۱۱ آبان ۱۳۹۰ - ۱۱:۰۱
جانبازان شیمیایی

مردم فكر مي كنند من معتادم!

جنگيده ام نه براي درصد جانبازي بلكه براي درصدي از محبت خدا و خاك بهشت.
کد خبر : ۴۱۵۵۸
به گزارش سرویس وبلاگ صراط سید هادی کسایی زاده در وبلاگ جانبازان شیمیایی نوشت:
داشتم داخل اسامي به دنبال جانبازي مي گشتم كه درصد پائيني داشته باشد. نامش حسن بود و کنیه اش حداد. جانباز 10% شيميايي و اگر نگويم 70% اعصاب و روان بي انصافي كرده ام. با شماره همراه اعتباري اش تماس گرفتم تا هم وقت مصاحبه را تعيین و هم آدرس دقيق را يادداشت كنم. خانه شان اطراف ميدان حر بود.

با مترو رفتم. وقتي داخل كوچه شدم به دنبال خانه اي مي گشتم مثل همه خانه هاي تهروني... ولي اين يكي با همه فرق داشت. نه مي شد بگي كلنگي نه مي شد بگي ... بماند. خيلي قديمي بود. وقتي داخل خانه شدم و از راه پله هاي تنگ و تاريك بالا مي رفتم پيش خودم گفتم ايشان هم از قهرمانان گمنام وطن است.

حسن آقا مثل همه جانبازاني كه ساليان سال دويده اند تا ثابت كنند بيماريشان ارثي نيست بلكه صدمات جنگ تحميلي است يك كيف پر از مدارك و اسناد جلوي من گذاشت. تا بتواند حداقل به من ثابت كند جنگيده است نه براي درصد جانبازي بلكه براي درصدي از محبت خدا و خاك بهشت.

لحظه مجروحيت

حسن حداد مداح اهل بيت و مسئول تبليغات و تقويت روحيه گردان كربلا لشكر 28 روح ا.. اهواز به دليل مصرف قرص ها قوي اعصاب و  درمان به وسيله شوك الكتريكي كه ساليان پيش رخ داده بود قسمتي از حافظه اش دچار مشكل شده بود ولي هنوز آن روزهاي تلخ و شيرين را به خاطر داشت.

... داخل سنگر تبليغات بودم كه دستور دادند براي اعزام به تصرف كردستان آماده شويد. همه بچه ها تعجب كرده بودند چون ما در جبهه جنوب مي جنگيديم . به هرحال دستور دستور بود و بايد اطاعت مي كرديم. سوار كاميونها شديم و به طرف شهر پاوه راه افتاديم. به پاوه كه رسيديم به دليل كوهستاني بودن منطقه مجبور شديم پياده مسير را ادامه دهيم. 20 ساعت در راه بوديم تا به منطقه "نوسود" رسيديم  و بعد از مدتي استراحت از آنجا به طرف حلبچه با پاي پياده به راه افتاديم.

وقتي به حلبچه رسيديم منطقه ساعاتي قبل مورد اصابت بمباران شيميايي قرار گرفته بود. و شهر به تابلويي وحشتناك از مرگ تبديل شده بود. هر كس در هر حالتي به شهادت رسيده بود. پيرزني پاي تنور، دختركي در راه مدرسه، چوپاني با گوسفندانش، مادري در حين شير دادن به نوزاد و... متاسفانه نمي توانستيم كاري بكنيم و ماموريت داشتين به منطقه شاخ شمران عراق برسيم. هوا و خاك آلوده حلبچه با وجود ماسك غير قابل تحمل بود و من دائما آمپولهاي مخصوص را داخل ماسكم مي شكستم تا بتوانم نفس بكشم.

هدف آزادي سد دربندي خان عراق بود ازكوهستانهاي شاخ شمران مملو از مينهاي خورشيدي كه هر كدام به اندازه نصف يك اطاق 12 متري بود گذشتيم. به منطقه اي رسيديم كه بايد از بين عراقيها عبور مي كرديم. مجبور بوديم روزها استراحت كنيم و شبها سينه خيز حركت كنيم. 5 كيلومتر مانده بود تا مقصد نهايي جايي كه خمپاره هاي دشمن امان از ما گرفتند. شب شروع كرديم به كندن قبر تا 2نفر 2نفر هنگام زدن خمپاره و گلوله هاي توپ دشمن همديگر را بغل كنيم و داخل قبر ها بخوابيم.

