۲۷ آذر ۱۴۰۱ - ۱۸:۴۲
برف و باران که می آمد، پلاستیک میگذاشت تو کفشش. اتفاقا خیلی هم آدیداس دوست داشت. فوتبالیست هم بود.
کد خبر : ۶۰۳۹۷۰

به گزارش پایگاه خبری صراط به نقل از جهان نیوز، یک روز از مامان خواست کفش آدیداس براش بخره. آدیداس تازه در آمده بود. مامان و بابا اجازه ندادند. کفش و لباس معمولی می خریدن. رضا خیلی اصرار کرد.

مامان به بابا گفت: «برای رضا یک جفت کفش آدیداس بگیر!»

بابا گفت: «رضا که کفش داره!»

مامان گفت: «آره داره ولی دوست داره فوتبال بازی کنه.»

بابا رفت براش کتونی خرید. اون روز کتونی را نپوشید.

گفتیم: «رضا چرا کتونی را نمی پوشی!»

چند روز بعد شروع کرد به خواهش کردن از مامان که یک جفت آدیداس که برای یکی از دوستاش بخره.

مامان گفت: «دوستت کیه؟».

گفت: «میخوای چیکار؟»

مامان گفت: «میخوام براش کفش بخرم!»

گفت: «میخوای آبروی دوستم ببری؟ نمیخوام بخری!»

مامان یک جفت آدیداس خرید. ولی هرچه تلاش کرد دوستش را بشناسه نشد.

حتی دنبالش تا مدرسه رفت تا ببینه اون کیه نتونست بشناسه.

زمستان بود. فهمیدم کفش یکی از همکلاسی هاش پاره بوده.

برف و باران که می آمد، پلاستیک میگذاشت تو کفشش. اتفاقا خیلی هم آدیداس دوست داشت. فوتبالیست هم بود.

 یکی روز رضا آدیداس رو پوشید و رفت مدرسه. به دوستش میگه: «بیا کفش هامون عوض کنیم! من که نمی خوام فوتبال بازی کنم. تو که بازی می کنی با این کفش ها بازی کن!»

کفش های پاره دوستش رو پوشید و آمد خانه.

گفتیم: «رضا کفش هات کو؟».

گفت: «دادم به یکی از دوستام!»

مامان گفت: «تو که این همه آدیداس دوست داشتی، دادیش به دوستت؟».

گفت: «از اول هم برای دوستم می خواستم. خودم آدیداس می خواستم چکار!».

خاطره‌ای از زیبا عامری خواهر شهید
برگرفته از کتاب «سفر بیست و پنجم» خاطرات زندگانی شهید رضا عامری

اشتراک گذاری:
ارسال نظرات
انتشار یافته:۰ | در انتظار بررسی:۰
برگزیده ها