كيهان
«طعنه رقيب و بشارت حبيب» عنوان يادداشت روز روزنامه كيهان به قلم محمد ايماني است كه در آن ميخوانيد:
از خرداد 1360 تا خرداد 1390، فتنهها و فتوحات به شكلي شگفت انگيز كنار هم رديف شدهاند. شتاب پيروزيهاي ملت ايران گاه به اوج رسيده و بعضا نوساني پيدا كرده و بعد، دوباره اوج گرفته است. اگر هم در مقاطعي از سرعت پيشرفتها و ظفرمنديها كاسته شده، مانند دنده معكوس در سربالايي بوده كه با وجود وقفه اوليه، به سرعت و شتاب بيشتر انجاميده است. در اين مسير پيشرفت، نوسان سرعت بوده اما انحراف يا عقبگرد و بازگشت از مسير نبوده است. اصلاح و ارتقاي حركت بوده اما انحراف و ارتجاع، نه. اين ثبات قدم هم از تقديري است كه خداوند براي ملت ايران نوشت و ملت ايران نيز، همان را با وجود همه سختيها و صعوبت اختيار كرد. خاطر برپاكنندگان فتنه 88-كه از فتنه بعدي زبانشان دراز شد- جمع، اين ملت خدايي پشيماني و ارتداد و ارتجاع در كارش نيست، به شهادت آيات الهي. استدلالهاي روشني در اين باره هست كه به وقتش بايد گفت.
منافقين در خردادماه 60 خود را در برابر تدبير صبورانه امام- امت و در بن بست يافتند، دست به اسلحه شدند و آن روي واقعي خود را نشان دادند. اما يك سال از سر باز كردن زخم نفاق نگذشته بود، كه نصرت اله به واسطه دستان مجاهداني چون حاج احمد متوسليان، صياد شيرازي، حسين خرازي، احمد كاظمي و... هزاران رزمنده بي ادعا و نفوذناپذير نازل شد و «خرمشهر را خدا آزاد كرد». آن روز- بعد از ظهر سوم خرداد 1361- احمد متوسليان بسيجيان را مقابل مسجد خرمشهر جمع كرد و گفت «همه عزيزان ما كه تا امروز در خوزستان در خون خود غوطه ور شده و به شهادت رسيدهاند براي حفظ اسلام عزيز بوده. هر چند داغ فراقشان جگر ما را سوزانده اما خدا را شكر كه بالاخره توانستيم امروز با آزادي خرمشهر قلب اماممان را شاد كنيم». همين! خدا را شكر كه توانستيم قلب اماممان را شاد كنيم. و همان روز و همان ساعتها بود كه امام(ره) اين جملات را خطاب به فاتحان خرمشهر نوشت «اينجانب با يقين به آن كه ما النصر الا من عندالله، از فرزندان اسلام و قواي سلحشور مسلح- كه دست قدرت حق از آستين آنان بيرون آمد-... تشكر ميكنم و آنان فوق تشكر امثال من هستند... آنان به آرم ما رميت اذ رميت ولكن الله رمي مفتخرند... هوشيار باشيد كه پيروزيها هر چند عظيم و حيرت انگيز است شما را از ياد خداوند كه نصر و فتح در دست اوست، غافل نكند و غرور و فتح شما را به خود جلب نكند، كه اين آفتي بزرگ و دامي خطرناك است كه با وسوسه شيطان سراغ آدم ميآيد...».
چهل روز از اين فتح الفتوح بزرگ نگذشته بود كه حاج احمد متوسليان در جنوب لبنان ربوده و تحويل صهيونيستها شد. داغ فراق او جانگداز شد اما چه باك اگر سوداي او ستيز با دشمن ترين دشمنان خدا بود؟ به بركت مجاهدت مجاهداني چون او بود كه سرود فتح و پيروزي دوباره- اين بار بر رژيم صهيونيستي و در جنوب لبنان- نواخته شد. 5 خرداد 79 ( 26مي 2000 ميلادي) ارتش رژيم صهيونيستي با سرافكندگي تمام از جنوب لبنان گريخت تا پنجمين ارتش بزرگ دنيا خود را براي شكستي مهيب تر در 6 سال بعد آماده! كند... باقي داستان هم كه مال همين سالهاست و در خاطره ها، تازه.
29 سال پس از آزادي خرمشهر و در آغازين روزهاي خرداد 1390 آفتاب در حالي سر ميزند كه از جنوب خليج فارس تا شمال آفريقا و سواحل شرقي و جنوبي مديترانه، باد به پرچم اسلام افتاده و تازه چند كيلومتر آن سوتر در شمال تنگه جبل الطارق و در اندلس (اسپانيا)، طليعه بيداري ملتهاي اروپايي به چشم ميآيد يعني كه «بيداري ملتها قطعا تا قلب اروپا پيش خواهد رفت». هنوز 20 روز از جاري شدن اين نويد حكيمانه بر زبان مقتداي فرزانه انقلاب سپري نشده است. گويا انرژي آزاد شده در جنبش اسلامي سال 1979 ايران، اراده باز ايستادن ندارد كه اكنون جنوب و غرب خاورميانه و شمال آفريقا را درنورديده و امواج آن به سواحل جنوبي اروپا ميكوبد. فرانسه، ايتاليا يا آلمان در عمق اروپا؟ مقصد بعدي سونامي و موج بيداري ملتها كجاست؟
اكنون كه سخن از خاطرات خرداد پرماجراست، ماجراي خرداد 1385 (مي 2006) را نيز به خاطر آوريم. اوايل خرداد 5 سال پيش بود كه خاوير سولانا مسئول سياست خارجي و امور امنيتي اتحاديه اروپا به زادگاه خويش در اسپانيا رفت تا كوله بار 11سال تجربه دبيركلي ناتو و مسئوليت سياست خارجي و امنيتي اروپا (2006 تا 1995) را يك جا و ضمن يك سخنراني تاريخي عرضه كند. سولانا آن روز در جمع صاحبان صنايع و شركتهاي اسپانيايي، اين گونه درباره نفوذ فزاينده انقلاب اسلامي ايران حتي در عمق اروپا هشدار داد «ايران براي نخستين بار در تاريخ، رهبري منطقه خاورميانه را به دست گرفته و به همين دليل، تنش بر سر برنامه غني سازي اورانيوم در ايران، نه با بمباران بلكه با عقل و از مسير سياسي و گفت وگو حل ميشود. ايران نخستين قدرت خاورميانه شده و آن قدر برگ برنده مانند برگ هسته اي، برگ عراق، برگ حماس و برگ افغانستان در دست دارد كه به يك قدرت درجه اول تبديل شود. بايد به گشودن باب گفت وگو و به كارگيري عقل سليم بازگشت... در آينده بايد با جنبشهاي تندروي اسلامي همانند آنچه اكنون با حماس در فلسطين سر و كار داريم، همزيستي داشته باشيم. اين احتمال زياد است كه همه ما در يك دنياي اسلامي كه در آن اخوان المسلمين و جناح تندروتر اسلامي حكومت كنند، زندگي كنيم. در شرايط كنوني رأي كافي براي آن كه اسلامگراهاي ميانه رو در انتخابات به پيروزي برسند، وجود ندارد. به همين دليل بايد از فراخوان برخورد تمدنها پرهيز نموده و اين انديشه همزيستي را با 13 ميليون مسلماني كه در اروپا زندگي ميكنند، شروع كنيم، از خانه خويش. وگرنه با مشكلات بسيار جدي روبرو خواهيم شد.»