 روز بعد آنقدر موج انفجار گلوله ها زياد بود كه با وجود اينكه 2 نفري همديگر را در آغوش گرفته بوديم از داخل قبر ها به بيرون پرتاب مي شديم. شب هنگام زماني كه از شدت موج انفجار حالت تهوع داشتم به حركت خود ادامه داديم تا به منطقه رسيديم. روز 13 به در بود يعني 13 فروردين 1367 منطقه خوش آب و هواي دربندي خان عراق. بچه هاي گردان همگي داشتند استراحت مي كردند و خانواده هاي عراقي براي 13 به در به منطقه آمده بودند.

 كمي ترسيدم به فرمانده گفتم: اينجا امن است آيا سايت موشكي داريم و فرمانده براي دلداري دادن به من گفت: همه چيز تحت كنترل است برو استراحت كن.

من به همراه دوستم به بالاي كوه رفتيم تا هم لباسهاي شيميايي شده را بشوئيم و هم تني به آب بزنيم. در حال شستشو بودم كه ناگهان 3 هواپيماي جنگي از ميان دره ها بيرون آمدند آنقدر پايين بودند كه هم ماسك خلبان را ديدم و هم آرم ارتش بعثي عراق كه روي كلاه او حك شده بود. و وحشتناك تر ازهمه از بالاي كوه قتل عام مردم بي دفاع، دوستان، هم رزمان و...

بعد از حمله هوايي به سرعت پايين آمديم تا كمك كنم در همين حال هواپيماها براي پاكسازي مجددا حمله كردن و باز هم موشك و باز هم موج انفجار و پرت شدن من ده ها متر به هوا و افتادن درون بركه آب... وقتي چشم باز كردم در ميان اجساد شهدا بودم كه به عقب مي بردند.

زندگي بعد از جنگ

سال 1368 توسط يكي از اقوامم با همسرم زهرا شاه نظر آشنا شدم و قبل از ازدواج به او گفتم: زهرا خانم من جانباز اعصاب و روان و شيمايي هستم مي تواني با من زندگي كني. زهرا به من گفت: حسن آقا من يك پليور براي رزمندگان بافتم و به جبهه فرستادم فكر مي كنم كه تو آن را پوشيدي و به اينجا آمدي.

و همسرم بزرگترين هديه خداوند بود كه تا به امروز داشته ام. هديه اي كه هيچ وقت فراموش نخواهم كرد. و خداوند نمي توانست به صورت فيزيكي در كنارم قرار بگيرد از اين رو همسرم زهرا را هديه نمود.

روزهاي اول زندگي در بيمارستان فياض بخش تهران نگهبان بودم. به نظرم 5 سال آنجا كاركردم بدون اينكه كسي بداند جانبازم. يك روز 2 ساعت تاخير داشتم و بايد به دنبال دارو مي گشتم. مسئولم گفت: چرا دير آمدي و من گفتم: من جانبازم و دارويم كمياب شده بود و مجبور بودم آن را تهيه كنم تا بتوانم اعصابم را كنترل كنم. او در جواب گفت: چشمت كور مي خواستي جبهه نروي ! من نيز كنترل خود را از دست دادم و با وي درگير شدم و از كار اخراجم كردند.

2 سال بيكار بودم. بچه هاي بسيج، دوستان قديمي خرج زندگيم را مي دادند و يكي از دوستانم اين خانه را بدون هيچ چشم داشتي در اختيار من و خانواده ام  قرارداد كه به خدا قسم غرورم اجازه نمي دهد كه سربار كسي باشم.

