شايد بتوان گفت كه در طول حدود 60 سال گذشته، اين اولين بار است كه در حل و فصل يك پرونده مهم خاورميانه، رژيم صهيونيستي، ديدگاهها و منافع آن از سوي غرب مورد توجه قرار نگرفته است به عبارت ديگر به نظر مي آيد كه براي نخستين بار در طول دوره اي كه از اعلام موجوديت رژيم غاصب اسرائيل مي گذرد، تل آويو ناچار به هم آهنگ كردن خود با روندي است كه همه اجزاء و ابعاد آن را در نقطه مقابل منافع خود مي داند. اين موضوع مي تواند در پرونده هاي ديگر خاورميانه هم تكرار شود.
خبرهاي فراواني حكايت از آن دارد كه مقامات ارشد رژيم صهيونيستي در طول سه ماه اخير- از زماني كه زمزمه پذيرش برنامه هسته اي ايران از سوي آمريكا به گوش رسيد- بارها به واشنگتن رفتند و در بعضي از موارد حدود 10 روز در آمريكا ماندند و دهها جلسه با مقامات دولت، كنگره و احزاب اين كشور برگزار كردند تا جمعبندي آمريكايي ها را در اينكه «ناچار به پذيرش پيشرفت هاي ايران هستيم» تغيير دهند ولي موفق نشدند.
خبرهاي فراواني حكايت از آن دارد كه مقامات ارشد رژيم صهيونيستي در طول سه ماه اخير- از زماني كه زمزمه پذيرش برنامه هسته اي ايران از سوي آمريكا به گوش رسيد- بارها به واشنگتن رفتند و در بعضي از موارد حدود 10 روز در آمريكا ماندند و دهها جلسه با مقامات دولت، كنگره و احزاب اين كشور برگزار كردند تا جمعبندي آمريكايي ها را در اينكه «ناچار به پذيرش پيشرفت هاي ايران هستيم» تغيير دهند ولي موفق نشدند.
يكي دو روز پس از بازگشت نتانياهو از آخرين سفر 10 روزه به آمريكا، دفتر نخست وزير براي آنكه آخرين فشارها را به اوباما وارد كرده باشد از جلسه محرمانه نخست وزير رژيم صهيونيستي با ميت رامني رقيب انتخاباتي رئيس جمهور آمريكا خبر داد به اين معنا كه اوباما بايد از اين به بعد خود را در مقابل لابي قدرتمند صهيونيستي در آمريكا ببيند. نتانياهو در عين حال براي آنكه بگويد راه براي جلب اعتماد يهوديان بر روي رئيس جمهور كنوني آمريكا بسته نيست، اعلام كرد كه «من با همه كانديداها از جمله رامني ملاقات كرده ام» ولي اين موضع اثر نكرد و باراك اوباما ضمن انكار آنكه به امتيازدهي به ايران فكر مي كند، اعلام كرد كه مذاكرات بغداد را يك فرصت سازنده مي داند و عملاً بر مواضعي كه دو هفته پيش از آن در «ايپك» گرفته بود- يعني آسيب پذير بودن غرب در تحريم انرژي- تأكيد كرد.
شكست ديپلماتيك و سياسي دولت غاصب اسرائيل به شكافي بزرگ در درون هيأت حاكمه اين رژيم تبديل شد و صداهاي مخالف نتانياهو بخصوص از سوي چهره هاي شاخص امنيتي و نظامي بالا گرفت ژنرال «بني گانتز» رئيس ستاد مشترك ارتش ضمن آنكه به قدرت هسته اي ايران اعتراف كرد و گفت «ايران گام به گام در حال پيشروي به سوي نقطه اي است كه قادر باشد درباره تمايل به ساخت بمب تصميم بگيرد» اما در عين حال با صراحت گفت كه اين سخن رهبر ايران را قبول دارد كه «ايران دنبال توليد بمب اتمي نيست» و «تشكيلات حاكم بر ايران را عاقل و خردمند مي داند» و ايهود باراك وزير دفاع و رهبر حزب كار -مؤتلف حزب حاكم- در مراسم جشن روز تأسيس اين رژيم ضمن آنكه اذعان كرد: «احتمال اينكه ايران را بتوان با فشار بين المللي متوقف كرد، اندك و ناچيز است» در اظهاراتي كه به پريشان گويي شباهت بيشتري داشت، گفت: «ايران هنوز تصميم به ساخت سلاح اتمي نگرفته است و اگر آمريكايي ها، اروپايي ها و ما اسرائيلي ها مصمم شديم هنوز شانس متوقف كردن ايران وجود دارد.» مقامات ارشد سابق رژيم صهيونيستي نيز هجمه به نتانياهو را شدت بخشيدند و سعي كردند همه كاسه كوزه ها را سر نخست وزير بشكنند و حال آنكه تا دو هفته پيش از آشكار شدن شكست اسرائيل در جلب موافقت غرب براي تداوم فشار امنيتي به ايران، موضع نتانياهو ترجمه جمعبندي و نظر همه بخش ها و اجزاء اين رژيم درباره ايران بود. ژنرال گابي اشكنازي رئيس سابق ستاد مشترك ارتش در كنفرانس روزنامه «جروز الم پست» در نيويورك ضمن آنكه گفت ما نمي توانيم تحت چتر هسته اي ايران زندگي كنيم در عين حال با نا اميدي گفت: «تحريم هاي فلج كننده و بسيار شديدتر عليه ايران، هم اكنون خيلي دير و بي اهميت شده است.» اولمرت نخست وزير دوران جنگ 33 روزه هم به تكرار موضع اوباما روي آورد و در اين كنفرانس گفت هنوز زمان براي متوقف كردن ايران از طريق تحريم و ديپلماسي وجود دارد. «مائير داگان» رئيس سابق موساد در كنفرانس نيويورك ضمن آنكه خطر ايران را جهاني و متوقف كردن ايران را هم مسئوليتي جهاني خواند، از روند مواجهه ديپلماتيك با ايران ابراز نااميدي كرد و گفت: «نظام ايران، نظامي هوشمند و استاد ديپلماسي است. براين اساس روزنامه فرانسوي «فيگارو» در گزارشي به قلم «آدرين ژولم» نتيجه گرفت كه «مقامات اسرائيل اظهارات متناقض و بحث انگيزي را درباره ايران مطرح مي كنند.