5 سال پيش هنوز در تونس و مصر و ليبي و مغرب و بحرين و يمن و عربستان سعودي طوفان انقلاب برنخاسته بود و هنوز جزو برگهاي برنده جبهه بزرگ اسلامگرايي به شمار نميآمد. آن روز هنوز به تعبير اوباما، هيلاري كلينتون ركورد يك ميليون مايل پرواز در كمتر از 6 ماه را نشكسته و مجله تايم به قلم فريد ذكريا ننوشته بود «ايران، تركيه، مصر و عربستان به تعبير برژينسكي از سال 1975 متحدان نزديك و 4 ستون اصلي سياستهاي آمريكا در خاورميانه بودند و اكنون 3 ستون از اين 4 ستون فرو ريخته است». هنوز ايهود باراك وزير دفاع رژيم صهيونيستي باور نميكرد روزي بگويد «زلزله تاريخي و فوران قيامها به مرزهاي اسرائيل رسيده است.» كسي هنوز در نيويورك تايمز نخوانده بود اين عبارات شگفت را كه «ما در آمريكا سر در آخور خود كرده ايم و خاورميانه بيش از پيش از دست ميرود و از قدرت ما كاسته ميشود». خرداد 85 هنوز ديكتاتورهاي زنجيرهاي آمريكا رو به قبله نشده بودند تا جروزالم پست بنويسد «طغيانها از مركز تا جنوب خاورميانه به دنبال بلوك مقاومتي كه ايران رهبري آن را ميكند، به راه افتاده است» يا واشنگتن تايمز هشدار دهد «تحولات جديد خاورميانه همان راه آيت الله خميني و همان هدف انقلاب اسلامي 1979 ايران را دنبال كند و آن تضعيف قدرت آمريكاست» سولانا هنوز نه از نتانياهو شنيده بود كه «ايران به جدار مرزهاي اسرائيل رسيده» ، نه از روز نكبت 2011 براي اسرائيل خبر داشت و نه از ايهود باراك شنيده بود كه «ما كشور كوچكي هستيم و دچار توهم جنگ با ايران نميشويم»... (اين سطرهاي فشرده، گنجايش مستنداتي به قطر چند كتاب را ندارد، پس بايد گذاشت و گذشت).
ملت ما
«غربت بهرهوري در اقتصاد ملي» عنوان سرمقاله امروز روزنامه ملت ما به قلم سيدحميد كلانتري است که در آن می خوانید:
ديروز، روز ملي بهرهوري بود. نامگذاري روزي به نام بهرهوري بهانهيي است براي انديشه و تامل در زمينه بهرهوري و فرصتي است براي ارزيابي سياستها، برنامهها و اقداماتي كه در كشور براي بهرهوري دنبال شدهاند و بر آن اساس به آينده بينديشيم و براي توسعه بهرهوري چارهجويي کنيم. در يك نگاه كلي ارزيابيها از كيفيت بهرهوري در ايران منفي است و رضايتبخش نيست و در مقايسه با ساير كشورها، وضعيت خوبي نداريم.
چرا بايد كرهجنوبي، چين و هند سهم بهرهوري در توليد ناخالص داخلي و رشد اقتصاديشان حدود 40درصد يا بيشتر ولي در ايران اين نرخ حدود 10درصد باشد؟چرا باوجود اينكه در برنامه چهارم توسعه پيشبيني شده بود سهم بهرهوري در سالهاي برنامه چهارم در اقتصاد معادل 3/31درصد بشود هيچ اتفاق مثبت و اميدبخشي نميافتد؟چرا براي رشد بهرهوري سرمايهگذاري نميشود؟ چرا رسانه ملي دولت، دستگاههاي فرهنگي و آموزشي به فرهنگ بهرهوري نميپردازند؟ تجربه نشان داده است كه نبايد بر درآمد نفت اتكا کنيم.
اقتصاد نفتي ناپايدار است، بهرهوري بايد به عزم ملي و خواسته عمومي تبديل شود همه قشرهاي جامعه، همه خانوادهها، كودكان، نوجوانان، زنان، كارمندان، كارگران، دانشآموزان، دانشجويان، دانشگاهيان، معلمان، همه و همه بايد در زمينه بهرهوري توجيه و به اصلاح رفتار خود بپردازند، دولت نقش خود و مردم نيز وظيفه خود را خوب انجام دهند و دولت خود را موظف بداند كه گزارش عملكردش را به اطلاع مردم برساند. شايسته است به سهم بهرهوري در رشد اقتصادي در برنامه پنجم نيز تامل دقيقتري به عمل آوريم.
در سياستهاي كلي اين برنامه آمده است كه یکسوم رشد اقتصادي از محل بهرهوري حاصل آيد، موضوعي با اين اهميت و گستردگي و ايفاي نقش موثر چرا بايد مورد غفلت قرار گيرد؟ چرا نبايد همه سازمانها و وزاتخانهها كه قرار است به تناسب حدود 30درصد رشد بخش تحت پوشش خود را از محل رشد بهرهوري تامين کنند؟ چرا به اندازه 70درصد بودجهيي كه از دولت دريافت ميكنند براي اين بخش از توليد ثروت و رشد اقتصادي كشور وقت و فكر و منابع مالي و سرمايه منظور نميکنند؟ چرا اصليترين سازمان دولتي مرتبط با بهرهوري از حداقل امكانات، تجهيزات و اختيارات لازم براي پيشبرد موضوع مهم و اساسي بهرهوري برخوردار نيست؟در همين راستا چرا سازمانهاي مسوول در بانك مركزي و مركز آمار ايران، آمار و اطلاعات مورد نياز بهرهوري را توليد و در اختيار جامعه قرار نميدهند؟ براساس چه منطقي بدون آمارهاي ضروري امكان تحليل، ارزيابي و روند وقايع اقتصادي در بخشهاي مختلف وجود دارد؟ بديهي است كه پايه و مبناي هرگونه اظهارنظر درست و دقيق از عملكرد نهادها، سازمانها و زيربخشهاي اقتصادي، وجود اطلاعات مورد نياز است....
از زاويه ديگر در بخش فرهنگ و آموزش نيز نه تنها توجه جدي و موثري به بهرهوري نميبينيم بلكه حداقلها نيز مورد غفلت قرار ميگيرد. در نظام آموزش و پرورش و آموزش عالي و تربيت نيروي انساني غفلت نسبت به بهرهوري در همه ابعاد مشهود است و نتيجه آن پايين بودن رشد بهرهوري نيروي كار و سهم پايين ثروت انساني در توليد ثروت در مقايسه با جهان ميباشد. نتيجه آن ميشود كه بسياري از فارغالتحصيلان دانشگاهي ناآمادگي حضور در عرصه اقتصاد و توليد و بازار كسب و كار ندارند يا نوعا در رشتههايي تحصيل كردهاند كه بازار به آن نيازي ندارد. بنابراين شرايط را براي يك حركت گسترده ملي در اعتلاي بهرهوري فراهم آورد تا آنچه اتفاق ميافتد در شأن ملت ايران باشد.
جمهوري اسلامي
«فراتر از اشغال فلسطين» عنوان سرمقالهِ روزنامه جمهوري اسلامي است كه در آن ميخوانيد:
اظهارات اخير اوباما درباره سرنوشت فلسطين، طرحي وقيحانه را در متن خود دارد كه هدفي به مراتب "فراتر از اشغال فلسطين" را دنبال مينمايد. وي در يك نطق چند منظوره در محل وزارت خارجه آمريكا موافقت مشروط واشنگتن با تشكيل يك كشور فلسطيني، بدون هيچگونه حق حاكميت سياسي - نظامي را اعلام نمود ولي تعمداً از كنار اصليترين موانع حل و فصل بحران خاورميانه، به سادگي عبور كرد.
جا دارد در اينجا، اهداف و انگيزههاي اوباما را از انجام اين نطق جنجالي مرور كنيم و سپس به مفاهيم و نكات مفقوده و غايب در اين متن پرتناقض بپردازيم.
1 - اهداف سياسي - تبليغاتي اوباما در صدر اين فهرست قرار ميگيرد، چرا كه وي براي جلب نظر موافق مقامات حزب دمكرات به منظور معرفي وي به عنوان نامزد اين حزب در انتخابات رياست جمهوري آينده نيازمند انجام تحركاتي در صحنه خاورميانه است كه آمريكا و اوباما در اين منطقه بسيار منفعل و ناكارآمد، ظاهر شدهاند. شكست سياستهاي خاورميانهاي آمريكا و استعفاي "جرج ميچل" در اوج ناتواني وي، نقاط منفي عمدهاي در كارنامه اوباما محسوب ميشود. اوباما سعي داشت به تصور خود چهرهاي فعال و نقش آفرين از دستگاه ديپلماسي آمريكا ترسيم نمايد.