به دنبال پرونده جانبازي

بعد از 17 سال و وخيم شدن اوضاع جسمي و اعصابم به دنبال پرونده جانبازي به راه افتادم كه اي كاش خودم را خار نمي كردم. از آنجائيكه عضو كميته انقلاب اسلامي بودم به نيروي انتظامي مركز مراجعه كردم ولي هيچ اثري نبود. انگار اصلا من وجود نداشتم.

پس از ده ها بار آزمايش، ديدن دوستان و آشنايان قديمي و تهديد مسئولان پرونده به اينكه خودم را به همراه آنان از بين مي برم 35% جانبازي برايم لحاظ كردند و طي نامه اي كه از جام زهر براي من و خانواده ام تلخ تر بود آب پاكي را روي دستم ريختند. در نامه بعد از مشخصات من و تعيين در صد جانبازي ام جهت كمك و مساعدت مرا به كميته امداد امام خميني(ره) معرفي كردند.

آنقدر مشكل داشتم كه با همان نامه به كميته امداد رفتم ولي صف گرفتن كوپن هاي اهدايي از شكنجه بدتر بود.

بنياد شهيد در صد نيروي انتظامي را قبول نكرد و بايد براي آنان نيز دوباره مدرك تهيه مي كردم. به خدا قسم تمام اسناد و مداركم موجود است كه چه قدر مرا اذيت كردند.

روز دادن درصد پزشكي بدون اينكه مرا معاينه كند به سرتا پاي من نگاه كرد و گفت: 10% خدا بده بركت. در آن لحظه فقط گريه مي كردم كه اي شهدا خوشا به حالتان رفتيد تا اين روزها را نبينيد. مامه اي كه از رياست جمهوري آوردم كار ساز نبود و شخص مسئول پرونده آن را پاره كرد و گفت: نامه را ناديده مي گيرم...

چند ماهي آشپزي مي كردم چون آشپز بودم ولي گرما و رطوبت امان از من گرفت و كارم را از دست دادم. رفتم بهشت زهرا و رفرياد زدم آهاي شهدا كمكم كنيد. شمائيكه در نعمات خدايي غوطه وريد به حال من نيز نظر كنيد. كه چگونه امان از كف داده ام.

كلام آخر

با چشماني اشك آلود رو كرد به من و گفت: تو خودت را وقت جانبازان كرده اي پس در سينه ات ثبت كن زندگي حسن حداد را كه چه سالهايي از زندگيش را نظاره گر چشمان قرمز همسرش بوده است.

بر دلت بنويس كه چگونه بعضي از مردم با نيشخند مرا معتاد مي نامند. بنويس كه روز جانباز با ماشين گشت نيروي انتظامي ده ها نفر به درب منزل من آمدند و بعد از گرفتن ده ها اثر انگشت جلوي چشم همسايگان 50000 تومان هديه داده اند و رفتند.

بنويس كه دوستان و همسنگرانم بودند كه براي من شغلي محيا كردند و از آنان به درگاه خدا طلب آمرزش و زندگي ابدي در بهشت برين را مسئالت دارم. بنويس كه حسن حداد اگر هر روز صبح قرص هايش را نخورد نمي تواند بر سر كار حاضر شود.

بنويس كه او هنوز در خانه يكي از دوستانش زندگي مي كند كه نه از او اجاره مي گيرد و نه منتي بر سرش نهاده است ولي او چنين خانه اي را نمي تواند قبول كند.

بنويس كه هنوز حسن حداد زماني كه صداي هوايما را مي شنود خودش را جمع مي كند. من ضد انقلاب نيستم و آنقدر عاشق رهبرم هستم كه خجالت مي كشم براي مشكلاتم درب خانه اش را بزنم. از فرزندانم عباس، فرشته، علي و فاطمه شرمنده ام كه به خاطر پدر آرزوهايشان را محدود كرده اند.

اي كساني مي گوئيد جانبازان در ناز و نعمتند بيائيد يك شب ميهمان ما باشيد. تا براي شما داستانهايي تعريف كنم كه هيچ جاي دنيا نشنيده ايد.

 

نظرات بینندگان
صادقی
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۳:۵۵ - ۱۳۹۰/۰۸/۱۳
شهدا شرمنده ایم ...... جانبازان شرمنده ایم