۰۵ فروردين ۱۳۹۱ - ۱۲:۳۲
بهاريه در شعر فارسي

مانده تا برف زمين آب شود

در ميان آثار ادبي، به خصوص شعر فارسي، بهار جلوه خاصي دارد و به اين نوع ادبي طراوت و شادابي بي نظيري بخشيده است.
کد خبر : ۵۶۸۴۸
"صراط" - سرویس اجتماعی/ بهار كه فرا مي رسد، شادابي و سرزندگي را تنها براي درختان و طبيعت ارمغان نمي آورد، بلكه روح و جان آدميان نيز صيقل يافته و اين چنين بهار بهترين زمان براي زدودن غم ها و اندوه هاست.

بي ترديد در ميان افراد مختلف انساني، شاعران، نويسندگان و هنرمندان به بهار اهميت خاصي مي دهند، چنان كه در اين ميان اغلب آثار ادبي و هنري جهان به نوعي رنگ و بويي از بهار را در دل خودش دارد و اين رنگ و بوي چنان طراوتي به اين آثار مي دهد كه بدون شك آنها را در ساليان متمادي محفوظ مي دارد. پس بر همين مبناست، در ميان آثار ادبي، به خصوص شعر فارسي، بهار جلوه خاصي دارد و به اين نوع ادبي طراوت و شادابي بي نظيري بخشيده است، چنان كه در اين رهگذر گونه اي از شعر ظهور پيدا كرده كه از آن تحت عناويني چون «بهاريه» ياد مي شود و اغلب شاعران فارسي به نوعي در دل آثار خودشان بهاريه هايي دارند.

هرگاه سخن از شعرفارسي به ميان مي آيد، اولين كسي كه در اذهان خطور مي كند، نام «رودكي سمرقندي» پدر شعر فارسي است، همان كسي كه به سرودن اشعار نغز و دلپذير مشهور است و اكثر ابيات و اشعار باقي مانده از وي در حوزه ادبيات توصيفي است. اين شاعر به ظاهر نابينا آنچنان به توصيف بهار مي پردازد كه از واژه واژه ابيات شعرش نغمه پرندگان، غرش ابرها، ريزش باران و حركت جويباران به خوبي به گوش مي رسد:

آمد بهار خرم با رنگ و بوي طيب
با صد هزار نزهت و آرايش عجيب
چرخ بزرگوار يكي لشكري بكرد
لشكرش ابرتيره و باد صبا نقيب
آن ابربين كه گريد چون مرد سوگوار
و آن رعد بين كه نالد چون عاشق كئيب
خورشيد ز ابرتيره دهد روي گاه گاه
چونان حصاري اي كه گذر دارد از رقيب
باران مشك بوي ببارد نو به نو
وز برف بركشيد يكي حله قصيب

و يا شاعري چون «دقيقي مروزي طوسي» اين چنين و با زبان آن دوره، آمدن بهار را مژده مي دهد:

برافكنداي صنم ابر بهشتي
زمين را خلعت ارديبهشتي
بهشت عدن را گلزار ماند
درخت آراسته حور بهشتي
جهان طاوس گونه گشت ديدار
به جايي نرمي و جايي درشتي
زمين برسان خون آلوده ديبا
هوا برسان نيل اندوده مشتي
زگل بوي گلاب آيد از آن سان
كه پنداري گل اندرگل سرشتي

البته اين تبريك گفتن آمدن بهار در شعر اغلب شاعران وجود داشته است و هر يك از آنها به فراخور زمان خويش در كنار تبريك رسيدن بهار، همگان را به نوعي موعظه هم مي كرده اند، آن طور كه سعدي گويد:

بر آمد باد صبح و بوي نوروز
به كام دوستان و بخت پيروز
مبارك بادت اين سال و همه سال
همايون بادت اين روز و همه روز
چو آتش در درخت افكند گلنار
دگر منقل منه آتش ميفروز
چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسدگو دشمنان را ديده بردوز
بهاري خرم است اي گل كجايي
كه بيني بلبلان را ناله و سوز

و باز شاعراني همچون سعدي، با هنرمندي هر چه تمام تر از بهار تصويري بديع ارائه داده اند كه به جرأت مي توان گفت دست كمي از زيبايي خود بهار ندارد؛

