۲۷ آذر ۱۳۹۰ - ۱۰:۲۶

مرگ بر امريكا بر سر در منزل+تصاوير

اون خیابون یکی از شلوغ ترین خیابونهای شهره، بسیاری از مردم شهر شاید اون صحنه را دیده باشند! اما نمی توان حدس زد چند نفر ازاونها به آن توجه کرده اند و یا اون منظره چقدر بر ایشون تاثیر گذاشته.
کد خبر : ۴۷۴۴۸

استان نیوز نوشت: روزها ازاین مسیر گذر کردیم با دوستان، انگار هیچکس صحنه را نمی دید! شاید هم می دید ولی حواسش به اهمیت موضوع نبود! اما من هر وقت از اونجا می گذشتم نا خود آگاه نظرم به نقش برجسته اش جلب می شد، می خواستم دوربین را بیارم و عکسی ازش بردارم ولی باز فراموش می کردم. عصر جمعه ای بود، تو خونه نشسته بودم، در حال تماشای تلویزیون، ناگهان به یاد صحنه کذایی افتادم؛ با خود گفتم بهترین موقع همین الانه ، بهتره دوربین را برداشته و ازاون عکسی تهیه کنم. هدفم تنها عکس بود نه چیز دیگری! منظورم تهیه عکس از شعار "مرگ بر آمریکا" بود! برام عجیب بود چرا فردی باید روی سردر حیاط منزلش با نقشی برجسته بنویسه "مرگ بر آمریکا"؟!
 
سوار بر ماشین شدم و بعد از 10 دقیقه خودم را به اون خیابون رسوندم، یک کوچه بعد از داروخانه! ماشین را کناری پارک کردم و چند تا عکس از آن منظره برداشتم، چند نفری از داخل خیابون منو زیر نظر داشتند، لابد با خود می گفتند این چه کار به خونه مردم داره  ازش عکس می گیره! با خودم گفتم اگر در بزنم و اصل موضوع و انگیزه صاحب خونه از درج این جمله بر سردر منزلش را بپرسم بهتره. زنگ درب خراب بود، دقلباب کردم. بعد از یکی دو دقیقه جوانی آمد، گفتم حقیقت امر اینه که دنبال این هستم تا بفهمم چرا این شعار را نوشته اید، چه هدفی از این کار داشتید. جوان گفت: والله چه بگم! تا یادم هست این شعار اینجا بوده، کار پدرمه! نام پدرش را پرسیدم که جوان گفت: "علی رفیعی". یک مقداری راجع به نوشته توضیح داد ولی گفت: اگر می خواهید بهتر بدونید بیایید شما را ببرم پیش خودشون. گفتم اشکالی نداره، موتورش را از حیاط بیرون کشید، وقتی سوار شد ناگهان نظرم به سمت چپ سردر حیاط جلب شد، آثار کنده کاری بود! تا خواستم بپرسم قضیه این یکی چه بوده، دیدم پسر جوان بیست سی متر از من فاصله گرفته؛ ناچار سوار بر ماشین به دنبالش حرکت کردم،  یکی دو خیابون را رد کردیم تا رسیدیم به پدر که مشغول کار در یک منزل نوساز بود. یک باره خودمو در برابر مردی 55 یا 60 ساله دیدم که جارو به دست به استقبال ما می آد؛ بعد از سلام و احوالپرسی از آقای رفیعی پرسیدم: راستی  داستان این شعار چیه؟! گفت: داستانش طولانی است! از 22 سالگی علیه رژیم شاه شعار می نوشتم، اون هم نه روی دیوار بلکه پلاکارد می ساختم و در خیابونها نصب می کردم! اون موقعی که خفقان بود! کسی جرات نداشت حرفی بزنه، اون هم تو محیط کوچکی مثل "جم"!، اون موقع به محله ای که ما در آن بودیم می گفتند "ولایت." حاج علی که بازنشسته آموزش و پرورش و مدیرعامل تعاونی فرهنگیان شهرستان جم هست گفت: بارها برای نوشتن این شعارها شکنجه شدم، ولی دست نکشیدم، بعضی دوستان اون موقع به من می گفتند "افراطی"! ولی من عقیده ام این بود که نباید ساکت نشست؛ حتی بر اثر شکنجه یکی از چشمهایم آسیب جدی دیده، یک روز در روستای "شهر خاص" که الان به جاش پالایشگاه گاز فجر را ساختند، به من گفتند یک استوار و سه تا سرباز ژاندارمری اومدند و تمام پلاکاردها را کنده اند، الان هم دنبال تو می گردند. گفتم اشکالی ندارد می رویم ببینیم حرف حسابشون چیه؟! تا رسیدیم، استوار گفت: تویی که این کارها را می کنی؟ ما همه پلاکاردهات را کندیم! تا این را گفت، جواب دادم: غلط کردید! ناگهان استوار به طرفم آمد و با من گلاویز شد، اون موقع خیلی قوی بودم، من هم مقاومت کردم ، استوار به سربازها دستور می داد که بگیریدش، ولی احساس می کردم سربازها دوست ندارند به من ضربه بزنند!  داشتم اسلحه ژ3 را از دستش در می آوردم که دیدم یک کامیون "آیفا" پر از سرباز از پشت تپه بالا آمد؛ یادم می آد که پدر خدابیامرزم که اون لحظه کاری از دستش بر نمی آمد با یک تفنگ سوزنی از دور تیر هوایی شلیک می کرد! تصورش را بکنید، این همه ژ3 در مقابل یک سوزنی! تا به خودم جنبیدم، سربازها به من رسیدند، یکی از آنها با کنده تفنگ یکی به سرم کوبیدند و من دیگه نفهمیدم چه شد! از قرار، بعد از اینکه من بی هوش می شم، اونها من را توی کامیون می اندازند و با خودشون به سمت کنگان می برند.

