"صراط" - اين روزها شلوغ ترين روزهاي راهيان نور است و از هر دانشگاهي در اقصي نقاط كشور، دانشجويان و بچه هاي نسل سوم و چهارم(بعضي هاشون البته) براي بازديد از مناطق عملياتي در غرب و جنوب، راهي ديار شهدا شده اند. شايد مهم ترين و پركاربردترين كلمه در اين مناطق؛ واژه روايت باشد. روايتي از شهدا و آنچه بر اين خاك پرخون گذشته است. اما شنيدن روايت ها و خاطرات آنچه در حال اتفاق است نيز خالي از لطف نيست.
به گزارش سرویس اجتماعی صراط به قول يكي از مسئولان كاروان هاي دانشجوي خارجي؛ خاطرات راهيان نور، از خاطرات زمان جنگ هم بيشتر شده است! شايد جذاب ترين قسمت اين خاطرات هم، آن خاطراتي باشد كه بچه هاي هم نسل ما در كنار رزمندگان و سلحشوران نسل اولي روايت مي كنند. روايتي براي پاسداشت حماسه غرور آفرين دفاع مقدس؛ دفاعي كه همچنان باقي است...البته مثل خيلي از جريان هاي فرهنگي ديگر در كشور اين جريان زلال و بي نظير نيز هنوز با آنچه كه بايد فاصله دارد و يكي از بزرگ ترين ضعف هاي اين جريان زنده همراهي با ياد و نام شهداء، عدم استفاده از استعدادها و پتانسيل موجود در اين اتفاق خجسته و معطر به ياد روزهاي دفاع مقدس عزيزمان است؛ هنوز ساماندهي حضور نسل هاي متفاوت در اين جشن غيرت متمركز نيست؛ هنوز جريان روايي اين اردوهاي عاشقانه به شكل متكلم وحده است و ديالوگ ناب ميان نسل هاي ديروز و امروز آن طور كه بايد شكل نگرفته است و هنوز خاك غريب و عزيز مناطق مقدس جنوب و غرب لبريز خاطراتي است كه از معدن روزگار جنگ تحميلي استخراج نشده است...هنوز هم به رفت و آمد آدم ها در اين مناطق دل خوشيم و تاثير آني را به بازگشت معنوي و ماندگاري اين حس حضور، ترجيح مي دهيم و هنوز هم...حرف كه زياد است، امروز براي غبار روبي از دل هايمان و در آستانه ميهماني لاله ها در آخرين 5شنبه سال، سه روايت از سه نسل متفاوت را براي حضور در اين مناطق با هم مرور مي كنيم، همين! & تحريريه نسل سوم
يكم؛ دانشجويان
كتك خورده!
(روايت يك نسل سومي از اردوهاي راهيان نور)
راوي: الهام رحماني، جانشين اسبق ستاد راويان بسيج دانشجويي در دوكوهه
حال و هواي دوكوهه در اواخر سال و اوائل سال نو، بسيار ديدني است. دوكوهه شب بيدار است و انگار وقتي ساعت 9صبح، كارواني در آن باقي نمي ماند، تازه پلك هايش، سنگين مي شود. يكي از مهم ترين
محل هاي هماهنگي كاروان ها به خصوص كاروان هاي دانشجويي، همين دوكوهه است.
اسفند سه سال پيش(سال 86)، زمان برگزاري انتخابات مجلس بود. ما كه بيشتر از يك ماه بود وارد منطقه شده بوديم، فراموش كرده بوديم شناسنامه هايمان را با خود بياوريم. روز انتخابات، هر كدام به يكديگر نگاه مي كرديم و
مي خنديديم! چون مثلاً قرار بود كه در انتخابات شركت كنيم و چون كانديداهاي شهرهاي اطراف را
نمي شناختيم، تنها به خاطر مشاركت حداكثري، رأي سفيد بدهيم؛ ولي حالا شناسنامه اي در كار نبود كه بخواهيم رأي دهيم!