2 - پاتك سياسي - تبليغاتي عليه طرح به رسميت شناختن كشور فلسطين، دومين هدف عمده اوباما و دستيارانش بوده است. اين نكته بويژه با توجه به اجماع جهاني براي به رسميت شناختن كشور فلسطين در شهريور ماه سال جاري، جزو مهمترين اهداف آمريكا بوده تا بلكه عقب ماندگي و انفعال خود را با وارد كردن يك ضربه جبران كند.
3- تأمين اهداف و شروط صهيونيستها از ديگر خواستههاي واشنگتن بوده است كه بنحوي محورهاي مورد نظر رژيم صهيونيستي از جمله "نفي حاكميت سياسي - نظامي" را در مورد كشور فلسطين مطرح كند و در عين حال از كنار موضوع بازگشت پنج ميليون مهاجر فلسطيني، مركزيت قدس شريف، توقف احداث شهركهاي يهودي نشين، پرداخت غرامت جنگي به فلسطينيها و سرنوشت اماكن و سرزمينهاي مورد اختلاف و طيف وسيعي از ساير محورهاي ريز و درشت در قلمرو مسائل خاورميانه، مطابق الگوهاي مورد نظر صهيونيستها، به سادگي بگذرند.
4 - سرپوش گذاشتن بر انزواي جهاني و منطقهاي آمريكا و متحدانش از ديگر محورهاي مورد نظر واشنگتن بوده است. اين نكته به ويژه در پرتو تحولات پرشتاب منطقه و سرنگوني مبارك و بن علي و احتمال سقوط ساير رژيمهاي مفلوك هم پيمان آمريكا در خاورميانه، ابعاد گستردهتري به خود گرفته است.
5 - صرفنظر از موارد فوق، اين اقدام اوباما دقيقاً تمامي ويژگيهاي يك ارزيابي براي اطلاع از واكنشهاي داخلي، منطقهاي و جهاني را با خود به همراه دارد. اوباما فرصتهاي محدودي براي "بازآرائي" طيف همفكرانش در اختيار دارد. اگرچه وي بسياري از صهيونيستها را به دور خود جمع نمود ولي هنوز هم بيشترين حملات و كنايهها از جانب نتانياهو و آويگدورليبرمن، نصيب وي و ديپلماسي خاورميانهاي آمريكا ميشود. علاوه بر اين حتي رژيمهاي مرتجع عرب هم چندان دل خوشي از وي ندارد. متحدان اروپائي و آسيائي هم تغيير چنداني در ديپلماسي واشنگتن مشاهده نميكنند. در چنين شرايطي اوباما سعي دارد با يك حركت، واكنش ديگران را ارزيابي كند. با اينهمه، رفتارهاي پرتناقض اوباما، اعتباري براي وي، كاخ سفيد و ديپلماسي جهاني آمريكا باقي نگذاشته و دوست و دشمن، شايد به يك اندازه، وي و دستيارانش را ملامت ميكنند.
اگر قرار باشد كشور فلسطين در چارچوب مرزهاي سال 1346(1967 ميلادي) و بدون حق حاكميت سياسي - نظامي تشكيل گردد. آنچه روي ميدهد، وقيحانهتر از اشغال رسمي فلسطين است كه اهدافي به مراتب فراتر از اشغال را تعقيب ميكند و در واقع، به منزله استمرار دائمي "طرح سركوب فعالان فلسطيني" ارزيابي ميشود. بدين ترتيب قرار است زنداني به وسعت كل سرزمين فلسطين تشكيل گردد و فلسطينيها در آن، مأمور معارضه و قتال با يكديگر شوند ولي دلخوش باشند كه داراي يك كشور هستند!
خراسان
«در باغ سبزي به نام باغ ويلا» عنوان يادداشت روز روزنامه خراسان به قلم مهدي حسن زاده است كه در آن ميخوانيد:
قطعا زماني که رئيس جمهور در اواخر سال گذشته اعلام کرد: «مشکل مسکن تا پايان دولت دهم (تا حدود ۲ سال و چند ماه ديگر) رفع خواهد شد.» بسياري از افراد از خانوادهها و کساني که زير بار مشکل مسکن کمر خم کردهاند تا کارشناسان و اقتصاددانان منتظر بودند ببينند احمدي نژاد براي تحقق اين وعده چه برنامهاي دارد. برخي تصور ميکردند منظور رئيس جمهور تداوم اجراي طرح مسکن مهر است اما پس از اين که در اوايل سال جاري احمدي نژاد اعلام کرد: «مسکن مهر مسکن است و درمان اصلي مسکن در راه است» مشخص شد آن چه در ذهن احمدي نژاد ميگذرد طرحي متفاوت از مسکن مهر است تا اين که چند روز قبل رئيس جمهور ساخت خانههاي ويلايي را به عنوان درمان اصلي مسکن مطرح کرد و سرانجام روز شنبه در ديدار با خيرين مدرسه ساز توضيحاتي درباره ساخت مسکن ويلايي در زمينهاي هزار متري با احداث ۱۰۰ متر بنا و تبديل ۹۰۰ متر باقي مانده به باغ مطرح کرد. براي ورود به بحث درباره امکان سنجي تحقق اين طرح و خطرات پيش رو در اجراي آن لازم است آن بخش از صحبتهاي رئيس جمهور درباره طرحي که از اين پس آن را طرح «باغ ويلا» ميناميم را با يکديگر مرور کنيم.
به گزارش فارس رئيس جمهور گفت: مشکل مسکن با اين چيزها حل نميشود و مسکن مهر براي متوقف کردن فشار بازار بود که بايد اين مشکل به صورت ريشهاي حل شود.
وي با بيان اين که از ۱۶۵ ميليون هکتار زمين کشورمان ۱۰۰ ميليون هکتار مراتع، جنگلها و کوهپايه، ۳۶ ميليون هکتار زمين کشاورزي و قابل کشت است که ۳۰ ميليون هکتار باقي ميماند، گفت: آيا با اين وسعت کشورمان مردم بايد در آپارتمانهاي ۶۰، ۷۰ و ۸۰ متري زندگي کنند که اين موضوع نشان ميدهد يک جاي کار اشکال دارد.
رئيس جمهور در همين زمينه ادامه داد: فرض کنيم دولت با طرح و نقشهاي به هر کس هزار متر زمين دهد، اگر در اين زمين ۱۰۰ متر بنا با متري ۴۰۰ هزار تومان ايجاد شود و ۹۰۰ متر باقي مانده با ۲۰ ميليون تومان به باغ تبديل شود جمعا ۶۰ ميليون ميشود که در مقايسه با آپارتمان ۷۰ متري با قيمت متوسط ۱۴۰ ميليون تومان ۸۰ ميليون تومان باقي ميماند که با اين وضعيت با ۶۰ ميليون هر کسي در يک خانه ويلايي مثل سرمايه داران الان ميتواند زندگي کند.