باد نوروزي همي در بوستان بتگر شود
تاز صنعش هر درختي لعبتي ديگر شود
باغ همچون كلبه بزاز پر ديبا شود
راغ همچون طبله عطار پر عنبر شود
روي بند هر زميني حله چيني شود
گوشوار هر درختي رشته گوهر شود
چون حجابي لعبتان خورشيد را بيني به ناز
گه برون آيد زميخ و گه به ميخ اندر شود

البته در پهنه ادب فارسي هستند بسيار اشعاري كه در آنها شاعران با حوصله هر چه تمام تر و با آميختن سخن و تخيل و بهره جويي از عناصر ادبي جزء جزء اجزاي بهار را به زيباترين شكل ممكن توصيف كرده اند چون اين ابيات از «خاقاني»:

دست قبا درجهان نافه گشاي آمده است
بر سر هر سنگ بادغاليه ساي آمده است
لاله ز خون جگر در تپش آفتاب
سوخته دامن شده است لعل قباي آمده است
بلبل خوش نغمه زن، هست بهار سخن
بين كه عروس چمن جلوه نماي آمده است
فاخته در بزم باغ گوئي خاقاني است
در سر هر شاخسار شعر سراي آمده است.

در ادامه بايد گفت جداي از آنچه بيان شد، شاعران كهن تنها به توصيف صوري و ظاهري بهار و تبريك گفتن محض آن نمي پرداختند، بلكه از اين اتفاق بزرگ و دگرگوني گسترده طبيعت درس هايي را براي خود و ديگران مي گرفتند و آن درس ها را با زبان لطيف شعر بيان مي كردند. يكي از درس ها تماشاي جلوه هاي فصل بهار، ايجاد حس دگرگوني و دست شستن از تعلقات نه چندان خوب گذشته است. به عنوان مثال «منوچهري دامغاني» در جايي مي گويد:

آمدت نوروز و آمد جشن نوروزي فراز
كامگار، كارگيتي تازه از سرگير باز

كه اين تأثير گرفتن از طبيعت را براي رويش و زايندگي فكري دوباره، در شعر حافظ جلوه اي ديگر دارد:

صبح است ساقيا قدحي پرشراب كن
دور فلك درنگ ندارد، شتاب كن
زان پيشتر كه عالم فاني شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب كن

اما در نگاه برخي از شاعران، بهار با آن همه زيبايي و طراوتي كه دارد، خود مي تواند يادآور دوران غم و اندوه باشد. پس بي دليل نيست شاعري چون «صائب تبريزي» به ظاهر بهار را خطاب قرار داده، اما اين چنين دل پرخون را گشوده و اين طور با سوز و گداز سخن مي گويد:

از دل پرخون بلبل كي خبر دارد بهار
هرطرف چون لاله صدخونين جگر دارد بهار
از قماش پيرهن، غافل زيوسف گشته اند
شكوه ها از مردم كوته نظر دارد بهار
خواب آسايش كجا آيد به چشم سيم تن
همچو، بوي گل، عزيزي در سفر دارد بهار
هر زبان سبزه او ترجمان ديگري است
از خمير خاكيان، يك سر خبر دارد بهار
ناله بلبل كجا از خواب بيدارش كند
بالش نرمي كه از گل، زيرسردارد بهار
بس كه مي نالد ز شوق عالم بالا به خود
خاك را نزديك شد از جاي بردارد بهار

اما با تمام اين اوصاف از نظر اغلب شاعران فارسي بايد از بهار و دوران خوش آن لذت برد و آن را غنيمت دانست. چنان كه «اميرخسرو دهلوي» مي گويد:

خوش بود باده ي گلرنگ در ايام بهار
خاصه در سايه ي گل هاي تراندام بهار
به غنيمت شمر اي دوست اگر يافته اي
روز زيبا و مي روشن و ايام بهار.

و نيز صائب گويد:

ستاره ريزي صبح بهار را درياب
عرق فشاني آن گل عذار را درياب
درون خانه خزان و بهار يك رنگ است
زخويش خيمه برون زن، بهار را درياب

پس سعدي شيرازي حق دارد كه همگان را به غنيمت شمردن فصل بهار و غرق شدن در عالم عشق دعوت سازد:

