در ماجرای هتاکی و توهین شخصی سود جو به پدر شهید سید یحیی دلدار ، یادگاران شهید و حتی استخوان های آن شهید،شعبه 105 دادگاه عمومی تبریز بعد از گذشت 2 سال از شکایت خانواده شهید از شخص هتاک به جای محکومیت این شخص و عمل زشت و قبیحی که انجام داده است در کمال ناباوری حکم احضار و جلب پدر شهید را صادر نموده است.
طبق گزارشات رسیده و اظهارت اهالی محله عباسی تبریز به خبرنگار تریبـــون آزاد این ماجرا که قلب امت اسلامی و مردم شهید پرور تبریز را جریحه دار کرد ، بدین شرح می باشد :
در ساعت 20 مورخ 19/04/87 خانواده ای از مرفهین بی درد که در فکر سودجوئی از طریق ساخت و ساز غیرمجاز در منطقه عباسی تبریز بوده اند در جواب اعتراض لسانی پدر شهید و عارف بالله سید یحیی دلدار بناب زبان به اهانت گشوده و با زشت ترین الفاظ پدر شهید را مورد اهانت قرار داده و دو دختر به یادگار مانده از شهید را در نهایت گستاخی تهدید به تجاوز نموده و سپس خود شهید ، همسر شهید ، استخوان های شهید را با الفاظ زشت و قبیح مورد اهانت قرار داده و هر انچه لایق خودشان بوده را به پدر شهید که خود جانباز و بسیجی است ، نسبت می دهند. متهم اصلی پرونده که پس از توهین و اهانت ، متوجه نارضایتی اهالی محل شده با صدای بلند همه را مورد خطاب قرار داده و می گویند " هیچ کس نمی تواند غلطی بکند ما در همه جا در دادگستری در سپاه در نیروی انتظامی در .... آدم داریم هر غلطی توانستید بکنید مظایقه نکنید"
با گردش کار پرونده و اخذ اظهارات شهود ، حکم اظهار نامبرده از طریق مراجع قضایی اخذ و پس از تکمیل پرونده ، متهم اصلی بدستور دادیار شعبه 12 دادسرا جمعا به مدت 9 روز بازداشت شده و در نهایت با قرار وثیقه آزاد می گردد. و دادگاه پس از گذشت 8 ماه ، تاریخ 18/12/87 را موعد رسیدگی به پرونده مقرر می نماید و اولین داگاه در این تاریخ تشکیل می شود. بعد از یک سال یعنی در مورخه 10/12/88 حکم دادگاه مبنی بر برائت هتاک به شهید - با وجود مدارک محکمه پسند بر علیه او و شهادت شهود- و صدور دستور احضار پدر شهید و جلب وی در صورت عدم حضور صادر می گردد.
تصاویر حکم دادگاه و برگه احضار پدر شهید سید یحیی دلدار:



به گزارش تريبون آزاد جبهه دانشجویان پیرو ولایت در اعتراض به حکم برائت هتاک به شهید و احضار پدر شهید به دادگاه به خاطر مظلومیتش بیانیه ای صادر کرده است که متن آن به این شرح است
بسم رب الشهداء و الصدیقین
انا لله و انا الیه راجعون
تسلیت می گوییم... تسلیت به ساحت مقدس امام عصر (عج) و به نائبش امام خامنه ای مد ظله العالی و به تک تک خانواده معظم شهدا که حرمت شهدا را شکستند و قوه قضائیه، شهید را محکوم کرد!!! ... و باید خون گریست!!! درد توهین علنی و بی پرده در ملاء عام به شهیدی که دست نوشته هایش زینت بخش محافل و مجالس پاسداشت شهداست و درد توهین به خانوده اش را باید تحمل کرد یا درد کوتاهی بنیاد شهید را یا از همه بالاتر درد حکمی که از سوی قوه قضائیه صادر شده است؟!!! شهیدی که عرفانش و اخلاصش زبانزد خاص و عام است، مورد هتک قرار گرفته و داعیه داران دفاع از خون شهدا، دستور احضار و جلب پدر شهید را صادر کرده اند!!! عجب روزگار وارونه ای است!!! آری! پدر شهید به جرم مظلومیتش و به جرم خون دل خوردن، بعد از دو سال دربه دری و گرفتاری در راه پله های دادگستری و ... سرانجام حکم احضار و جلبش را دریافت می کند!!! راستی کدام سند و مدرک، قاضی این پرونده را راضی و قانع می نمود؟!!! اگر امروز میز و مقامی است، فقط و فقط به برکت خون همان شهداست. شهدایی که عده ای آن ها را نردبان