اجراي طرح باغ ويلا تا چهاندازه امکان پذير است؟
به روشني مشخص است اجراي طرح باغ ويلا آن گونه که رئيس جمهور توصيف کرده است به هيچ وجه با رقم ۶۰ميليون تومان براي هر واحد امکان پذير نيست. فارغ از درستي يا نادرستي اجراي چنين طرحي بايد بررسي کرد اجراي اين طرح تا چه ميزان شدني است. طبيعي است ساخت باغ ويلاهاي هزار متري منوط به گسترش افقي شهرهاست و بايد وسعت شهر يا حومه آن نيز گسترش يابد. اين گسترش ميتواند هزينههاي زيرساختي فراواني به کشور تحميل کند توسعه شبکههاي آب و فاضلاب، تاسيسات برق و گاز، شبکههاي ارتباطي و جاده و افزايش مراکز خدماتي نظير پليس، خدمات شهري و هرگونه تاسيسات و زيربناهاي مورد نياز زندگي مردم بايد در اجراي اين طرح پيش بيني شود و هرچند نميتوان پيش بيني دقيقي از ميزان هزينههاي زيرساختي طرح باغ ويلا ارائه کرد، ( با توجه به اين که هزينهها با توجه به تعداد واحدهاي ساخته شده باغ ويلا متغير است) اما با قاطعيت ميتوان گفت هزينههاي هنگفتي در انتظار اجراي اين طرح ميباشد و اگر با ۶۰ميليون تومان بتوان هزار متر باغ ويلا احداث کرد هزينهاي به مراتب بيش از آن بايد براي تامين زيرساختها پيش بيني شود که به وضوح مثل معروف «سنگ بزرگ علامت نزدن است» را به ذهن متبادر ميسازد.
رسالت
«اروپاي واحد ميلرزد» عنوان سرمقاله روزنامه رسالت است كه در آن ميخوانيد:
زماني که آدلف هيتلر و بنيتو موسوليني در جريان جنگ جهاني دوم تبديل به دو نماد اصلي نازيسم و فاشيسم در اروپا شدند، سخني از اروپاي واحد و واحد پول يورو و مرزهاي شنگن به ميان نيامده بود!صدها هزار اروپايي در جريان دو جنگ جهاني اول و دوم از ميان رفتند و خاک اروپا به ميدان بازي غرب با غرب تبديل شد!
موسوليني که در جريان جنگ جهاني دوم شعارهاي فاشيستي ميداد و ياد از دوران حکومت مقدس روم ميکرده و مردم کشورش را به ياد شکوه آن دوران ميانداخت و نويد پيشرفت وايتاليايي قدرتمند ميداد. در هر صورت حمله آلمان به لهستان در سپتامبر سال 1939 آغاز گر جنگي بود که در آن ملتهاي اروپايي قرباني فربه شدن دولتهاي خود شدند.
پس از پايان جنگ جهاني دوم، اروپاييان به اين نتيجه رسيدند که "ناسيوناليسم"و"ملي گرايي"براي کل اروپا سمي مهلک است و اروپاي از هم گسيخته و ويران شده پس از جنگ بايد متحد شود.
اما مبناي اين اتحاد نميتوانست تاريخ، فرهنگ يا احساسات اروپاييان باشد و در راستاي ظهور اتحاديه اروپا لازم است سرمايهها به يکديگر گره بخورد. در سال 1957 هسته اوليه اتحاديه اروپا شکل گرفت. پيمان شنگن نيز در سال 1985 ميان 5 کشور اروپايي به امضا رسيد و به تدريج کشورهاي ديگر اروپايي به اين پيمان ملحق شدند. درست در سال 1999 ميلادي واحد پول مشترکي به نام يورو معرفي شد و متعاقب آن منطقه يورو وسعت پيدا کرد.
تفاخر سياستمداران اروپايي اعم از سوسياليست يا ليبرال دموکرات نسبت به وحدت ايجاد شده در اروپا بهاندازهاي بود که کمتر سياستمداري در اروپا جرات داشت از سستي پايههاي اتحاد اروپاي واحد سخن به ميان آورد. اروپاي واحد توانست در برابر ايالات متحده قد علم کند و مانع از يکه تازي اقتصادي والاستريت در بازارهاي بين المللي شود اما صداي لرزش ستونهاي اتحاد اروپاي يکدست بسيار زودتر از آنچه قابل تصور بود شنيده شد. شنبه گذشته، در حالي که جمعيت انبوه معترضين اسپانيايي ميدان "سول"مادريد را به تسخير خود در آورده بودند، مقامات اروپاي واحد در هم شکستن اروپاي واحد را به وضوح حس کردند.
بر اساس توافقات صورت گرفته، قاعدتا کسري بودجه هر يک از دولتهاي اروپايي عضو منطقه يورو نبايد از يک سقف معين بيشتر شود. در حالي که يونان، ايرلند و پرتقال به سه کانون بحران اقتصادي در اروپا تبديل شدهاند، بحران بدهيهاي خارجي حتي کشورهاي اصلي و قدرتمند اروپايي را نيز تهديد ميکند. ميزان بده ايتاليا در سال 2010 ميلادي 131 درصد بود كه از بده 72 درصدي اسپانيا نيز فراتر بود. ميزان بده فرانسه و آلمان نيز بالا و به ترتيب 92 درصد و 80 درصد بود. بر اساس آخرين آمار ارائه شده، امروز حدود 5 ميليون نفر در اسپانيا بيکار هستند.
از سوي ديگر، چنانچه شبکههاي خبري در شمال اروپا اعلام کردهاند، بسياري از مهاجرين ساير کشورهاي عضو منطقه يورو که حتي ديگر پول بازگشت به کشورهاي مبدا خود را ندارند شبها را در کنار خيابانها و پياده روهاي کشورهايي مانند سوئد به سر ميبرند. اين افراد به اميد پيدا کردن کار به کشورهاي شمال اروپا که ظاهرا کمترين تاثير را از بحران اقتصادي پذيرفتهاند پناه بردهاند اما در آن جا نيز نتوانستهاند به اهداف حداقلي مالي خود برسند. حتي کشورهاي کوچک عضو منطقه يورو مانند قبرس و اسلووني نيز از نوسانات يورو به تنگ آمده و از سوي ديگر نميتوانند بار تعهدات مشترک ناشي از زيستن در منطقه يورو را بر دوش بکشند.
از سوي ديگر، با تصميم اخير دولت دانمارک مبني بر کنترل مرزهاي خود با دو کشور همسايه خود يعني سوئد و آلمان عملا پيمان شنگن با تهديداتي تازه مواجه شده است. برخي ملتهاي اروپايي به اين نتيجه رسيدهاند که زندگي جمعي و رفت و آمد آسان با ساير کشورهاي اروپايي چندان لذت بخش نيست!بي دليل نيست که ناسيوناليستهاي افراطي در کشورهايي مانند فنلاند، بلژيک و سوئد توانستهاند به پارلمان اين کشورها راه پيدا کنند. روح "ناسيوناليسم"بار ديگر در کالبد برخي کشورهاي اروپايي حلول کرده است. در چنين شرايطي اجراي طرح رياضت اقتصادي ناشي از بحران در منطقه يورو به همراه بحرانهاي امنيتي مشترکي که گريبانگير اعضاي اتحاديه اروپا شده است هر روز رابطه ميان "اروپاي متحد"و شهروندان خشمگين اروپايي را سردتر ميکند.
ايران
«نسبتهاي ناروا» عنوان سرمقاله روزنامه ايران به قلم علياكبر جوانفكر است كه در آن ميخوانيد:
«تقابل با روحانيت» از جمله نسبتهاي خلاف واقع و ناروايي است كه اين روزها، از سوي مدعيان تماميتخواه عليه دولت ولايي، مردمي و خدمتگزار آقاي احمدينژاد، مطرح ميشود، اين در حالي است كه عملكرد دولت طي شش سال گذشته، به روشني خلاف آن را ثابت ميكند و نشان ميدهد كه اينگونه غرض ورزيها و شبهه افكنيها با هدف تخريب اذهان عمومي نسبت به دولتي است كه براساس آموزههاي ديني، تمامي همت خود را براي پيشرفت و آباداني ايران اسلامي به كار بسته و اعتلاي نام اسلام عزيز را سرلوحه كار خود قرار داده است.
بدون ترديد، روحانيت اصيل حافظ انقلاب و پرچمدار نظام اسلامي است و خلوص، تقوا، مردم داري و ساده زيستي روحانيت، موجب برقراري يك ارتباط عميق معنوي ميان اين جامعه ذي نفوذ با جان و دل آحاد مردم شده است. بنابراين هيچكس القائات ناصواب مبني بر تضاد دولت ارزشگرا، انقلابي و مردمي احمدينژاد با روحانيت معظم را باور نميكند. اصرار برخي از جريانات و افراد بر ضديت دولت و رئيسجمهور با روحانيت، يک جريان کاملاً انحرافي است.