آدمي نيست كه عاشق نشود فصل بهار
هر گياهي كه به نوروز نجنبد حطب است

در شعر معاصر، به خصوص شعر دوران پس از مشروطه بهار رنگ و بوي ديگر دارد. در اين دوران بهار، فصل و نمادي از دوران رهايي و آزادي است. پس شاعر دوران مشروطه ضمن رعايت سنن كهن و حفظ ريشه هاي شعر گذشته، سعي مي كند با كنايه هايي چون «بهار آزادي» به مسائل و حوادث اجتماعي و سياسي دوران خويش بپردازد؛ چنانچه «ملك الشعراي بهار» آمدن بهار را چونان آينه پريشاني روزگار خويش مي داند و به بهانه آمدن بهار از آزادمرداني ياد مي كند كه چطور خونشان را در راه اعتلاي وطن به خاك ريخته اند:

لاله ي خونين كفن از خاك سرآورده برون
خاك، مستوره ي قلب بشر آورده برون
نيست اين لاله ي نوخيز كه از سينه ي خاك
پنجه ي جنگ جهاني، جگر آورده برون
يا كه برلوح وطن خامه ي خونبار بهار
نقش از خون دل رنجبر آورده برون

ناگفته نماند اين تأثيرپذيري از بهار براي بيان حوادث و اتفاقات جورواجور اجتماعي و سياسي در شعر نو رنگ و بويي خاص دارد، مثلاً شاعري چون «نيما يوشيج» آمدن بهار را به مثابه آمدن دوران رهايي از خفقان و سانسور حاكم بر آن دوران مي بيند:

شايد اين شكسته پاره ها/ ذره ذره اين ترانه ها/ شايد بغض اين/ گلوي خسته ام/ در اين بهار/ و روز نو/ سر هفت سين/ نگاه تو/ تحويل شود

اما در كنار اين توصيفات بهارانه، برخي شاعران نوپرداز نيز با بيان بهار، به دنبال جست وجوي عرفاني بوده اند. به عنوان مثال «سهراب سپهري» مي گويد:

«مانده تا برف زمين آب شود/ مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه ي چتر/ ناتمام است درخت/ زير برف است تمناي شنا كردن كاغذ در باد/ و فروغ تر چشم حشرات/ و طلوع سرغوك از افق درك حيات/ مانده تا سيني ما پرشود از صحبت سمبوسه و عيد/ در هوايي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد / و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومه برف/ تشنه زمزمه ام/ مانده تا مرغ سرچينه هزياني اسفند صدا بردارد/ پس چه بايد بكنيم/ من كه در سخت ترين موسم بي چهچهه ي سال/ تشنه ي زمزمه ام؟/ بهتر است آن كه برخيزم/ رنگ را بردارم/ روي تنهايي خود نقشه ي مرغي بكشم!

ناگفته نماند در ميان شاعران نوپرداز، برخي از شاعران هم هستند كه با زباني تقريباً نزديك به زبان محاوره به توصيف بهار و بيان اميال و آرزوهايشان مي پردازند كه شنيدن آنها براي مخاطبان لذت بخش است، چون اين قطعه شعر از «محمدعلي بهمني» كه مي گويد:

بهار اومد با يه بغل جوونه/ عيد رو آورد از تو كوچه توي خونه/ حياط مايه غربيل/ باغچه ي مايه گلدون/ خونه ي ما هميشه/ منتظر يه مهموون/ بهار اومد لباس نو تنم كرد/ تازه تر از فصل شكفتنم كرد/ بهار، بهار يه مهمون قديمي/ يه آشناي ساده و صميمي...

بايد گفت اوج بهره گيري از بهار در شعر فارسي آن جايي است كه شاعر با الهام گرفتن از طبيعت پيرامون خويش ضمن بيان زايش و تولد دوباره، به مسئله بسيار مهم «معاد» اشاره مي كند و آن حديث معروف رسول خدا(ص) كه مي فرمايند: «هرگاه بهار را ديديد، قيامت را فراوان ياد كنيد» پس بي علت نيست اين ابيات از «زكريا اخلاقي» بردل مي نشيند:

شور سحر حشر، اگر باورتان نيست
گل مصحف صدبرگ به سوگند گشوده است
تقرير اديبانه ي برهان معاد است
فصلي كه نسيم از پي اسفند گشوده است

پي نويس ها:
1- تبسم هاي شرقي- زكريا اخلاقي- انتشارات محراب انديشه- 1372
2- ديوان حافظ، به تصحيح محمد قزويني- قاسم غني- انتشارات زوار 1369
3- ديوان رودكي، به كوشش خليل خطيب رهبر، بنگاه مطبوعاتي صفي عليشاه 1345
4- كليات سعدي، انتشارات جاويدان
5- كليات اميرخسرو دهلوي، به كوشش م. درويش، انتشارات جاويدان


اكبر خورد چشم