دامنه اختلافات مقامات ارشد اسرائيل تا آنجا بالا گرفت كه شائول موفاز رهبر حزب كاديما، باراك رهبر حزب كار و نيز رهبر حزب ميرتز تقاضاي برگزاري انتخابات پيش هنگام در روز 16 اكتبر (25 مهر) را دادند و ليبرمن رهبر حزب «اسرائيل بيتنا» هم اعلام كرد، حزب او بيش از اين در كابينه حضور نخواهد داشت و در نهايت نتانياهو كه كاملاً تنها شده بود اعلام كرد كه انتخابات زودهنگام را مي پذيرد اما تأكيد كرد كه احزاب بايد روي 14 اوت (24 مرداد) يا 4 دسامبر (14 آذر) توافق نمايند. اين در حالي است كه براي سقوط كابينه، خروج حزب ليبرمن كه 15 كرسي (از 120 كرسي) مجلس را در اختيار دارد، كفايت مي كند. در اين بين مهمترين نكته كه براي رژيم صهيونيستي جنبه حياتي دارد اين است كه در صحنه بين المللي و منطقه اي بحث راجع به مهمترين پرونده خاورميانه- يعني ايران- بدون در نظر گرفتن ملاحظات غاصبان فلسطين- كه هميشه و در همه پرونده هاي 60 سال اخير در اولويت توجه غرب بود- در جريان است و بدتر از آن اين است كه غرب در اين ميدان، ناچار است نوميدانه بازي پيروزمندانه حريف را نظاره كند. غرب كه در «مذاكرات اسلامبول يك» حتي به قيمت خارج شدن سوخت 20 درصد از ايران، حاضر به پذيرش غني سازي 5/3 درصد در ايران نبود و حتي توافق خود با «رجب طيب اردوغان» را زيرپا گذاشت حالا به بغداد قدم مي گذارد در حالي كه پيشاپيش غني سازي در ايران را پذيرفته بدون آنكه از ايران تضميني براي توقف غني سازي 20 درصد گرفته باشد. همه اين اتفاقات در جلوي چشمان بهت زده رژيم صهيونيستي در حال رخ دادن است و سران تل آويو كه پرچمدار امنيتي كردن پرونده هسته اي ايران بودند و تا يك ماه قبل براي تحريك افكار عمومي غرب، مي گفتند ايران حداكثر تا سه ماه آينده اولين بمب اتمي بومي را در اختيار خواهد داشت، حالا از روي اجبار و براي توجيه آبرومندانه! براي رجزهاي قبلي مي گويند رهبران ايراني هوشمندند و بايد به سخن آنان كه مي گويند به دنبال ساخت بمب نيستيم، اعتماد كنيم.
اما در عين حال يك سؤال اساسي وجود دارد: مگر غرب نمي توانست همان مسير «تهديد نظامي»، «تحريم اقتصادي» و «ديپلماسي مبتني بر زور» را ادامه دهد؟ تا به اين روز نيفتد؟ قطعاً مي توانست و البته مثل 7-6 سال گذشته به نتيجه نمي رسيد ولي به هر حال- فارغ از نتيجه-مي توانست آن مسير را ادامه دهد. براي اين سؤال پاسخ هاي زيادي وجود دارد كه تاكنون در سطوح مختلف سياسي، اطلاعاتي و رسانه اي مطرح شده اند. اما اگر به پرونده ايران نگاه بياندازيم و محيط جغرافيايي پيرامون آن را هم در نظر بگيريم در مي يابيم كه طي يك سال گذشته دو اتفاق فوق العاده مهم در منطقه افتاده كه شرايط را كاملاً دگرگون كرده و در نتيجه، غرب را وادار به تغيير مسير كرده است. يكي از اين دو اتفاق «بيداري اسلامي» حول محور جمهوري اسلامي است. غرب تاكنون در صدد بود تا از طريق اعمال فشار سنگين و همه جانبه روي ايران، محيط منطقه اي و بخصوص نقاط حساس آن را از تأثيرپذيري از انقلاب اسلامي حفظ كند و از اين رو از چند سال پيش به دفعات اين تحليل در كانونهاي سياسي و اطلاعاتي دنيا مطرح شد كه مسئله غرب، برنامه هسته اي ايران نيست بلكه مسئله غرب، خود انقلاب اسلامي و نگراني شديد غرب از تكرار آن و پديدار شدن بلوكي بزرگ در سطح منطقه با مختصات انقلاب ايران است. خب حالا اين اتفاق افتاده و اين نكته را به اثبات رسانده كه اقدامات ضد ايراني غرب، از قضا بر سرعت پيدايي بلوك انقلاب اسلامي افزوده است.