آقاي احمدينژاد و اعضاي دولت او، بيشترين ديدارها را با مراجع و علماي برجسته داشته و همواره بر تكريم و تعظيم شخصيتهاي والامقام حوزههاي علميه تصريح و تأكيد كردهاند.
براي رئيسجمهور محترم و همكاران وي مايه مباهات و افتخار بسيار است كه نه تنها ملت ايران، بلكه بيش از همه، روحانيت معظم، خدمات بينظير و ماندگار دولتهاي نهم و دهم را موجب سربلندي و عزت روز افزون ايران اسلامي در جهان ميدانند و همواره به اين حقيقت روشن اذعان دارند.
پيشرفت همهجانبه مادي و معنوي از اصول چهارگانه دولت احمدينژاد بوده است. رويكرد و عملكرد ششساله آقاي احمدينژاد مؤيد آن است كه دولت مكتبي وي علاوه بر بسترسازي براي پيشرفت جهشي و آباداني كشور در همه زمينهها، همواره در جهت برنامهريزي براي ترويج فرهنگ قرآني، آباداني مساجد، بهسازي و توسعه حوزههاي علميه و مراكز نماز جمعه به عنوان كانون فعاليت روحانيت اصيل گام برداشته است.
آمار و ارقام ثبت شده در لوايح بودجه رسمي كشور طي سنوات گذشته گوياي آن است كه دولت احمدينژاد با چه وسواس و دقتي به سرمايهگذاري در جهت خدمت مؤثر و ماندگار به اسلام عزيز اهتمام ورزيده است.
بودجهاي كه دولت وقت در سال 1383 براي حمايت مالي از حوزههاي علميه و مراكز ديني اختصاص داده بود از 35 ميليارد تومان فراتر نرفت اما با دقت و توجه ويژه رئيس جمهور محترم، اين مبلغ در سالجاري به رقم خيرهكننده 760 ميليارد تومان افزايش يافته است كه حاكي از 22 برابر شدن آن است. چگونه ميتوان رئيس جمهور و دولتي كه داراي چنين گرايش و نگرشي به مراكز علوم ديني است، به ضديت با روحانيت متهم كرد؟ مسئوليت جلوگيري از تكرار اينگونه شبههافكنيها و اتهامات بياساس با كيست؟
مساجد و مصلاهاي محل اقامه نمازهاي جمعه از مراكز اصلي فعاليت روحانيت معزز محسوب ميشوند. بودجه اختصاص يافته براي عمران و آباداني اين مراكز از 5 ميليارد تومان در سال 1383 به 390 ميليارد تومان در سال 1390 افزايش يافته است. مدعيان تماميت خواه بايد به اين سؤال پاسخ دهند كه چگونه به خود جرأت دادهاند، دولتي با اين جهتگيريهاي ارزشي و كارنامه درخشان عملكردي را در حوزه دين و روحانيت به تضاد با روحانيت متهم كنند؟
از سوي ديگر بودجه قرآني كشور نيز در سال 1383 مبلغي حدود 3 ميليارد تومان بود كه به دستور آقاي احمدينژاد، اين رقم اكنون به 200 ميليارد تومان افزايش يافته است. با اين افزايش چشمگير و بيسابقه در بودجه امور قرآني، مدعيان پرهياهو چه پاسخي به مردم آگاه و خبير جامعه اسلامي كه ناظر بر تحولات كشور هستند، ارائه ميكنند؟
سياست روز
«راسپوتين» عنوان سرمقاله روزنامه سياست روز به قلم محمد صفري است كه در آن ميخوانيد:
«جريان انحرافي» ، نامي است که مدتي است بر سر زبانهاست. از رسانهها گرفته تا شخصيتهاي سياسي و مذهبي مدام درباره آن سخن ميگويند و هشدار ميدهند.
شخصيتهاي مذهبي بيشتر بر جنبههاي ديني اين جريان انحرافي تاکيد دارند و درباره آن سخن ميگويند و شخصيتهاي سياسي هم بيشتر بر جنبههاي سياسي و نفوذ اين جريان در ارکان قدرت هشدار ميدهند.
هر يک از اين موارد نيازمند بررسي و بازنگري درباره اهداف و برنامههاي اين جريان انحرافي است. در واقع بايد يک نهضت جريانشناسي از بعد انحرافي آن در کشور راه بيفتد تا بتوان نسبت به اهداف اين جريان آگاه سازي صورت گيرد. به نظر ميرسد اهداف ديني و مذهبي و انحرافات اين جريان در مباحث ديني و ايدئولوژي اسلامي از انحرافات سياسي و نفوذ آن در قدرت از اهميت بيشتري برخوردار باشد.
اين جريان انحرافي که دو هدف را همزمان و همراه هم دنبال ميکند از يک سو قصد دارد تا آموزههاي مذهبي و معنوي مردم را تحت تاثير خود قرار دهد و با ايجاد شک و شبهه در آنها نفوذ خود را در افکار عمومي جامعه افزايش دهد تا از اين منظر بتواند به هدايت جامعه براساس ديدگاهها و تفکرات خود بپردازد. يکي از مواردي که جريان انحرافي به خوبي به آن آگاه است ارادت و عشق مردم جامعه ايران اسلامي به حضرت مهدي(عج) است.
تفکر انحرافي با دستاويز قرار دادن بحث مهدويت سعي دارد تا مردم را نسبت به اعتقادات قلبي و درستي که هم اينک به قائم آل محمد(ص) دارند، سست کند و عقايد و تفکرات خود را به آنها بقبولاند. اين تفکر که پيش از اين تنها به برخي اظهارنظرات کوتاه بسنده ميکرد، هنگامي که فضا را براي نقشآفريني روشنتر خود مهيا ديد وارد معرکه شد و علنا به ابراز عقايد و تفکرات خود پرداخت و حتي با ساخت فيلم مستند «ظهور نزديک» است، اين جنگ عقيدتي را به صحنه آورد. اين اقدامات هنگامي انجام ميشد که فرهيختگان و علما و شخصيتهاي سياسي و مذهبي به خاطر برخي مصالح سکوت اختيار کرده بودند و خود را وارد اين مباحث نميکردند. همين امر باعث شده بود تا تفکر انحرافي اقدام به برداشتن گامهاي ديگري کند.
هنگامي که بحث نيروهاي اهريمني و شيطاني مطرح شد، همه تصور ميکردند که اين موضوع يک خرافه است و کمتر به آن توجه ميشد. اما هنگامي که برخي از اين افراد که ارتباط با جن و شيطان داشتند دستگير شدند اين موضوع با اعترافات آنها ابعاد تازهاي يافت. در تاريخ نيز اينگونه افراد با نفوذ در قدرت حاکمه تاثيرات بسياري را بر فکر و انديشه سران برخي کشورها به جاي گذاشتهاند از آن جمله ميتوان به نقش، نفوذ و تاثيرگذاري «راسپوتين» در ديار تزار اشاره کرد. «گريگوري افيمو ويچ راسپوتين» کشيش و سياستمدار مرموز روسيه تزاري بود.
راسپوتين با نفوذ در امپراتوري تزار و نزديک کردن خود به خانواده آن ابتدا با کارهاي مثبت از جمله بهبود بخشيدن به بيماري فرزند تزار سعي کرد تا خود را در دل تزار جاي دهد همين اقدامات وي باعث شد ملکه الکساندرا همسر تزار تحت تاثير راسپوتين قرار گيرد و کار به آنجا کشيده شد که در غياب «تزار» راسپوتين در تصميمگيريهاي کشور نقش ايفا ميکرد.
در اين که راسپوتين از يک نيروي شيطاني و اهريمني برخوردار بود شکي نيست وي با همين توان تاثير زيادي بر روند حکومت تزار گذاشت. مطرح کردن اين واقعه تاريخي به اين خاطر است که نشان دهيم اينگونه موارد در تاريخ وجود داشته است.
