۲۶ آذر ۱۴۰۱ - ۲۳:۴۴
من بهش اعتراض می کردم که « برای چی این عصاهای آهنی رو می بوسی! خوب برو ضریح آقا رو ببوس!»
کد خبر : ۶۰۳۸۳۴

به گزارش پایگاه خبری صراط به نقل از جهان نیوز، یک بار با آقا عطا و خانواده هامون زیارت امام رضا(ع) رفتیم.

فلکه آب خونه گرفته بودیم. هر دفعه می خواستیم بریم زیارت از فلکه آب که حرم امام رضا(ع) دیده می شد، می گفت: «از همین جا سلام بده! آقا قبول می کنه.

لازم نیست حتما بری اطراف ضریح و برای مردم مزاحمت ایجاد کنی!»

از همون جا سلام می دادیم. وقتی هم می خواستیم بریم برای نماز، از همون جلو درِ بیرونی که خدام ایستاده بودند، عصای نقره ای توی دستشون رو می بوسید.

چشم هاش که به جارو کش های حرم می افتاد بهشون خدا قوت می گفت.

من بهش اعتراض می کردم که « برای چی این عصاهای آهنی رو می بوسی! خوب برو ضریح آقا رو ببوس!»

می گفت: «باید از این جا خودت رو پایین بیاری تا به اون جا که می‌رسی، آمادگی روحی پیدا کنی!»

از همون جلو، در و دیوار را می بوسید تا می رسیدیم داخل حرم.

خاطره‌ای از آقای علی جهان بخش دوست شهید
برگرفته از کتاب «سرباز وطن» خاطراتی از شهید عطاالله ریاضی

اشتراک گذاری:
ارسال نظرات
انتشار یافته:۰ | در انتظار بررسی:۰
برگزیده ها