صعود خویش ساخته اند. پس چه شد ادعای دفاع از خون شهید؟!!! باید دو سال تمام با ناامیدی منتظر صدور حکمی بخاطر توهین به استوانه های بی بدیل عزتمان شویم و سرانجام خودمان محکوم ماجرا گردیم؟!!! آیا این همان عدالتی است که قاضی برای برقراریش سوگند می خورد؟!!! شرمنده ایم شهدا!!! رهبرا شرمنده ایم که بخاطر کوتاهی برخی مسئول نماها نتوانستیم از خون پاک این شهید دفاع کنیم! لذا بر خود فرض می دانیم تا از ریاست محترم قوه قضائیه درخواست نمائیم تا با صدور دستوررسیدگی عاجل به این موضوع، عدالت واقعی را اجرا نماید و ثابت کند که خون شهید کوبنده تر از آن است که با کوتاهی برخی خودی نماها و مسئولین بی درد، پایمال گردد. بیست و پنجم فروردین 1389 بخشی ار دست نوشته های شهید سید یحیی دلدار بناب از دفتر ... اي واي! ... خدايا چه ميگويند. اين چه نفخه جانكاهي است كه ميشنوم؛ اين چه شعلهاي بود كه وجودم را سوزاند؛ اين چه روايتي است. خدايا گويي كه تنم از سوز سرد اين روايت يخزده است؛ حتي چشم هايم نيز خشكشان زده ... ميگويند «علي اكبر» همين چند روز پيش در جزيره شهيد شده است. خدايا من كه ديشب او را دعا كردم. او را ياد كردم؛ ولي او چگونه اين چنين بيخبر، شتابان رفت ... خدايا بگو كه بر كدامين اندوه بگريم و بر كدامين غم بنالم، براي رفتن او يا بر ماندن خود. ... او همين چند روز پيش با لبخندي بر چهره مرا در كنار سد به آغوش كشيد. خدايا اگر ميدانستم كه ديدار آخرين است همان جا برايش ميگريستم،گرد و غبار چهرهاش را كه از استقامت و تداوم آن و بودن در راه بود با اشك چشمانم پاك ميكردم. بر زخم هايش بوسه ميزدم ـ بر زخم هاي تنش از ستم ستم پيشگان و بر زخم هاي دلش از طعنه بيخبران ـ او كه هيچ وقت چيزي نميگفت چه شد كه يك باره با قطره قطره خونش اين سان فرياد رهايي سرداد. چگونه است كه علي اكبر من اين چنين بيخبر رفت و مرا با هزاران خاطره از «مسجد جزايري»، رمل هاي داغِ «ميش داغ»، كربلاي «شلمچه»، رملي هاي تفيده «فكه»، «ارتفاعات صدر»، كاسه گران، سايت ها و بانه و ... تنها گذاشت. خدايا او در خلوت هاي شبانهاش چه گفت كه اين گونه برچيدياش! خدايا او غايب است يا ما ... خدايا ماندن بدون علي اكبرها خود غيبتي و غايب بودني در غربت است. خدايا نظارهگر بودي كه چگونه يكي يكي رفتند با نگراني از فرداها؛ با نگراني از ما ماندگان كه خواهيم آمد يا ... خدايا، ماندن دشوار شده است. چه ميشود كه ما را نيز از اين زندان بزرگ كوچك رهاسازي؛ خدايا تا كي شاهد به خود غلطيدن علي اكبرهامان باشيم و تا كي منتظر در خون غلطيدن خودمان. ... بدر هم گذشت عجيبتر از خيبر؛ خيبر ستارهها را برد. بدر خورشيدمان را؛ شايد به قول خودش عرضه و لياقت پيروزي كامل را پيدا نكرده بوديم و شايد نه، كه خواست الهي چنين بوده است؛ اما او كه رفت مظلوم تر از يارانش و با خروش و جريان دجله به جاودانگي تاريخ پيوست. دردناك تر آن كه چندي بعد خواهند گفت او هم يكي از فرماندهان بود كه شهيد شد! فقط همين!! سرعت انقلاب و جنگ به حدي زياد است كه امكان شناختن چنين اسوههايي وجود ندارد. اميدمان به تاريخ است كه روزي سر وقتش حماسه را بازگويد؛ ولي اگر تاريخ امروز بيدار باشد براي فردا چيزي براي گفتن خواهد داشت. براي ما دردناك است كه حضرت عباس را فقط در يك نيم روز ميشناسيم؛ گو اين كه آن نيم روز قد تاريخ بود ... مهديها گمنام ماندند همان طوري كه گمنام آمدند؛ گمنام زيستند و گمنام و تنها رفتند. اي كاش همه با مهدي ميرفتند؛ ولي او تنها رفت تا «تنها جنگيدن» و «تنها شهيد شدن» هم چنان براي بهترينها باشد.