اما وجه تمايز حکومت تزار با جمهوري اسلامي ايران که باعث ميشود از اينگونه موارد به دور باشد، ديني بودن نظام اسلامي براساس مذهب تشيع است. همين وجه تمايز از بروز اينگونه موارد جلوگيري ميکند. همانگونه که ديده ميشود علما و مراجع شيعه نسبت به جريان انحرافي که بخشي از آن در ارتباط با اينگونه موارد باز داشت هم شدهاند وارد عرصه شده و با موضعگيريهاي خود از تاثيرگذاري بيشتر اينگونه افراد اهريمني جلوگيري کردهاند.
اما پرسش اساسي در اين باره اين است که چرا انحرافات در اين سطح از کشور بروز پيدا ميکند؟ هدف اصلي اينگونه جريانهاي انحرافي چيست؟ پشتوانه اين جريان انحرافي کجاست؟ آيا اين تفکرات انحرافي جايگاه در افکار عمومي جامعه دارد؟پرسشهاي بسياري در اين باره مطرح است. افکار عمومي در جامعه ديني در انتظار پاسخهاي مناسب به اين جريان فکري انحرافي هستند. بايد به پرسشهاي مردم پاسخ داد.
مردم سالاري
«گراني ها، هدفمندي يارانهها و افزايش جهاني قيمت ها» عنوان سرمقاله روزنامه مردم سالاري به قلم حميدرضا شکوه است كه در آن ميخوانيد:
از زماني که اجراي طرح هدفمندسازي يارانهها آغاز شده، مدام خبرهايي به گوش ميرسد که شائبه عدم صداقت با مردم را به ذهن متبادر ميکند. در اين موضوع ترديدي نيست که هدفمندکردن يارانه ها، ضرورتي انکارناپذير است که کسي با اصل آن مخالفتي ندارد و همگان در ضرورت صرفه جويي در مصرف به منظور استقرار عدالت در جامعه اتفاق نظر دارند. اما گاه برخي اظهارات، پرسش برانگيز است. از آن جمله ميتوان به اظهارات رئيس سازمان بازرگاني تهران اشاره کرد که روز گذشته افزايش قيمت برخي اقلا م را حاصل افزايش قيمتهاي جهاني دانسته و همچنين گفته که اگر هدفمندکردن يارانهها نبود، افزايش قيمتها بيشتر بود.
البته جاي خوشبختي دارد که پس از مدت ها، سرانجام مسوولا ن، يکي پس از ديگري به افزايش قيمتها اعتراف ميکنند و گراني را تکذيب نميکنند; کما اينکه ديروز وزير بازرگاني هم گرانيها را تاييد کرد. اما اين که گراني را به افزايش قيمتهاي جهاني نسبت دهيم و فراتر از آن مدعي شويم که اگر هدفمندي يارانهها نبود افزايش قيمتها بيشتر ميشد حرف عجيبي است و درباره آن ذکر دو نکته را ضروري ميدانم.
1- يکي دو سال پيش که بحران جهاني، اقتصاد بين الملل را تحت تاثير قرار داده بود و شاهد بروز ناآراميهايي در اين عرصه بوديم، برخي مسوولا ن مدام بر اين موضوع تاکيد ميکردند که اين بحران جهاني اقتصاد، هيچ تاثير منفي بر اقتصاد ما نداشته و اين نشانه پيشرفت اقتصاد ما و استقلا ل آن است. به راستي چه شده که در آن زمان که بحران اقتصادي، جهان را فرا گرفته بود، مسوولا ن از عدم تاثيرگذاري اين بحران به اقتصاد کشور سخن ميگفتند اما اکنون که آن بحران را پشت سر گذاشته ايم، ميگويند افزايش قيمتهاي جهاني موجب گراني کالاها در کشور شده است؟
2-واضح است که هدفمندي يارانه ها، افزايش قيمت برخي کالاها را به دنبال داشته و اين موضوع را نميتوان پنهان کرد. وقتي قيمت نان و گاز و آب و برق و بنزين و گازوئيل افزايش يافته و طبيعتا هزينه تمام شده کالاها هم بيشتر شده، آيا ميتوان مدعي شد که افزايش قيمت کالاها ربطي به هدفمندي يارانهها ندارد و حاصل افزايش قيمتهاي جهاني است؟ اينکه هزينه آب و برق و گاز و سوخت يک باب نانوايي افزايش يافته و قيمت نان افزايش يافته، اين مربوط به هدفمندي يارانه هاست يا افزايش قيمتهاي جهاني؟ وقتي يک رستوران به دليل آنکه نان و برنج و روغن را با قيمت بيشتري خريداري ميکند و هزينه بيشتري نسبت به گذشته بابت هزينه آب و برق و گاز رستوران ميپردازد، ناگزير قيمت غذا را گران ميکند، اين چه ربطي به افزايش قيمتهاي جهاني دارد؟
اين مثالها را ميتوان تا بي نهايت ادامه داد که البته ضرورتي ندارد چرا که مردم اين موضوع را از نزديک لمس ميکنند، اما نکته اصلي اينجاست که آقايان! طبيعي است که با هدفمندي يارانه ها، قيمت برخي کالاها افزايش مييابد و از اين موضوع گريزي نيست چرا که وقتي قرار بر اجراي قانون هدفمندي يارانهها و استقرار عدالت است و همگان از فوايد آن آگاه دارند، دليلي هم به مخالفت با آن وجود ندارد. اما چرا به جاي آنکه صادقانه با مردم سخن بگوييم، گرانيها را پنهان ميکنيم يا آن را به عناصر موهوم يا نامربوط نسبت ميدهيم؟
ابتكار
«واقعيتهاي زمين لغزنده سياست در ايران!» عنوان سرمقاله روزنامه ابتكار به قلم فضل الله ياري است كه در آن ميخوانيد:
اين روزها، روزهاي بيان مواضع متضاد است. آدمهايي که شعارشان اين بود که «حرف مرد يکي است» و بر سر نظراتشان بهگونهاي اصرار ميکردند که گويي بر اصول دين مقاومت ميکنند، اين روزها بهآساني يک ليوان آبخوردن از نظرات خود برميگردند. بنگريد به سخنان اخير حميد رسايي، فاطمه رجبي و دهها چهره مذهبي و سياسي ديگر اصولگرا که با توجه به اظهارنظرهاي آنان در چند سال اخير، گويي کسي ديگر در لباسشان حضور دارد و کسي ديگر حرف بر زبانشان ميگذارد.
سخناني بر زبان آوردهاند که پيش از اين تاب شنيدنشان را نداشتند و در برابر گويندگان اين سخنان چنان ميايستادند که گويي در برابر کفر ايستادهاند. اينک اما با شدت و حدتي بيشتر از مخالفان، به تخطئه مواضع پيشين خود ميپردازند. اين موضوع البته در جايجاي اردوگاه اصولگرايان ديده ميشود و نه با توجه به محتواي سخنانشان، بلکه با نگاه به نفس قضيه، ميتوان آنرا پديدهاي مبارک دانست.
اين اتفاق در اردوگاه ميافتد که بارها مخالفان خود را به تجديدنظرطلبي و مواضع ضد و نقيض متهم کرده و آنرا گناه نابخشودني بهحساب ميآورد.
بهنظر ميرسد که اين افراد اکنون ملزومات بازي در زمين لغزنده سياست را دريافتهاند. بيش از اين تلاش ميکردند تا زمين بازي را متناسب با منويات ذهني خود شکل دهند و البته گاه نيز با توجه به ابزارهايي که در اختيار داشتند، موفق ميشدند و بر همين اساس فکر ميکردند که اين زمين و آسمان و وضعيت جوي و موقعيتهاي مکاني و زماني است که بايد با بازي آنان خود را هماهنگ کند، اينک اما واقعيتهاي يک زمين سفت و لغزنده آنان را واداشته است که چندانکه پيشازاين ميانديشيدند، گام خود را محکم بر زمين نکوبند يا آنچنانکه طبيعت يک زمين لغزنده است، ليز بخورند، بلغزند، زمين بخورند و گاه نيز بر خلاف مسير پيشين خود حرکت کنند.
