برادرش 16 سال دارد و یک بار او را برای دیدن کتابها برده ولی برایش کتاب نخریده است.
زکی کتابهایی که تصویر دارند، دوست دارد و دلش میخواهد یک نفر برایش کتاب داستان بخواند، ول کسی را ندارد که برایش کتاب بخواند.
از زکی میپرسم چند تا کتاب داری؟ جواب میدهد: هیچی! کسی برای من کتاب نمیخره که!
زکی پسر شیطان و دوست داشتنیای است. گپ زدن با او لذتبخش است، ولی وقت کاسبیاش را گرفتهام و این پا و آن پا میکند که هرچه سریعتر برود.
اصرار دارد که از اول دستمال بخرم. از او میپرسم میخواهی جای خریدن دستمال باهم برویم و برایت کتاب بخرم؟ جواب میدهد: کتاب که بلد نیستم بخونم کسی هم برام نمیخونه. تازه اگه ازم بپرسن اینا رو از کجا آوردی چی باید بگم؟
کتاب خریدن برای زکی منتفی میشود و از او دستمال میخرم. برای هم دست تکان میدهیم و میرود.
به بخش دیگر حیاط مصلی میروم. نزدیک بخشی که اقلام خوراکی به فروش میرود، پسر دیگری مشغول فروش دستمال است؛ اینجا همه بچههای دستفروشی را میبینم که دستمال کاغذی میفروشند.
او خودش به سمتم میآید. میپرسم اسمت چیست؟ میگوید: فرید.
فرید 12 سالش است و چون مدرسه میرود، سواد خواندن دارد. فرید فروشنده جدیای است. حوصله حرفهایم را ندارد. به قول خودش نه اهل کتاب خواندن است؛ نه اصلا کتابها را دوست دارد. میپرسم چرا دلت نمیخواهد از نمایشگاه، کتاب بخری؟ با بی حوصلگی و اخم میگوید: کتاب به چه دردم میخوره. کتاب میخوام چیکار؟ اینجا هم که اومدم به خاطر اینه که مشتری زیاده.
از فرید هم سئوال قبلی را میپرسم که میخواهی برایت کتاب بخرم؟ میگوید: نخیر. تو پول بده بستنی بخرم.
ناگزیر از او هم دستمال میخرم و او میرود سراغ مشتری دیگر.
نمایشگاه کتاب مخاطبان زیادی دارد. خیلیها میآیند کتاب میخرند. خیلیها دلشان میخواهد کتاب بخرند، ولی نمیتوانند؛ مثل زکی. خیلیها هم اصلا کتاب دوست ندارند و بهانههای دیگری برای آمدن به نمایشگاه دارند؛ مانند فرید و خیلیهای دیگر.
به امید روزی که همه بچههایی که میخواهند کتاب داشته باشند تهیه آن برایشان ممکن باشد.