به گزارش سرویس وبلاگ صراط دکتریونس در وبلاگ بیمارستان دریایی نوشت:
"مهر ماه" رو هم دو جور میشه خوند.میشه بعد مهر به جای مکث کسره بذاری!و میشه هفت جور معنی کرد...که من هر هفت تا معنی و هم هر دو جور خوندنش رو دوست دارم...
در یک عملیات انتحاری میخوام شهادت بابام رو به خودم و خانواده محترم و دوستان عزیزی که حکما به جز دو سه نفرشون بقیه نمیدونستند تبریک عرض کنم...اینکه چرا هیچ وقت راجب این قضیه با هیچ کس حرف نزدم فقط به خودم و بابام ربط داره اما امسال ودر آستانه سالگرد شهادتش دلم براش سوخت که حتی از امام هادی (ع) هم غریبتره...
آره حاجی جون نمیشه که همیشه همه چی به کام شما وبه نام ما باشه...داداش عشق و حال و صفا چقد؟به دنیا بیای تو بهشت ایران...از صب تا شب آب چشمه و کوه و جنگل و اون آسمون آبی فیروزه ای که من میمیرم واسش با اون ستاره های شبش که میکشه آدمو...میوه و خوردنیاش که با اونایی که الان تو بهشت میخوری خیلی فرق نداشتن...تا دلت خواسته راهپیمایی و شلوغکاری و عملیات... انقلاب کردین امامتون هم که از فرانسه برگردوندین...شونزده سالت بود که سر از سکوهای نفتی خارک در آوردی...هفده سالت بود که محافظ آقای خامنه ای و شهید بهشتی شدی...هیجده سالتم که شده گفتی زن میخام.
یه موتور هوندا هم که داشتی الان دست آقا رضاست من از دور هم طاقت دیدنش رو ندارم...بیست سالتم که بوده بابا شدی...بیست و یک سالتم که شده یه گردان کپ خودت دادن دستت...
از فتح خرمشهر و فتح المبین و ثامن الائمه و خیبر و بدر و فاو که برات از عروسیت مهمتر بود بگذریم...بیستودو سالتم که شد رفتی حج واجب.بماند که پول کم داشتی آن یگانه دوربین محبوبت رو فروختی ...بیسو سه سالت هم که بود باز بابا شدی...یه خونه سیصد متری هم که ساختی که ما حتی یک روز بعد خودت توش ننشستیم!...
بیستو چهار سالت هم که شد معاون عملیاتی سپاه شدی .بیستو پنج سالت هم که شد شهید شدی...شاید تنها سختی که کشیدی تحمل وجود بنی صدر و منتظری و قبول قطعنامه بود که البته یکماه بعدش هم به زور و سرعت خودتو از لای در شهادت انداختی تو بهشت!اصلا تو خجالت نکشیدی پدر من؟
نگفتی این زن و دوتا بچه چطور برمیگردن؟اصلا اگه قرار بود دوشنبه بریم بانه جمعه شهید بشی خوب چرا مارو بردی؟حالا من یه یکساعتی سرمم کوبیده بودم به زمین که مارم ببر تو چرا عقلتو میدی دست بچه پنج ساله؟بعد یه سالم که امام و عمو معروف هم اومدن پیشتون جمعتون جمه آره؟
الان نگا میکنم میبینم تو این بیستو پنج سال عمرت قد صدسال ما دویدی کار کردی و دوستو رفیق داشتی و خوش گذروندی و مسافرت و سینماو ....خداییش فیلمی بود اکران بشه تو ندیده باشی؟خداییش یه روز روزه گرفتی؟ معده ات درد میکرده همش ماموریت بودی تقصیر منه که مامان رفته دفتر آقا پرسیده میگه من باید روزه هاتو بگیرم؟"برو به همونا بگو روزه هاتو بگیرن که بهت تکلیف کردن"! حالا بذار آقارو ببینم ازش میپرسم ..
یعنی تو بشینی تو بهشت جنات تجری من تحت الانهار... لباس حریر سبز بپوشی این نسیم خنک بهشتی بوزه تو شاخه های درختای بهشتی این افنان ها تکون بخورن× ...حکما جوراباتم در آوردی پاهاتو گذاشتی تو اون نهر آب زیر تخت زیر سایه درخت...اونوقت من بد بخت تو گرمای 45 درجه ای قم روزه قضاهاتو بگیرم؟کشیک هم باشم کلی درسو جزوه هم دارم هایپو گلایسمی هم بشم با اون فشار 8 که چی؟
حاج خانوم گفته روزه های بابا رو بگیریم بهتره...ببین من چه بد بختم....آره بابا جون بیستو پنج سال تو دنیا کیف وحال آلانم تو بهشت...بذار بیستو سه سال هم غریب و گمنام باشی تو دنیا...
اما من خودم به تنهایی جور همه رو میکشم...جواب بی وفایی بی وفایی نیست بابا...امسال دلم برات سوخت...برداشتم زینبو بردم بیرون براش لباس بخرم که با اون سلیقه گند وسواسیش نخرید(الان اینم تقصیر منه؟)عوضش رفتیم حرم برات کلی دعا کردیم.