اتفاق مهم ديگر كه البته جداي از پديده بيداري اسلامي نيست، «تحولات مصر» مي باشد. سياست هاي هجومي و دفاعي غرب در منطقه پس از فروپاشي رژيم وابسته پادشاهي ايران روي دو پايه استراتژيك - مصر و عربستان- استوار گرديد. در اين بين اهميت مصر از جنبه هاي مختلف بيش از اهميت عربستان بود و از اين رو در فاصله سالهاي 1357 تا 1389 حلقه هاي اسارت و وابستگي مصر به غرب و تبديل شدن آن به دژ محكم غرب دائماً جدي تر مي شد، تا جايي كه خيال غرب تا حد بسيار زيادي از مصر آسوده بود. براي همراه شدن با نويسنده، كافي است كه به اين دو خبر توجه كنيد. حدود سه ماه قبل از آغاز انقلاب مصر- پنجم بهمن 89- يك كنفرانس مهم تحقيقاتي با حضور حدود 300 تن از كارشناس هاي خبره كه بخشي از آنان را چهره هاي سرشناس آكادميك مصري تشكيل مي داد در واشنگتن برگزار شد. جمع بندي نهايي اين كنفرانس 7 روزه اين بود: «با توجه به گسترش فرهنگ و باورهاي صوفيانه در جامعه مصر و با توجه به استحكام رژيم حسني مبارك، هيچ تحول خارج از كنترلي در مصر متصور نيست.» خبر ديگر را از زبان ايهود اولمرت بشنويد: نخست وزير سابق رژيم صهيونيستي سه روز پيش در كنفرانس روزنامه «جروزالم پست» خاطره اي را نقل كرده است: «عمر سليمان- رئيس سازمان اطلاعات و گرداننده اصلي رژيم مبارك در فاصله سالهاي 1372 تا 1389 و فردي كه قرار بود جايگزين مبارك شود- دو ماه قبل از سقوط مبارك به تل آويو آمد، يك نفر در آن زمان از سليمان پرسيد چگونه مي تواند درخصوص انتقال قدرت در مصر مطمئن باشد و او پاسخ داد كه مهم نيست كه چه كسي رأي مي دهد بلكه مهم اين است كه چه كسي آراء را مي شمارد!»
اينك همان مردمي كه غرب با تحليل غلط از تصوف مصريان از آنان خيال آسوده اي داشت به ميدان آمده اند و دست اندركار ساختن «مصر اسلامي شريعت محور» هستند و شيرازه رژيمي كه غرب با نگاه به توانايي سركوب آن، تصور آسوده اي از آن داشت فروپاشيده و نشانه هاي واضحي از بازيابي مجد مسلمانان مصري به چشم مي خورد. برخلاف تحليل غرب، تصوف شمال آفريقا از تعاليم عارف، فيلسوف، فقيه و مجاهد قرن ششم و هفتم هجري -محي الدين ابن عربي كه امام راحل او را شيخ اكبر مي خواند - ريشه مي گيرد كه هر چند بعد ها حكام جور براي مخدوش كردن چهره وي اتهاماتي به وي زدند ولي اين اتهامات چندان مؤثر واقع نشد. كاملاً واضح است كه اين دو پرونده -بيداري اسلامي و بازخيزي مصر- سايه خود را بر فضاي بين المللي گسترده و اجازه تداوم سياست هاي گذشته را نمي دهد.
رژيم صهيونيستي اين تنگنا و گرفتاري را با گوشت و پوست و استخوان خود احساس مي كند و بخوبي مي داند كه سياست غرب در كنترل منطقه- خاورميانه و شمال آفريقا- آنقدر بحران زده است كه جايي براي فكر كردن به منافع اسرائيل براي غرب باقي نمانده است چه رسد به اينكه مانند گذشته بخواهد منافع اسرائيل را ضميمه هر قول و قرار دو يا چند جانبه در منطقه بنمايد. «بحران موقعيت»، آينده رژيم غاصب را بشدت به مخاطره انداخته و درون اين رژيم را هم بشدت تحت تأثير قرار داده است و لذا هيچ جاي تعجب ندارد از اينكه مي بينيم رژيم وحشي اسرائيل در مرزهاي شمالي فلسطين با لبنان مشغول احداث ديوار امنيتي است و دولت مشغول اجراي طرح «تال» است كه همه جوانان يهودي را به خدمت سربازي فرا مي خواند.
حدود يك هفته پيش مسئولين امنيتي و استراتژيك رژيم صهيونيستي كنگره اي را در دانشگاه هرتزليا برگزار كردند، خروجي اين كنگره دو روزه كه در معاريو چاپ شد، اين بود: «محيط استراتژيك اسرائيل- تحت تأثير تحولات مصر- بسيار ضعيف شده و بخش هايي از منظومه امنيت منطقه اي اسرائيل سقوط كرده است. تنها رژيم سعودي- در پشتيباني از اسرائيل- باقي مانده كه اگر فرو بپاشد، آنگاه ديگر هيچ مانعي بر سر راه- اجراي سياست- ايران- مبني بر محو اسرائيل- باقي نمي ماند.
