۰۱ دی ۱۳۹۰ - ۱۰:۴۴
بیمارستان دریایی

دستش هنوز در آب بود.

کد خبر : ۴۷۹۲۱
به گزارش سرویس وبلاگ صراط؛ دکتر یونس جناح در آخرین به روز رسانی وبلاگ بیمارستان دریایی نوشت:
پیش چشمم تو را سر بریدند/دست هایم ولی بی رمق بود
بر زبانم در آن لحظه جاری/«قل اعوذ برب الفلق» بود
گفتی: آیا کسی یار من نیست؟/قفل بر دست و دندان من بود
لحظه ای تب امانم نمی داد/بی تو آن خیمه زندان من بود
کاش می شد که من هم بیایم/در سپاهت علمدار باشم
کاش تقدیرم از من نمی خواست/تا که در خیمه بیمار باشم
ماندم و در غروبی نفسگیر/روی آن نیزه دیدم سرت را
ماندم و از زمین جمع کردم/پاره های تن اکبرت را
ماندم و تا ابد دادم از کف/طاقت و تاب بعد از اباالفضل
ماندم و ماند کابوس یک عمر/خوردن آب بعد از ابوالفضل
ماندم و بغض سنگین زینب/تا ابد حلقه زد بر گلویم
ماندم و دیدم افتاده در خاک/قاسم آن یادگار عمویم
گفتم ای کاش کابوس باشد/گفتم این صحنه شاید خیالی است
یادم از طفل شش ماهه آمد/یادم آمد که گهواره خالی است
پیش چشمم تو را سر بریدند/دست هایم ولی بی رمق بود
بر زبانم در آن لحظه جاری /«قل اعوذ برب الفلق» بود

1:سلاسل یعنی زنجیرهای آهنی به هم پیوسته..همانی که دستان کاروان اسیران کربلا را با آن بسته بودند...سر زنجیر به دستان و گردن امام سجاد بود و چون زنجیر ها به هم متصل بود اگر تند گام برمیداشت کودکان زخمی و خسته زمین میخوردند پس آهسته قدم برمیداشت و تمام تازیانه ها...

2:همه از جزامی ها فراری بودند جز یک نفر.میرفت می آمد.می آوردشان خانه. بهشان محبت میکرد.مهمانشان میشد. جزامی ها بودند و یک نفر غیر خودشان..سجاد. 

3:با صدای بلند قرآن میخواند.صدایش را که توی کوچه می شنیدند پشت در می ایستادند گوش می دادند. قرآن خواندنش که تمام میشد در کوچه دیگر جایی برای راه رفتن نبود.

4:از عبادت زیاد ضعیف شده بود و لاغر.باد که می آمد تکانش میداد.جابر آمد پیشش.گفت:"تو خودت میدانی که خداوند بهشت را برای شما و برای دوستانتان خلق کرده و جهنم را برای دشمنانتان.پس چرا اینقدر خودت را به زحمت می اندازی؟" سرش را زیر انداخت و گفت:"مگر نباید بنده ی شکرگزار خدا باشم؟"

5:خدمتکارش را صدازد.چند بار. جوابی نشنید.دوباره صدایش زد آمد.گفت:مگر صدای مرا نمیشنیدی؟ گفت:چرا.. ولی ازت نمیترسم!رفت به سجده.همان جا.گفت:خدایا شکرت که خدمتکارانم از من نمیترسند واز دست من در امانند.

6:میگفت:باید امانت را به صاحبش برگرداند.به خدا قسم!اگر قاتل پدرم همان شمشیری را که پدرم را با آن کشت به من امانت دهد به او باز میگردانم.

7:علی که به دنیا آمد مادرش شهربانو از دنیا رفت.کنیزی بزرگش میکرد. صدایش میزد:مادر. هیچکس نمیدانست که او مادر واقعی اش نیست!

8:هیچوقت با مادرش برسر یک سفره غذا ننشست.میگفت:"پناه میبرم به خدا میترسم دست به لقمه ای بزنم که مادرم میخواهد بردارد."

9:رنگ صورتش زرد شده بود و چشمهایش را گریه ی زیاد زخم کرده بود.پیشانی اش از سجده های طولانی پینه بسته و بینی اش مجروح شده بود.پاهایش ورم کرده بود.پسرش محمد باقر وارد اتاق شد و از دیدن حال پدر به گریه افتاد.امام سجاد فرمود:محمد! هیچکس طاقت عبادت امیرالمومنین علی را ندارد...

10:شب عید فطرهمه کنیزان و خدمت کارانش را صدا کرد و گفت:همه تان را آزاد میکنم.دوست دارم خدا ببیند من همه ی برده های خودم را آزاد میکنم تا او هم مرا در روز قیامت از آتش جهنم آزاد کند.فردا صبح یکی از غلامانش بی حرف بی کلام از غصه ی دوری او مرده بود...

11.امام صادق در کلاس درسش میگفت:هیچکس طاقت انجام اعمال و عبادت پیامبر را نداشت به جز علی و در میان ائمه هیچکس شبیه تر به علی بن ابی طالب نبود جز علی بن حسین.

12:بدنش را برهنه کرده بودند تا غسلش بدهند.دیدند روی دوشش پینه بسته وسفت شده.جای کیسه ها بود.کیسه نان و هیزم.سهم شبانه فقرا.

13:بیست بار باشترش رفت حج.حتی یک شلاق هم به اونزد.روزی که به خاک سپردندش شتر آمد بالای قبرش. زانوهاش را خم کرد افتاد روی زمین.صیحه میکشید.خودش را روی خاک میمالید.سرش را به زمین میزد.اشک چشمهایش خاک قبر را تر کرده بود.سه روز آنجا ماند تا مرد.همان جا.کنار قبر امامش.

14:شب شده بود.میخواست وضو بگیرد.دستش را در آب کرد.سرش را بالا برد و به آسمان و ستاره ها نگاه کرد.به فکر فرو رفت.صدای اذان آمد.صبح شده بود.نگاه کرد.دستش هنوز در آب بود...

پ ن 1: بی حرم. بی سقف.بی زائر. بی چراغ .بی شمع در تاریکی به آسمان و ستاره ها راحت تر میشود نگاه کرد...هنوز هم از بقیع به آسمان نگاه میکنی عزیز من...تو مسیح آل محمدی برای من...مسیح درد...با صحیفه نجاتم دادی..نگو نه..

پ ن 2:ازونجایی که من ایستاده بودم از روی سن آمفی تئاتر پزشکی فقط 7 نفر نشسته بودند تو جلسه دفاعیه پایان نامه ام!خواسته خودم بود یا دلم ...باد میزد به شیشه ها و پرده ها میرقصیدند انگار..حکما یادت هست که ساعت 12ظهر آخر فروردین توی تیغ آفتاب اون باد برای همه علامت سوال شده بود!من اما...قبل سوگندپزشکی صحیفه خوندم.گذاشتم همه تعجب کنند ..سوگند من از صحیفه سجادیه بود تا بقراط! هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند، ماند/پاکشیدن مشکل است از خاک دامنگیر عشق..

پ ن3:کتاب آفتاب در سجده نوشته ی سمیه مصطفی پور کتاب خوبیست.