بعد بهش گفتم زینبی بابا امروز شهید شده ها...بیچاره یه ذره مکث کرد رفت تو فکر گفت راست میگی؟امروز بوده؟ گفتم آره براش دعا کن .گفت همیشه دعاش میکنم.. نگو سالروز شهادتت فردا بود !دوروز بچه غمگین شد.
باور کن عمدی نبود من فکر کردم 21 مهره نگو 22 مهر بود.روز شهادتت رو با سالروز شمسی عاشورا قاطی کردم ..ببین همه چیز رو با هم قاطی نکن اوندفه که براش آزمایش نوشتم گفتم سرطان مغزی داره میخواستم یه ذره شوخی کنم باهاش!دیدم مامان داره سکته میکنه یکساعت بعد گفتم شوخی کردم.عوضش ادب شد با من درست برخورد کنه.جون بابا قیافه اش یادته؟انقد ترسیده بود نزدیک بود از خنده بترکم .بفهمن چاخان میکنم.
الان که دقیقتر فکر میکنم میبینم کارم خیلی هم زشت بوده و اصلا هم خنده نداشته ومن از وقتی شهید شدی خیلی بیتربیت شدم!!
راستی مریم عمو غلامحسین رو که یادته؟دختر خاله بزرگه.یادت اومد؟ الان دکتره..همون که میخاستیم بریم خونشون میگفتی طرف من نمیای! بذار من اونجا یکساعت بابای مریم باشم بغلش کنم...همون که صدقه سر شهادت باباش بابابزرگ قبول کرد مامان رو بده به شما؟انقد پرروئه این بشر!میگه اگه بابای من شهید نمیشد تو نبودی!فکر کن فلسفه وجودی ما با شهادت شکل گرفته!معرف قحط بود بابا؟تو کربلا بهش میگفتم بیچاره بابات انقدر تو رو دوست داشته اسم تورو رو بچه های بهشتیش گذاشته!هی میگه مریم؟ مریم؟ یاد تو می افته.
اونام که بچه بهشتی مامانش حورالعین از تو خیلی بهترو خوشگل ترن!..اولش میگفت نخیرم اما بعد انقد گریه کرد خودمم گریم گرفت...
بخدا بابا اذیت کردن این فرزند شهیدا خیلی حال میده.اگه حال نمیداد که ملت باهم مسابقه نمیذاشتن سر زخم زبون و فحشو نیش و کنایه و الانا شلاق زدن .یقین دارم اگه الان تو دنیای ما بودی و حکم شلاق کاوه رو به خاطر پسر فراری هاشمی میشنیدی خاک ق ق (حسین قدیانی میگه ق ق مام میگیم ق ق )به توبره میکشیدی!مث اوندفه که با کارمند شهرداری دعوات شد پریدی رو میزش عکس امام بالا سرشو برداشتی گفتی: تو لیاقت نداری عکس امام رو بزنی بالا سرت!
بگذاریم و بگذریم.بعد من یادم اومد تو چقدر دوستداشتی بستنی خوردن مارو نگاه کنی.خاستم جو غمگینانه ای که من و زینب رو بلعیده بود پاره پاره کنم ×و تو هم خوشحال بشی.بردمش بستنی فروشی زنبیل آباد!و همینطور که بستنی قیفی میخوردیم به ملت عمو و عمه و دایی و خاله اس ام اس زدیم که :ایها الناس !بابای ما امروز شهید شده! میخایم یه ختم قرآن تو روز شهادتش بهش هدیه بدیم .
کی پایه است؟بعد همینطور که بستنی میخوردیم و به این فکر که مامان فکر میکنه ما حرمییم و همه فکر میکنن چقد الان ما غصه ناکیم! کلی به ملت خندیدیم و گفتیم بابامون شهید شده فدای علی اکبر امام حسین.ما خیلی هم خوشحالیم!تازه خودمونم عشق شهادتیم!آره داداش! تا کور شه اونکه نمیتونه خوشی مارو ببینه.انشاله نماز جماعت تو بیت المقدس.
خلوصه الان من کلا اعتراف کردم که فرزند شهیدم.دکترم هستم. معدل آخرین مقطع تحصیلیم 18.25 صدم بوده .از سهمیه هم تا جان در بدن دارم به کوری چشم همه اونایی که تو 8 سال جنگ مث موش خزیدن تو لونه هاشون استفاده میکنم.بزرگترین آرزوی زندگیمم اینه که با آقا جونم(آقا سید علی)که الان کرمانشاهه بریم فلسطین و به امامت آقا امام زمان (عج) نماز جماعت بخونیم...یعنی آرزو رو حال میکنین؟
پ ن1:افنان یعنی درخت پر برگ و شاخه بهشتی.ر ک سوره الرحمن.معلم عربیم اسم دخترشو گذاشت افنان.مارم مجبور کرد قبلش راجب این اسم تو بیست تا لغتنامه ریشه یابیش کنیم!
پ ن2:برگرفته از دیالوگ فواد تو روز سوم!"تو مال من باش من این لباس رو پاره پاره میکنم!"
پ ن 3:یه ختم قرآن دیگه ام میذارم اینجا به نیت سلامتی هر دو مسافر ما آقا امام زمان (عج) و نائب برحقش سیدناالخامنه ای و هدیه به بابا م. انشاله به سلامت و عزت از کرمانشاه برگردی.مردیم از استرس و دوری .اولین چراغم خودم روشن میکنم.بسم الله.