این گروه، مامورین استان نبودند بلکه از تهران ماموریت داشتند تا ژاندارمری های شهرها و روستاهای کوچک را جمع کنند که اگر فرداروزی اوضاع خراب شد اسلحه دست مردم نیفته!  ولی این را بگم که مردم جم خیلی مرد هستند! بعد از اینکه اینها مرا با خودشون می برند، تمام مردم به ژاندارمری جم حمله می کنند و 40 نفر را گروگان می گیرند و اعلام می کنند اگر رفیعی را برنگرداندید همه اینها را می کشیم. رئیس ژاندارمری هم مجبور میشه یه جوری با پاسگاه بین راهی تماس می گیره و میگه نگذارید این جوان رو به کنگان ببرند! تا مردم همه ما را قتل عام نکردند اون را برگردانید. وقتی من را از کامیون پیاده کردند، تازه به هوش امده بودم، درست نمی فهمیدم چی شده، فقط همین را بگم که دو نفر مامور من را سوار بر یک جیپ کردند و به جم برگرداندند".

 

 

حاج علی رفیعی، خیلی انسان خوب و دوست داشتنی به نظر می رسید، هرچه صحبت می کرد من بیشتر مجذوب حرفهاش می شدم؛ می گفت که از مریدان حاج سید مصطفی حسینی بوشهری بوده، حتی یه بار که تو بوشهر دستگیر میشه، همین سید بزرگوار نجاتش میده؛ حاج سید مصطفی خیلی انسان معتبری نزد مردم  بوده و همه مردم طرفدارش بودند، به همین دلیل هم وقتی به ژاندارمری میگه این را آزاد کنید سریع آزادش می کنند. آقای رفیعی، همچنین از هم دوره هاش که خیلی مبارزه می کردند گفت که یکیشون آقای مهندس صفایی بوشهریه. بعد از انقلاب خیلی پست ها به او پیشنهاد میشه، از جمله بخشداری یکی از مناطق استان، ولی بعد از مشورت با حاج سید مصطفی حسینی بوشهری، ایشون پیشنهاد می کنند تو آموزش و پرورش کار کنی کمتر دچار گناه میشی! و اینجوری حاج علی به سمت آموزش و پرورش می آد و تا بازنشستگی  در سمت هایی مثل معاون آموزش و پرورش، مدیر مدرسه و معلم فعالیت می کنه.

آقای رفیعی می گفت: من این شعار ها را رو سردر منزل نوشتم تا به همه بگویم تا آمریکا وجود دارد مرگ بر آمریکا هم باید باشد! چون عامل همه بدبختی ها آمریکا و رژیم صهیونیستی است. از حاج علی پرسیدم: راستی سمت چپ سردر حیاط منزلتون هم یک کنده کاری هایی بود! امکان داره اونو هم توضیح بدید؟ ناگهان حاج علی لبخندی زد و گفت: در واقع شعار اصلی اونجا بوده که عده ای وقتی ما چند روزی مسافرت بودیم اون را با قلم و چکش کنده اند! پرسیدم مگه اون شعار چی بود؟! جواب داد:"مرگ بر اسرائیل"!!!

خیلی متاثر شدم! با خودم گفتم: یعنی اسرائیلی که تو تمام دنیا منفوره، اینجا تو استان ما طرفدار داره؟! هنوز که هنوزه من یکی نمی تونم با این موضوع کنار بیام، شما چی؟! 

نظرات بینندگان
حبیب
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۷:۰۰ - ۱۳۹۰/۰۹/۲۷
۱۴
درود بر حاج علی رفیعی