آن روز، بعد از اين كه چند كاروان دانشجويي را، راهي مناطق كرديم، به علت كثرت كار، فوري رسيدگي و پاكسازي اسكان ها را آغاز كرديم و سپس به ستاد برگشتيم تا مابقي برنامه ريزي ها را انجام دهيم. هنوز دو ساعت از رفتن آخرين كاروان نگذشته بود كه اطلاع دادند يك كاروان، باوضعيت جنگي وارد دوكوهه شده است. سريع خودمان را به محل رسانديم و ديديم؛ بله! يك اتوبوس در حالي كه شيشه هايش شكسته، آرام آرام وارد مقر مي شود. در اتوبوس باز شد و دانشجويان زخمي و كبود، يك به يك از اتوبوس پياده مي شدند. اتوبوس ديگري نيز بعد از آن وارد پادگان شد و وضعيت بحراني نداشت. گويا هر دو براي يك دانشگاه بودند؛ ولي اتوبوس پسرها به همراه ساكنينش نابود شده بود و اتوبوس دخترها، هرچند سالم بود، اما كلي غش و ضعفي در حال پياده شدن از آن بودند!
تا جايي كه اطلاع داشتيم، هيچ تصادفي در منطقه رخ نداده بود و قيافه اتوبوس تخريب شده هم، به تصادفي نمي خورد. بعد از اين كه مجروحين را به بهداري رسانديم و ترتيب اسكان مابقي كاروان را داديم؛ از سرپرست كاروان كه خودش جزو مجروحين بود؛ پرسيدم: چي شده؟
هر چيزي به عنوان جواب به ذهنم مي رسيد مگر آن چيزي كه او تعريف كرد!
گويا بعد رفتن از دوكوهه، به مناسبت انتخابات، اين كاروان تصميم
مي گيرد تا در يكي از شهرها، براي حفظ مصالح نظام و نشان دادن توانمندي و بصيرت سياسي، در انتخابات شركت كنند. اما از بخت بد، شهري كه آن را براي رأي دادن انتخاب كرده بودند، گويا دو رقيب سرسخت داشت و هواداران يكي از رقبا، با ديدن كاروان دانشجويي فكر مي كنند كه حتما رقيب مقابل،
به بهانه راهيان نور، از شهرهاي اطراف رأي دهنده آورده است تا پيروز ميدان شود!
همين فكر كافي بود كه با چوب و چماق و مشت و لگد، دوستان دانشجو را مورد لطف قرار دهند و به هيچ صراطي مستقيم نشوند كه قصد بچه ها، كمك به كانديداي رقيب نبوده است. پسرها كتك مفصلي خورده بودند و دخترها هم از اين ناامني به وجود آمده، فشارشان افت كرده بود و به غش و ضعف افتاده بودند. در هر صورت خدا را شكر
مي كنم كه اتفاق خاصي براي آنها نيفتاد و جراحت عمده اي به آنها وارد نشده بود.
بعد از اين ماجرا باخودم فكر مي كردم اي كاش اين دانشجويان، به همان اندازه كه لزوم حضور در عرصه اي مانند انتخابات را درك كرده بودند، به همان اندازه هم زمان و مكان و شرايط را نيز سنجيده بودند تا هم به سلامت رأي خود را مي دادند و هم هواداران يك كانديداي خاص را وادار به شورش نمي كردند!
دوم؛ بمباران نيروهاي خودي يا...
(روايت يك نسل اولي از روزهاي جنگ)
راوي: سرتيپ دوم خلبان بازنشسته، سياوش مشيري
عمليات فتح المبين؛ يكي از
باشكوه ترين عمليات هاي دوران دفاع مقدس است. اين عمليات در اولين روزهاي فرودين ماه 1361 با موفقيت به انجام رسيد. عموماً قبل از انجام هر عمليات سطحي و زميني، از گردان شناسايي نيروي هوايي خواسته مي شود تا براي تخمين نفرات و تجهيزات دشمن در منطقه، عمليات شناسايي انجام گيرد. پس از انجام عمليات شناسائي، فرماندهان به اين نتيجه رسيدند كه براي پشتيباني، قبل از انجام عمليات زميني كه 3فروردين قرار بود آغاز شود؛ يك دسته پروازي متشكل از 8فانتوم، به سرپرستي شهيد ياسيني، از پايگاه هوايي همدان تجهيزات دشمن در اين مناطق را بمباران كند.