در جامعهاي که همهچيز قطعي بهنظر ميرسد و هرکس ذهنيات خود را عين حقيقت ميپندارد، گاه لازم است گوشههاي تيز واقعيت پرده ذهنيت را بدرد تا از لاي آن، بتوان گوشهاي از عينيت و حقيقت را به چشم ديد تا همگان ايمان بياورند که حقيقت همان آيينه شکستهاي است که تنها تکهاي از آن در اختيار ماست.
تکليف اين موضوع را که کداميک از گروههاي اصولگرا درست ميگويند، به عهده خودشان بگذاريم. همين که دو گروه، که روزي چنان درهمتنيده بودند که يک جسم به نظر ميرسيدند و براي اثبات حقانيت طرف مقابل جامه ميدرانيدند، اينک ميتوانند در مقابل همديگر قرار بگيرند و سخنان درشت بر زبان برانند و دهان به تهديد بگشايند، در عين زشتي، ميتواند زيباييهايي داشته باشد و آن اين نکته است که نميتوان با محسوسات، ذهنيات، دانستهها و حتي تجربههاي پيشين خود، با اعتماد کامل آينده را تضمين کرد. نميتوان براساس مواضعي که ممکن است چند وقت ديگر خلاف آن ثابت شود، به بازي واقعيت گام نهاد. ميتوان آموخت که آدمي تابع وضعيت زمان و مکان است و ناديدهگرفتن واقعيتها با آدمي، همان ميکند که جادههاي پرپيچوخم و لغزنده و مهآلود با رانندهاي که فرمان و ترمز را کنده و به بيرون انداخته.
در نگاه کليتر ميتوان اين وضعيت را براي توضيح جزمانديشيهايي بهکار برد که حوزههاي ديگري همچون اجتماع، فرهنگ، اقتصاد، دين و دانش را جولانگاه مطلقانديشي و تماميتخواه خود کرده است.
آفرينش
«موانع سرمايهگذاري خارجي در کشور» عنوان سرمقاله روزنامه آفرينش به قلم حميدرضا عسگري است كه در آن ميخوانيد:
براي تحقق رشد اقتصادي هشت درصدي تا پايان برنامه پنجم توسعه اقتصادي کشور نياز به هزار ميليارد دلار منابع دارد که 400 ميليارد دلار آن بايستي از طريق سرمايه گذاري مستقيم خارجي بدست آيد. همچنين ميزان سرمايهگذاري خارجي در سالهاي 2006، 2007، 2008، 2009 و 2010 به ترتيب يک و 64، يک و67، يک و 62، 3 و 2 و75 صدم ميليارد دلار اعلام شده است.
با بررسي آمارهاي اعلام شده و يک حساب ساده، مشخص ميشود اگر ميزان سرمايهگذاري خارجي با همين روند ادامه پيدا کند، تا پايان برنامه پنجم، کل رقم سرمايهگذاري خارجي به ده ميليارد دلار هم نخواهد رسيد.
در حالي که طبق برنامه با هدف 8 درصد رشد اين رقم بايستي به 400 ميليارد دلار برسد. لزوم سرمايهگذاري خارجي به علت عدم تكافوي سرمايههاي داخلي در رفع مشکلات کشور بسيار تاثير گذار است. افزايش جمعيت فعال که هر سال به شغل نياز پيدا ميکنند، فرسودگي ماشين آلات و تجهيزات جديد، تغييرات تکنولوژي در دنيا جهت افزايش بهره وري و توليد محصولات با کيفيت، سرمايه گذاري براي توليد محصولات نو و مبتکرانه براي بهبود سطح رفاه داخلي و صادرات و بسياري موارد ديگر لزوم اهتمام به سرمايهگذاري خارجي را اهميت ميبخشد.
با توجه به امکانات خوب کشور، بهره برداري صحيح از منابع موجود و کشف و بهره برداري از منابعي که بالقوهاند و به فعليت در نيامدهاند، از نظر مالي مشکلات کمتري را در پي دارد اما به دليل ضرورتهاي اشتغالزايي و نياز به تکنولوژيهاي نو و سرمايه گذاريهاي جديد در بخشهاي نفت، گاز، پتروشيمي، دارو، خودرو سازي و امثالهم، استفاده از منابع مالي و فني خارجي اجتناب ناپذير مينمايد.
آمارها نشان ميدهد که کشورمان در جذب سرمايهگذاري خارجي چندان موفق نبوده است. اين عدم موفقيت دلايل متعددي دارد که اشاره به برخي از مهمترين آنها روشنگر ضعف ما در جذب سرمايه خارجي ميباشد. ناشناختگي فرصتهاي سرمايهگذاري مورد نياز کشور به علت کمبود بودجه و نيروي انساني در امر تحقيقات بنيادين، باعث پنهان ماندن ويژگيهاي اقتصادي کشورشده است.
عدم تبليغات لازم براي شناساندن ساختارهاي صنعتي، اجتماعي و سياسي کشور توسط مسولان در سفارتخانههاي خارج از کشور، سپردهگذاري منابع ارزي کشور در بانکهاي خارجي با بهرهاي کم به جاي استفاده از اين ذخاير در داخل و خارج از کشور با بهره وري بالاتر و عدم اعتماد سازي در مورد امنيت مالي به سبب نبودن ضمانتهاي قضايي و حقوقي محکم براي سرمايهگذاران خارجي از آن دست مشکلاتي است که تجار خارجي را از دسترسي به بسترهاي اقتصادي کشور باز ميدارد.
اما تعويض دايم قوانين و مقررات و دستورالعملهاي زايد و بي مصرف، بدون توجه به نيازهاي کشور و فرايندهاي بسيار طولاني وگاه نابجا براي دريافت مجوزهاي تاسيس واحدهاي توليد و بازرگاني موثر، عدم روابط دوستانه دولت با بخش خصوصي و نبود حمايتهاي کافي از اين بخش از جمله مهمترين موانعي است که بر سر راه جذب سرمايه خارجي قرار دارد.
اما مهمترين عاملي که سبب انگيزه در سرمايه گذاران خارجي ميشود، بحث اطمينان در مورد امنيت مالي و اجتماعي پايگاه است که ميخواهند در آنجا سرمايهگذاري کنند و اين امر جز از راه افزايش رايزنيها و اعتمادسازي از سوي مسولان سياست خارجي کشورمان حاصل نخواهد شد. در مقابل تبليغات سوئي که بر عليه کشورمان در جهان صورت ميگيرد لازم است شفافسازيهاي کافي از وضعيت سياسي، اقتصادي و اجتماعي کشورمان براي سرمايه گذاران خارجي صورت بگيرد. نبايد فراموش کرد که لزوم جذب سرمايههاي خارجي ايجاد زمينهها و بسترهاي مناسب سرمايهگذاري است که بايد از سوي مسولان کشور به آن اهميت داده شود. تا زماني که ما نتوانيم جذابيت کافي را براي سرمايهگذاران ايجاد کنيم با دادن آمار و ارقام و امضا تفاهمنامهها راه به جايي نخواهيم برد.
دنياي اقتصاد
«خروج پول از بانكها و بررسي برخي آمارهاي پولي بانك مركزي» عنوان سرمقاله روزنامه دنياي اقتصاد به قلم مهران دبيرسپهري است كه در آن ميخوانيد:
اخيرا تصور اشتباه مطرح ميشود كه لازم است درباره آن كمي توضيح داد.