سعدالله زارعي
شكست ديپلماتيك و سياسي دولت غاصب اسرائيل به شكافي بزرگ در درون هيأت حاكمه اين رژيم تبديل شد و صداهاي مخالف نتانياهو بخصوص از سوي چهره هاي شاخص امنيتي و نظامي بالا گرفت ژنرال «بني گانتز» رئيس ستاد مشترك ارتش ضمن آنكه به قدرت هسته اي ايران اعتراف كرد و گفت «ايران گام به گام در حال پيشروي به سوي نقطه اي است كه قادر باشد درباره تمايل به ساخت بمب تصميم بگيرد» اما در عين حال با صراحت گفت كه اين سخن رهبر ايران را قبول دارد كه «ايران دنبال توليد بمب اتمي نيست» و «تشكيلات حاكم بر ايران را عاقل و خردمند مي داند» و ايهود باراك وزير دفاع و رهبر حزب كار -مؤتلف حزب حاكم- در مراسم جشن روز تأسيس اين رژيم ضمن آنكه اذعان كرد: «احتمال اينكه ايران را بتوان با فشار بين المللي متوقف كرد، اندك و ناچيز است» در اظهاراتي كه به پريشان گويي شباهت بيشتري داشت، گفت: «ايران هنوز تصميم به ساخت سلاح اتمي نگرفته است و اگر آمريكايي ها، اروپايي ها و ما اسرائيلي ها مصمم شديم هنوز شانس متوقف كردن ايران وجود دارد.» مقامات ارشد سابق رژيم صهيونيستي نيز هجمه به نتانياهو را شدت بخشيدند و سعي كردند همه كاسه كوزه ها را سر نخست وزير بشكنند و حال آنكه تا دو هفته پيش از آشكار شدن شكست اسرائيل در جلب موافقت غرب براي تداوم فشار امنيتي به ايران، موضع نتانياهو ترجمه جمعبندي و نظر همه بخش ها و اجزاء اين رژيم درباره ايران بود. ژنرال گابي اشكنازي رئيس سابق ستاد مشترك ارتش در كنفرانس روزنامه «جروز الم پست» در نيويورك ضمن آنكه گفت ما نمي توانيم تحت چتر هسته اي ايران زندگي كنيم در عين حال با نا اميدي گفت: «تحريم هاي فلج كننده و بسيار شديدتر عليه ايران، هم اكنون خيلي دير و بي اهميت شده است.» اولمرت نخست وزير دوران جنگ 33 روزه هم به تكرار موضع اوباما روي آورد و در اين كنفرانس گفت هنوز زمان براي متوقف كردن ايران از طريق تحريم و ديپلماسي وجود دارد. «مائير داگان» رئيس سابق موساد در كنفرانس نيويورك ضمن آنكه خطر ايران را جهاني و متوقف كردن ايران را هم مسئوليتي جهاني خواند، از روند مواجهه ديپلماتيك با ايران ابراز نااميدي كرد و گفت: «نظام ايران، نظامي هوشمند و استاد ديپلماسي است. براين اساس روزنامه فرانسوي «فيگارو» در گزارشي به قلم «آدرين ژولم» نتيجه گرفت كه «مقامات اسرائيل اظهارات متناقض و بحث انگيزي را درباره ايران مطرح مي كنند.
دامنه اختلافات مقامات ارشد اسرائيل تا آنجا بالا گرفت كه شائول موفاز رهبر حزب كاديما، باراك رهبر حزب كار و نيز رهبر حزب ميرتز تقاضاي برگزاري انتخابات پيش هنگام در روز 16 اكتبر (25 مهر) را دادند و ليبرمن رهبر حزب «اسرائيل بيتنا» هم اعلام كرد، حزب او بيش از اين در كابينه حضور نخواهد داشت و در نهايت نتانياهو كه كاملاً تنها شده بود اعلام كرد كه انتخابات زودهنگام را مي پذيرد اما تأكيد كرد كه احزاب بايد روي 14 اوت (24 مرداد) يا 4 دسامبر (14 آذر) توافق نمايند. اين در حالي است كه براي سقوط كابينه، خروج حزب ليبرمن كه 15 كرسي (از 120 كرسي) مجلس را در اختيار دارد، كفايت مي كند. در اين بين مهمترين نكته كه براي رژيم صهيونيستي جنبه حياتي دارد اين است كه در صحنه بين المللي و منطقه اي بحث راجع به مهمترين پرونده خاورميانه- يعني ايران- بدون در نظر گرفتن ملاحظات غاصبان فلسطين- كه هميشه و در همه پرونده هاي 60 سال اخير در اولويت توجه غرب بود- در جريان است و بدتر از آن اين است كه غرب در اين ميدان، ناچار است نوميدانه بازي پيروزمندانه حريف را نظاره كند. غرب كه در «مذاكرات اسلامبول يك» حتي به قيمت خارج شدن سوخت 20 درصد از ايران، حاضر به پذيرش غني سازي 5/3 درصد در ايران نبود و حتي توافق خود با «رجب طيب اردوغان» را زيرپا گذاشت حالا به بغداد قدم مي گذارد در حالي كه پيشاپيش غني سازي در ايران را پذيرفته بدون آنكه از ايران تضميني براي توقف غني سازي 20 درصد گرفته باشد. همه اين اتفاقات در جلوي چشمان بهت زده رژيم صهيونيستي در حال رخ دادن است و سران تل آويو كه پرچمدار امنيتي كردن پرونده هسته اي ايران بودند و تا يك ماه قبل براي تحريك افكار عمومي غرب، مي گفتند ايران حداكثر تا سه ماه آينده اولين بمب اتمي بومي را در اختيار خواهد داشت، حالا از روي اجبار و براي توجيه آبرومندانه! براي رجزهاي قبلي مي گويند رهبران ايراني هوشمندند و بايد به سخن آنان كه مي گويند به دنبال ساخت بمب نيستيم، اعتماد كنيم.
اما در عين حال يك سؤال اساسي وجود دارد: مگر غرب نمي توانست همان مسير «تهديد نظامي»، «تحريم اقتصادي» و «ديپلماسي مبتني بر زور» را ادامه دهد؟ تا به اين روز نيفتد؟ قطعاً مي توانست و البته مثل 7-6 سال گذشته به نتيجه نمي رسيد ولي به هر حال- فارغ از نتيجه-مي توانست آن مسير را ادامه دهد. براي اين سؤال پاسخ هاي زيادي وجود دارد كه تاكنون در سطوح مختلف سياسي، اطلاعاتي و رسانه اي مطرح شده اند. اما اگر به پرونده ايران نگاه بياندازيم و محيط جغرافيايي پيرامون آن را هم در نظر بگيريم در مي يابيم كه طي يك سال گذشته دو اتفاق فوق العاده مهم در منطقه افتاده كه شرايط را كاملاً دگرگون كرده و در نتيجه، غرب را وادار به تغيير مسير كرده است. يكي از اين دو اتفاق «بيداري اسلامي» حول محور جمهوري اسلامي است. غرب تاكنون در صدد بود تا از طريق اعمال فشار سنگين و همه جانبه روي ايران، محيط منطقه اي و بخصوص نقاط حساس آن را از تأثيرپذيري از انقلاب اسلامي حفظ كند و از اين رو از چند سال پيش به دفعات اين تحليل در كانونهاي سياسي و اطلاعاتي دنيا مطرح شد كه مسئله غرب، برنامه هسته اي ايران نيست بلكه مسئله غرب، خود انقلاب اسلامي و نگراني شديد غرب از تكرار آن و پديدار شدن بلوكي بزرگ در سطح منطقه با مختصات انقلاب ايران است. خب حالا اين اتفاق افتاده و اين نكته را به اثبات رسانده كه اقدامات ضد ايراني غرب، از قضا بر سرعت پيدايي بلوك انقلاب اسلامي افزوده است.