صبح ساعت چهار ونيم، اسكادران پروازي وارد منطقه عملياتي شد و از منطقه چنانه- غرب شوش- وارد عرصه عملياتي منطقه نبرد شد. من كمك خلبان شهيد ياسيني بودم. وقتي وارد منطقه عملياتي شديم، به علت دور شدن از رادارهاي دشمن، در ارتفاع پايئن پرواز مي كرديم و سكوت راديويي بين ما برقرار بود. ولي چون فاصله ما با جنگنده هاي ديگر كم بود؛ علامت هايي كه
مي دادند؛ قابل ديدن بود.
يكي از خلبانان علامت داد كه الان وقتشه تا بمب ها را بريزيم. ولي من با علامت تاكيد كردم كه بهتره كمي جلوتر برويم و سپس ماموريت خودمان را انجام دهيم. چيزي حدود 30ثانيه از اين جريان گذشت. سرعت هواپيماي F4 در حدود
2/1 برابر سرعت صوت است و
مي دانيد كه سرعت صوت 333متر برثانيه است. بنابراين گذشت اين زمان كوتاه، باعث شد كه ما حدود
5 كيلومتر جلوتر برويم. بعد از آن، ما عمليات خودمان را با موفقيت و بدون مشكل انجام داديم و برگشتيم.
وقتي به پايگاه برگشتيم؛ برخلاف هميشه كه عده اي به استقبالمان مي آمدند و خيلي گرم برخورد مي كردند؛ ديديم احوالات دوستان يه جور خاصي هست. حتي شهيد خضرائي، فرمانده پايگاه حالتي گرفته داشت. از او راجع به علت اين حالت بچه ها پرسيديم ولي چيزي نگفت. من با شهيد ياسيني صحبت كوتاهي كردم و براي خوردن صبحانه نشستيم.
از آنجايي كه ساعت پروازي ما؛ معمولا اول فجر است؛ بعد از برگشت موفقيت آميز، عزيزان منطقه زحمت مي كشند و گوسفندي را قرباني مي كنند و كبابي از گوشت و دل و جگر اين قرباني براي صبحانه ما تهيه مي كردند.
آن روز هم، حدود 100سيخ كباب براي صبحانه آماده شده بود؛ ولي چون ناراحتي را بين بچه هاي پايگاه ديده بوديم؛ كسي دل و دماغ خوردن نداشت و صبحانه داشت سرد
مي شد. با اصرار بالاخره به ما گفتند كه گويا شما، نيروهاي خودي را بمباران كرديد.
شوك اين حرف، همه كادر پروازي را دربرگرفت و با نگاه هايي سرشار از سوال و ناباوري به هم ديگر نگران نگاه مي كردند كه چطور چنين اتقافي افتاده است. بعد از چند لحظه بهت، من گفتم: امكان نداره! و شروع به سر و صدا كردم!
نگاه همه دوستان به من جلب شد. گفتم: يادتون مي آد كه وقتي خواستيم بمب ها را بريزيم؛ من گفتم جلوتر برويم و از لحاظ زماني هم بيشتر پيش روي كرديم؟ بنابراين هر جا كه عمل شده باشه؛ قطعا روي جبهه خودي نبوده!
در همين گير و دارها بوديم كه شهيد خضرائي را پاي تلفن خواستند. گويا معاون نيروي هوايي؛ مرحوم هوشيار پشت خط بود. اصلا حال خوشي نداشتيم و قضيه براي ما به طرز باورنكردني، سخت و سنگين
مي آمد.
وقتي شهيد خضرائي برگشت، چنان شادي و نشاطي در چهره اش بود كه همه ما را به تعجب انداخت. با شور خاصي به سرعت سمت ما آمد و گفت: شما دقيقا به مقر فرماندهي دشمن را زديد! تلفات آنها حدود 1500 نفر و ميزان خسارات هم بسيار سنگين ارزيابي شده!