برخي گمان ميكنند كاهش سود بانكي باعث خروج سپردههاي مردم از بانكها و ورود به بازارهاي ديگر ميشود و برخي هم در پاسخ به اين تصور، اعلام ميكنند كه هر سال سود بانكي كم ميشود؛ ولي از طرف ديگر سپرده بانكها با رشد قابل توجه افزايش مييابد. براي توضيح اين مطلب بايد گفت براي خروج سپردههاي مردم (سپردههاي جاري يا سرمايهگذاري) از بانكها لازم است اين سپردهها به اسكناس و مسكوك در دست اشخاص تبديل شود. در صورتي كه اين متغير، هيچگاه دچار افزايش غيرعادي و بيش از حد نشده و نميشود (به استثناي روزهاي پايان سال). يعني پول، وارد هر بازاري كه شود نهايتا جايگاهش در بانك خواهد بود. به عبارت ديگر اگر بانك مركزي تصميم بگيرد رشد نقدينگي را مثلا به 100 درصد برساند خيلي طبيعي است كه سپردههاي بانكي نيز تا همين حدود رشد كند؛ صرفنظر از اينكه سود بانكي يك درصد باشد يا صد درصد.
بنابراين بهتر است به جاي عبارت خروج پول از بانكها از عبارت حركت نقدينگي استفاده كنيم، حركتي كه در اثر تورم حادث ميشود و براي جلوگيري از آن نيز چارهاي جز مهار تورم نيست؛ اگر چه در كوتاه مدت، شناورسازي سود بانكي ميتواند همچون ترمزي، جلوي حركت نقدينگي را بگيرد. اگر مردم مطمئن بودند كه بهاندوخته به امانت گذاشته شده آنها در بانكها خيانت نميشود (در اثر تورم) هيچگاه براي حفظ ارزش پول خود اندوختههايشان را جابهجا نميكردند. اين خيانت از طريق خلق بيش از حد پول صورت ميگيرد و توجيه آن هم اين است كه تزريق نقدينگي به توليد تورمزا نيست؛ در صورتي كه اگر موضوع به اين سادگي بود، كمبود و كميابي پول براي هميشه مرتفع ميگرديد. ريشه اين اشتباه در آن است كه چون توليد تابع پول و سرمايه نقدي است برخي گمان ميكنند رشد توليد هم تابع رشد پول است. در صورتي كه رابطه اخير برعكس است يا به عبارت ديگر رشد پول تابع رشد توليد ميباشد.
اما خلق پول در بانك مركزي به سه طريق انجام ميشود: 1- استقراض بانكها از بانك مركزي كه خود را به صورت «بده بانكها به بانك مركزي» نشان ميدهد؛ 2- استقراض دولت از بانك مركزي؛ 3- افزايش ذخاير ارزي بانك مركزي كه موارد گفته شده از اجزاي پايه پولي هر كشوري محسوب ميشود.
نكتهاي كه در كشور ما مغفول مانده و در سالهاي اخير در ايجاد تورم موثر بوده، مورد اول از موارد سهگانه فوق؛ يعني بده بانكها به بانك مركزي ميباشد.
براي روشن شدن موضوع، آمارهاي مربوطه را بررسي ميكنيم. بده بانكها به بانك مركزي در آذر 1385 معادل 2/5 هزار ميليارد تومان و پس از چهار سال در آذر 1389 با افزايش 4/5 برابري به 4/28 هزار ميليارد تومان رسيده است. به عبارت ديگر اين افزايش بدهي، خالق بخشي از نقدينگي كل كشور بوده است. براي روشن شدن بيشتر موضوع، توجه كنيد كه ميزان كل نقدينگي در آذر 1385 معادل 7/113 هزار ميليارد تومان و در آذر 1389 با افزايش 4/2 برابري به 7/270 هزار ميليارد تومان رسيد.
(اگر قرار است بانكها از تنزيل پول بانك مركزي براي مواردي همچون مسكن مهر منتفع شوند، نميتوان برخي بانكها را مستثني نمود؛ در صورتي كه آمارهاي بانك مركزي نشان ميدهد استقراض بانكهاي خصوصي از بانك مركزي در دوره فوق عددي بسيار كوچك بوده است و البته نرخهاي تنزيل(Discount Rate) نيز هيچگاه از سوي بانك مركزي اعلام نميشود. تاثير مخرب اين پولهاي تنزيل شده آن است كه موجب افزايش سود بانكها و در نتيجه پنهان شدن نقاط ضعف بانكهاي دولتي ميشود. يعني باعث ميشود كه بانكهاي دولتي حتي در استفاده از منابعي كه خود جمعآوري نمودهاند نيز ناكارآمد عمل كنند. )
نكته عجيب آن است كه در قانون بانكداري بدون ربا مصوب سال 1362 هيچ اشارهاي به موضوع خلق پول و رشد بيش از حد نقدينگي و ضوابط مربوط به آن نشده است؛ در صورتي كه اكثر مشكلات اقتصادي كشور در بيست سال گذشته (ازجمله، اجراي ضعيف قانون مزبور) ناشي از همين ناهنجاري بوده است. البته بر اساس قانون پولي و بانكي كشور مصوب 1351 و مطابق با بند ب از ماده 10 اين قانون، هدف بانك مركزي، حفظ ارزش پول اعلام شده است. بنابراين ميتوان بر اساس اين ماده قانوني، بانك مزبور را به دليل به بيتوجه به وظيفه اين بانك در راه نيل به هدف مزبور مقصر دانست.
درست است كه اثر ركودي و ضد توليدي تورم به صورت تدريجي خود را نشان ميدهد، اما يارانههاي نجومي در كشور كه موجب اجراي قانون هدفمندي يارانهها شد در اثر تورم طولاني مدت شكل گرفت و اجراي قانون مزبور به خوبي نشان ميدهد كه چگونه توليدكنندگان در فشار قرار گرفتهاند و چگونه تبديل اين فشار تدريجي به حالت دفعي، اثر ضد توليدي خود را نشان ميدهد. همين موضوع به سادگي نشان ميدهد كه تورم، ضد توليد است.
جهان صنعت
«تهدید بورس با تحدیدهای 3گانه» عنوان سرمقاله روزنامه جهان صنعت به قلم حمیدرضا طهماسبیپور است كه در آن ميخوانيد:
مدتهاست که کارشناسان از وضعیت هشدارگونه بورس و برخی، از واژه حبابی برای تعریف وضعیت بورس میگویند اما مسوولان و مقامات این حوزه بدون توجه به انتقادها همه چیز را خوب و خوش دانسته و گفتهاند به شاخص و بازدهی بنگرید که عالی است و بینظیر!
در چنین شرایط دوگانهای گزارش روز گذشته بانک مرکزی به فاکتورهایی برای محدودیت بازدهی بورس تاکید داشت که این روزها بسیار شدید و قوی است و به بیشتر فعالیتهای اقتصادی زیان وارد کرده است. بانک مرکزی رشد نرخ تورم، افزایش هزینههای عملیاتی شرکتها و تعدیل رشد قیمت مواد خام را تحدید نامیده اما به صراحت اعلام نداشته که تمام این موضوعات هم اکنون وجود دارد.
در چنین شرایطی سه تحدید یاد شده در گزارش بانک مرکزی تهدید هایی جدی است برای بورس و به نظر میرسد در حال و روز کنونی بورس که بسیاری از شرکتها با تقسیم سود سالانه خود سهامداران را راضی و خشنود کردهاند، نمیخواهند شادی سهامدارانشان مختل و مکدر شود و ریزشی احتمالی با ایجاد صف فروش سهام برایشان پدیدار شود.
هرچند در این میان نقش مسوولانی که کمتر گوش شنوای این گفتهها را دارند هم بیتاثیر نیست اما در نهایت باید پذیرفت رشد تورم پس از هدفمندی و افزایش هزینههای انرژی و... شاخصههای بزرگی هستند که به تنهایی میتوانند بورس و سوددهیاش را تحدید کنند حال چه رسد به اینکه شرایط جهانی را افزون کنیم.
اینگونه است که باید باور کنیم در ادامه و ماههای پیش رو با کاهش سود آوری شرکتها و کاهش عرضهها در اصل 44 سقوطی برای بورس محتمل است مگر آنکه باز هم بخواهیم با اتکا به واگذاریهای حجیم و بلوکی به شبهدولتیها جیب به جیب شدنها را ادامه دهیم.
گزيده سرمقاله روزنامههاي صبح امروز
کد خبر : ۲۲۲۸۲