اتفاق مهم ديگر كه البته جداي از پديده بيداري اسلامي نيست، «تحولات مصر» مي باشد. سياست هاي هجومي و دفاعي غرب در منطقه پس از فروپاشي رژيم وابسته پادشاهي ايران روي دو پايه استراتژيك - مصر و عربستان- استوار گرديد. در اين بين اهميت مصر از جنبه هاي مختلف بيش از اهميت عربستان بود و از اين رو در فاصله سالهاي 1357 تا 1389 حلقه هاي اسارت و وابستگي مصر به غرب و تبديل شدن آن به دژ محكم غرب دائماً جدي تر مي شد، تا جايي كه خيال غرب تا حد بسيار زيادي از مصر آسوده بود. براي همراه شدن با نويسنده، كافي است كه به اين دو خبر توجه كنيد. حدود سه ماه قبل از آغاز انقلاب مصر- پنجم بهمن 89- يك كنفرانس مهم تحقيقاتي با حضور حدود 300 تن از كارشناس هاي خبره كه بخشي از آنان را چهره هاي سرشناس آكادميك مصري تشكيل مي داد در واشنگتن برگزار شد. جمع بندي نهايي اين كنفرانس 7 روزه اين بود: «با توجه به گسترش فرهنگ و باورهاي صوفيانه در جامعه مصر و با توجه به استحكام رژيم حسني مبارك، هيچ تحول خارج از كنترلي در مصر متصور نيست.» خبر ديگر را از زبان ايهود اولمرت بشنويد: نخست وزير سابق رژيم صهيونيستي سه روز پيش در كنفرانس روزنامه «جروزالم پست» خاطره اي را نقل كرده است: «عمر سليمان- رئيس سازمان اطلاعات و گرداننده اصلي رژيم مبارك در فاصله سالهاي 1372 تا 1389 و فردي كه قرار بود جايگزين مبارك شود- دو ماه قبل از سقوط مبارك به تل آويو آمد، يك نفر در آن زمان از سليمان پرسيد چگونه مي تواند درخصوص انتقال قدرت در مصر مطمئن باشد و او پاسخ داد كه مهم نيست كه چه كسي رأي مي دهد بلكه مهم اين است كه چه كسي آراء را مي شمارد!»
اينك همان مردمي كه غرب با تحليل غلط از تصوف مصريان از آنان خيال آسوده اي داشت به ميدان آمده اند و دست اندركار ساختن «مصر اسلامي شريعت محور» هستند و شيرازه رژيمي كه غرب با نگاه به توانايي سركوب آن، تصور آسوده اي از آن داشت فروپاشيده و نشانه هاي واضحي از بازيابي مجد مسلمانان مصري به چشم مي خورد. برخلاف تحليل غرب، تصوف شمال آفريقا از تعاليم عارف، فيلسوف، فقيه و مجاهد قرن ششم و هفتم هجري -محي الدين ابن عربي كه امام راحل او را شيخ اكبر مي خواند - ريشه مي گيرد كه هر چند بعد ها حكام جور براي مخدوش كردن چهره وي اتهاماتي به وي زدند ولي اين اتهامات چندان مؤثر واقع نشد. كاملاً واضح است كه اين دو پرونده -بيداري اسلامي و بازخيزي مصر- سايه خود را بر فضاي بين المللي گسترده و اجازه تداوم سياست هاي گذشته را نمي دهد.
رژيم صهيونيستي اين تنگنا و گرفتاري را با گوشت و پوست و استخوان خود احساس مي كند و بخوبي مي داند كه سياست غرب در كنترل منطقه- خاورميانه و شمال آفريقا- آنقدر بحران زده است كه جايي براي فكر كردن به منافع اسرائيل براي غرب باقي نمانده است چه رسد به اينكه مانند گذشته بخواهد منافع اسرائيل را ضميمه هر قول و قرار دو يا چند جانبه در منطقه بنمايد. «بحران موقعيت»، آينده رژيم غاصب را بشدت به مخاطره انداخته و درون اين رژيم را هم بشدت تحت تأثير قرار داده است و لذا هيچ جاي تعجب ندارد از اينكه مي بينيم رژيم وحشي اسرائيل در مرزهاي شمالي فلسطين با لبنان مشغول احداث ديوار امنيتي است و دولت مشغول اجراي طرح «تال» است كه همه جوانان يهودي را به خدمت سربازي فرا مي خواند.
حدود يك هفته پيش مسئولين امنيتي و استراتژيك رژيم صهيونيستي كنگره اي را در دانشگاه هرتزليا برگزار كردند، خروجي اين كنگره دو روزه كه در معاريو چاپ شد، اين بود: «محيط استراتژيك اسرائيل- تحت تأثير تحولات مصر- بسيار ضعيف شده و بخش هايي از منظومه امنيت منطقه اي اسرائيل سقوط كرده است. تنها رژيم سعودي- در پشتيباني از اسرائيل- باقي مانده كه اگر فرو بپاشد، آنگاه ديگر هيچ مانعي بر سر راه- اجراي سياست- ايران- مبني بر محو اسرائيل- باقي نمي ماند.