فرياد شور و شوق در همه پايگاه بلند شد و همه از خوشحالي بالا پايين
مي پريدند. آن صبحانه كه تا قبل آن، كسي در پايگاه دل و دماغ خوردنش را نداشت، در عرض يك چشم به هم زدن ناپديد شد و وقتي ما به خودمان آمديم، ديديم براي ما كه كادر پروازي بوديم؛ چيزي باقي نمانده!
سوم؛ او يك دانشجوي خارجي بود...
(روايت يك نسل دومي از زائران خارجي)
راوي: بهزاد زارع، رزمنده و مسئول اردويي طلاب و دانشجويان خارجي
دانشجوي خارجي چون روحيه عقلانيت در او بسيار بيشتر از احساس است؛ بنابراين اگر در
عرصه اي مانند راهيان نور نيز وارد شود؛ سؤالاتي در اين حوزه مي پرسد و از جزئيات و مسائلي پرس و جو
مي كند كه گاهي يك جوان ايراني هم از آنها پرسش نخواهد كرد. ما در دانشگاه امام خميني قزوين (كه به عنوان دانشگاه مادر در زمينه جذب دانشجوي خارجي عمل مي كند) يك دانشجوي تركيه اي داشتيم به نام خانم دمير. اين دانشجو سال ها قبل يك بار به اردوي راهيان نور آمد. ترك ها؛ عموماً سني مذهبند. ايشان به اين اردو آمد و خيلي كنجكاوي از خودش نشان مي داد. يك بار در يادمان فكه از من پرسيد: اين مساله قابل پذيرش است كه جنگ شما؛ يك دفاع همه جانبه بوده؛ ولي مقدس آن را از كجا آورده ايد كه به اين هشت سال مي گوييد دفاع مقدس؟
جواب اين جور سوال ها، با توجه به زمينه ذهني كه مخاطب خارجي دارد؛ خيلي بايد با حساسيت و دقت همراه باشد. من با توجه به حال و هواي منطقه فكه؛ داستان مقتل شهداي فكه را براي او تعريف كردم كه چطور يك افسر عراقي؛ در اين منطقه حتي به اسراي مجروح ما رحم نكرد و همه را با تير خلاص به شهادت رساند؛ ولي شهيد ابراهيم هادي، با وجود سن كم خود؛ وقتي 18 عراقي را به اسارت مي گيرد؛ طوري خودش و لشگر با اين اسرا رفتار مي كنند كه همه اين 18نفر جزو مجاهدين مي شوند و دوشادوش ما مي جنگند و به شهادت مي رسند.
وقتي من اين مقايسه را براي او تعريف كردم؛ تا حدي مقدس بودن دفاع ما را بهتر درك كرد. به عبارتي استدلال من چون برپايه قياس با عملكرد و رفتار ديگران در جنگ بود؛ وجه معنوي و تقدس آن قابل فهم شد.
اين خانم پس از آن سال؛ هر سال به اين مناطق مي آيد و پاي ثابت راهيان نور شده است. نكته جالبي كه وجود دارد؛ اين است كه بين تحصيل در مقطع ليسانس و تحصيل ايشان در مقطع PhD علوم پزشكي تبريز؛ دوسال فاصله افتاد و ايشان به تركيه پيش خانواده اش برگشت. ولي در اين دوسال مفارقت از تحصيل هم، اسفند ماه به ايران مي آمده و از مناطق بازديد مي كرد!
من خودم مدت ها از او بي خبر بودم و حتي نمي دانستم كه به اين اردوها مي آيد؛ تا اين كه دو، سه سال قبل، وقتي در يكي از يادمان ها براي بچه هاي دانشجو، روايت مي كردم؛ يكي از مسئولان، يك يادداشت به من داد. در اين يادداشت نوشته شده بود: من دمير هستم و از اين كه شما را در اين منطقه زيارت كردم خوشحال شدم. خواستم جلو بيايم و رو در رو سلام و احوالپرسي كنم ولي كاروان ما در شرف حركت بود و من ناگزير از رفتن شدم. من در تمام اين سالها؛ حتي آن دوسالي كه در تركيه بودم؛ اسفند ماه مهمان شهداي دفاع مقدس شما بودم.