سعدالله زارعي
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، با حملۀ دانشجویان ایرانی به سفارت آمریکا در تهران و آغاز بحران گروگانگیری، روابط ایران و آمریکا رسماً قطع شد و دو کشور تا کنون هرگز مجددا روابط رسمی دیپلماتیک نداشته اند. ایالات متحدۀ آمریکا با محور شرارت خواندن ایران و اعمال انواع و اقسام تحریم های اقتصادی و تهدیدهای نظامی به مخاصمه با ایران پرداخته و در مقابل جمهوری اسلامی ایران نیز با شیطان بزرگ خواندن آمریکا بر علیه منافع آمریکا در منطقۀ خاور میانه و جهان حرکت می کند. بسیاری افراد، اصل این تخاصم را زیر سوال برده و می پرسند چرا ایران با آمریکا رابطۀ دوستانه برقرار نمی کند تا این تحریم ها پایان یافته و مزایای دوستی با کشور قدرتمند و بزرگ آمریکا به سوی ایران سرازیر شود؟
تاریخ انقلاب و جمهوری اسلامی در ایران شامل دو مرحله کلّی است. اول دوران رهبری امام خمینی و دوم دوران پس از رحلت امام. دورۀ اول با توجه به حضور شخص امام در حقیقت دورانی بود که تمام جهت گیری های سیاسی بر اساس ارزش های انقلابی شکل می گرفت. ما در اینجا به دورۀ اول نمی پردازیم و روی دورۀ دوم تمرکز می کنیم. زیرا در دورۀ دوم تلاشهای قابل توجهی برای عادی سازی روابط صورت گرفت که همگی بی نتیجه ماند.
1. دوران ریاست جمهوری آیت الله رفسنجانی
پس از رحلت امام، آیت الله علی اکبر هاشمی رفسنجانی بر مسند ریاست جمهوری ایران تکیه زد. شرایط سیاسی کشور به گونه ای بود که آیت الله رفسنجانی، به خصوص در دور اول ریاست جمهوری خود، بیشترین قدرت سیاسی را در اختیار داشت. دولت رفسنجانی به لحاظ سیاسی کاملا اقتدار گرا و به لحاظ اقتصادی لیبرال بود. وی سیاست معروف به "سازندگی" را در پیش گرفت که در حقیقت عبارت بود از خصوصی سازی، تمرکز روی اقتصاد بازار آزاد و از میان برداشتن سیاستهای سوسیالیستی که مورد نظر جناح مقابل در جمهوری اسلامی بود. رفسنجانی به دلیل همین سیاستها محبوبیت زیادی در بین طبقات مرفه و متوسط ایرانی به دست آورد ولی برنامه های "سازندگی" در دولت وی توجهی به مناطق محروم و مناطق جنگ زده که بیش از همه نیازمند سازندگی بودند نداشت. در نتیجه دولت رفسنجانی مورد تأیید و محبوب اکثریت جمعیت در طبقات کم در آمد و جنگ دیده ها نبود.
رفسنجانی از برنامه ملک عبدالله (که آن زمان ولیعهد عربستان بود) برای مذاکرات صلح با اسرائیل حمایت کرد و اعلام کرد که جمهوری اسلامی هر توافق که فلسطینیان با اسرائیل بکنند می پذیرد. را خواهد پذیرفت. وی همچنین آشکارا اعلام کرد که منافع بین المللی ایران باید اولویت بالاتری نسبت به منافع متحدین ایران (سوریه و لبنان) داشته باشد. همچنین در مورد مساله سلمان رشدی، رفسنجانی رسماً اعلام نمود که فتوای امام در خصوص محدور مهدورالدم بودن سلمان رشدی تنها نظر یک مرجع تقلید دینی است و به هیچ وجه موضع جمهوری اسلامی ایران نیست. این در حقیقت پیامی بود که به جهان نشان می داد آیت الله هاشمی رفسنجانی در سمت ریاست جمهوری در ایران همه کاره است و فتوای امام هیچ نفوذی در سیاستهای جمهوری اسلامی ندارد.
همه اینها نشان دهنده شرایط مساعدی بود که از سوی ایران برای برقراری روابط دوستانه با آمریکا بوجود آمده بود. علاوه بر اینها رفسنجانی در لابی های بین المللی تلاشهائی برای عادی سازی روابط با آمریکا نمود به عمل آورد. به علاوه شواهد نشان می دهد که وی نقش برجسته ای در مذاکرات پشت پرده ایران با آمریکا از طریق مک فارلین داشت که بعدا با عنوان رسوایی ایران کنترا شناخته شد.
از سوی دیگر جناح اصول گرای جمهوری اسلامی عملا در مقابل تصمیمات و سیاستهای آیت الله رفسنجانی سکوت کرده بودند. این به دو علت بود. اولاً قدرت سیاسی رفسنجانی به حدی بود که اجازه هیچ صدای مخالفی را نمی داد. دوما ثانیاً بعد از رحلت امام باقی ماندۀ نیروهای انقلابی بطور کلی افراد جوانی بودند که تجربه و بینش عمیق امام را نداشتند. از اینرو سکوت این افراد از این جهت قابل توجیه است که جمهوری اسلامی به طور کلی در حال تجربه و آزمایش سیاست نرمش در مقابل غرب بود.
2. دوران ریاست جمهوری حجت الاسلام والمسلمین خاتمی
اگر دولت هاشمی رفسنجانی به لحاظ سیاسی اقتدار گرا بود و به لحاظ اقتصادی لیبرال، دولت خاتمی هم به لحاظ سیاسی و هم به لحاظ اقتصادی لیبرال بود. سیاستهای اقتصادی خاتمی ادامۀ همان سیاستهای اقتصادی هاشمی رفسنجانی بود. تفاوت عمده دوران خاتمی با رفسنجانی تحولات سیاسی و لیبرالیزه شدن ماهیت جمهوری اسلامی بود. این تحول با نرمش و خوشروئی نسبت به غرب، بخصوص ایالات متحدۀ آمریکا، پر رنگ تر می شود شد.
خاتمی حتی با تلویزیون سی ان ان آمریکا مصاحبه کرد و برای ملت آمریکا پیام صلح و دوستی فرستاده و از واقعۀ گروگانگیری سفارت آمریکا در ایران ابراز تاسف نمود. وی با مطرح کردن ایده "گفتگوی تمدنها" دکترین اصلی دولت خود را بر اساس تنش زدایی و عادی سازی روابط در همه عرصه های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی با غرب بنا نهاد.
در عرصه داخلی، خاتمی با تاکید روی آزادی های مدنی، مدل و برداشتی کاملا لیبرال از "مردم سالاری دینی" ارایه نمود. طرفداران برقراری رابطه دوستانه با آمریکا هرگز در تاریخ جمهوری اسلامی به اندازه دوران ریاست جمهوری خاتمی آزادی بیان نداشتند. روزنامه ها و کتاب های بسیاری به معرفی تفکرات غربی و تئوریزه کردن مبحث "آشتی با غرب" پرداختند.
در حمله نظامی آمریکا به افغانستان، حکومت طالبان دشمن مشترک ایالات متحده آمریکا و جمهوری اسلامی ایران بود. در همین راستا نیروهای آمریکائی و پنتاگون از رهنمودهای استراتژیک فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نیروهای مسلح جمهوری اسلامی برای غلبه بر طالبان بهره مند شدند.
در مقابل دولت ایالات متحده در پی یک انفجار مشکوک تروریستی در عربستان سعودی، ایران را متهم نمود و خواستار بازرسی و پی گیری این حادثه در داخل خاک ایران شد. آمریکائی ها خوب می دانستند که جمهوری اسلامی ایران هرگز تن به قبول ورود نیروها، کارآگاهان و طبیعتا جاسوسان آمریکایی به خاک ایران را نخواهد داد. این درخواست آمریکائی ها در حقیقت وسیله ای بود برای انداختن توپ به زمین ایران تا در نهایت دستاویزی برای وضع تحریم های جدید علیه ایران در دوران ریاست جمهوری کلینتون در آمریکا و خاتمی در ایران باشد. همچنین فشارهای جدیدی بر سر پرونده هسته ای ایران در اواخر دوران ریاست جمهوری خاتمی مطرح گردید که زمینه ساز تحریم های بعدی بود.
با وجود تلاشهای بی دریغ خاتمی برای برقراری روابط با آمریکا، طرف آمریکایی هیچ قدمی در این راستا بر نداشت و روابط همچنان تیره تر و خصمانه تر از قبل شد. خود خاتمی بعدها گفت که شرایط بسیار مساعدی در ایران فراهم شده بود تا تنش ها واختلافات از میان برداشته شود ولی طرف آمریکائی با در نظر نگرفتن واقعیت های سیاسی موجود از این شرایط استقبال نکرد و این فرصت از بین رفت.
حال این سوال مطرح می شود که با وجود تلاشهای جمهوری اسلامی ایران طی 16 سال ریاست جمهوری آیت الله رفسنجانی و حجت الاسلام والمسلمین خاتمی، چرا آمریکائی ها تمایلی به این روابط از خود نشان ندادند؟ برای پاسخ به این سوال باید بدانیم سیاستهای ایالات متحده آمریکا بر چه اساسی شکل می گیرند.
3. ساختار سیاسی ایالات متحده آمریکا
شالودۀ اصلی ساختار سیاسی ایالات متحده آمریکا بر اساس نئو لیبرالیسم و نئو پلورالیسم استوار است. بر خلاف ساختار سیاسی کشورهائی مانند شوروی سابق، جمهوری خلق چین و جمهوری اسلامی ایران که یک هستۀ مرکزی در حکومت سیاستهای کلی را بر اساس یک سری اصول و اهداف شکل می دهد، در ایالات متحده هیچ هستۀ مرکزی، اصول یا اهدافی وجود ندارد. به همین دلیل قدرت ها، صاحبان نفوذ و لابی ها از بیرون بر حکومت اعمال فشار می کنند و برایند این فشارها تعیین کننده سیاستها و جهت گیری های حکومت است.
طبیعتاً در نظام سرمایه داری که ماهیت اصلی ایالات متحدۀ آمریکا است، صاحبان قدرت در حقیقت همان افراد ثروتمند و سرمایه داران بزرگ هستند. در صورت ائتلاف چند سرمایه دار بزرگ و بر اساس بده بستانهای صاحبان سرمایه، لابی ها شکل می گیرند و این لابی ها مراکز اصلی قدرت در آمریکا و بطور کلی جهان سرمایه داری هستند.
ساختار سیاسی ایالات متحده و قدرت مطلق لابی ها در این کشور چیزی نیست که از دید مردم آمریکا مخفی باشد و این لابی ها بطور علنی فعالیت می کنند. لیکن بسیاری از مردم عادی در ایران بخصوص طرفداران روابط دوستانه با آمریکا از وجود چنین لابی هایی بی اطلاع هستند.
علت اصلی تداوم تخاصم در روابط ایران با آمریکا را باید در منافع همین لابی ها جستجو کنیم. روابط دوستانه ایران با آمریکا به سود چه کسانی و به ضرر چه کسانی تمام خواهد شد؟ روابط خصمانه چطور؟
4. جریانهایی که مانع روابط دوستانه هستند
سه لابی بزرگ در آمریکا مانع بهبود روابط این کشور با ایران می شوند. به شمار می روند.
4.1. لابی یهودی و صهیونیست: لابی صهیونیست از عادی شدن روابط آمریکا با ایران به شدت متضرر خواهد شد. جمهوری اسلامی ایران بعنوان یک کشور اسلامی ذاتا با حکومت صهیونیستی اسرائیل در تضاد است. ولی صرف نظر از این تضاد، اسرائیل بعنوان تنها پایگاه مطمئن آمریکا در منطقه خاور میانه امتیازات بسیاری از آمریکا می گیرد که در صورت دوستانه شدن روابط ایران با آمریکا این امتیازات را از دست خواهد داد. دوستی ایران و آمریکا موقعیت استراتژیک اسرائیل را به شدت تضعیف خواهد کرد. از اینرو لابی یهودی- صهیونیستی تمام توان خود را در فشار به آمریکا برای تیره نگه داشتن روابط با ایران به کار می برد.
4.2. لابی عربی: کشورهای عربی بخصوص عربستان سعودی منافع بسیار زیادی به برای آمریکا می رسانند دارد و در نتیجه نفوذ قابل توجهی در سیاستهای آمریکا هم دارند. از طرف دیگر ساختار سیاسی این کشور های عربی، حکومت های سلطنتی و شیخ نشین های بسیار عقب افتاده است و این کشورها در میزان آزادی های مدنی و مشارکت اجتماعی در ساختار قدرت رتبۀ آخر را در دنیا دارند. وجود یک حکومت مدرن و انقلابی در همسایگی این کشورهای دارای حکومت های پوسیده و عقب افتاده بالقوه یک تهدید بالقوه برای این حکومت های پوسیده و عقب مانده محسوب می شود. لذا این حکومتها هم بطور ذاتی دشمن نظام جمهوری اسلامی هستند خواهند بود. تنها راه آشتی و دوستی با این کشورها، لغو نظام حکومتی جمهوری در ایران و بازگشت به نظام ارتجاعی سلطنتی است. فشاری که لابی های عربی برای ادامۀ مخاصمه با ایران به آمریکا وارد می کنند اگر از لابی های صهیونیستی بیشتر نباشد، کمتر هم نیست. می دانیم که بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، حرکت هائی علیه حکومت سعودی در عربستان اتفاق افتاد که به شدت باعث وحشت خاندان سعودی شد. پادشاه سعودی که قبل از انقلاب ایران در کمال آرامش مشغول زندگی اشرافی بود، بعد از انقلاب حتی مجبور شد عنوان خود را از "ملک" به "خادم حرمین شریفین" تغییر دهد. همچنین آزادی هائی بسیار جزئی برای آرام نگه داشتن مردم داده شد که خاندان سعودی همه را از چشم ایران می بیند.
4.3. دسته سوم در نیروهای ضد آشتی ایران و آمریکا در کمال تعجب متحدین ایران هستند. متحدین جمهوری اسلامی ایران در منطقه خاور میانه، یعنی سوریه و لبنان، به هیچ عنوان دوستی ایران و آمریکا را به نفع خود نمی بینند. زیرا در اینصورت این کشورها خاصیت استراتژیک خود را برای ایران تا حدود زیادی از دست می دهند و در نتیجه یک متحد قدرتمند را در منطقه (یعنی جمهوری اسلامی ایران) از دست می دهند. به عنوان مثال، در قضیه مذاکرات مخفیانه ایران و آمریکا از طریق مک فارلین آمریکائی ، خبر رسوایی این مذاکرات برای اولین بار از طریق روزنامه "الشراع" در لبنان برای اولین بار منتشر شد. توجه به این مسأله از یک دید دیگر هم حائز اهمیت است. در صورت برقراری روابط دوستانه بین ایران و آمریکا، روابط ایران و متحدین فعلی تیره خواهد شد و همین مسأله باعث کاهش قدرت چانه زنی جمهوری اسلامی در مقابل آمریکا و تضعیف موقعیت ایران خواهد شد.
بر اساس آنچه که تا اینجا شرح داده شد، تنها دو روش برای برقراری سریع روابط دوستانه بین ایران و آمریکا وجود دارد:
• روش اول راضی کردن جریانهایی است که برای جلوگیری از این رابطه فشار می آورند. همانطور که دیدیم چنین چیزی بدلیل تضادهای ماهوی کاملا غیر ممکن است.
• روش دوم اینکه ایران به همان شیوه لابی های صهیونیستی و عربی وارد عمل شود. به عبارت دیگر ایران و عربستان و سایر شیخ نشینهای عربی وارد مسابقه امتیاز دادن به آمریکا شود. هر کس امتیاز بیشتری به آمریکا بدهد برنده خواهد بود. این همان وضعیتی است که سیاست خارجی ایران قبل ار انقلاب اسلامی داشت و طبیعتا بازنده بزرگ در چنین سیاستی ملت ایران خواهند بود. البته این سیاست همان چیزی است که طرفدان برقراری روابط با آمریکا به هر قیمت ممکن، دانسته یا نادانسته خواستار آن هستند.
5. جمع بندی
منطقی ترین راه و شیوۀ سیاست ایران در قبال آمریکا که بیشتر از همه در راستای منافع ملی باشد، همین سیاستی است که جمهوری اسلامی در حال حاضر در پیش گرفته، یعنی نمایش قدرت، پافشاری روی مواضع و حقوق مشروع، ندادن امتیاز و مقابله به مثل. این همان سیاستی است که نهایتا منتهی به حذف شعار مرگ بر شوروی و عادی شدن روابط ایران و شوروی سوسیالیستی شد. همچنین روابط آمریکا و جمهوری خلق چین بعد از انقلاب چین بسیار پر تنش تر از روابط حال حاضر آمریکا با ایران بود. چین حق عضویت در سازمان ملل را نداشت و آمریکا و چین هیچ روابط دیپلماتیکی نداشتند. در مقابل حکومت تایوان بعنوان حکومت قانونی چین به رسمیت شناخته می شد و صاحب حق وتو هم بود. سختی و اقتدار جمهوری خلق چین تحت رهبری مائو نهایتا آمریکا را وادار به نرمش کرد به طوری که علاوه بر برقراری روابط دوستانه دیپلماتیک بین آمریکا و چین، جمهوری خلق چین به عضویت سازمان ملل در آمد و حق وتوی تایوان به چین داده شد.
زمانی که دشمنی آمریکا با ایران برای آمریکا آنقدر پر هزینه تمام شود که هزینه آن بر منافع ناشی از امتیازات لابی های مشوق این دشمنی بچربد، یقینا مواضع آمریکا در قبال ایران تغییر خواهد کرد.