سید احسان رئیس الساداتی
شباهت هاي فتنه 1388 با فتنه 1288
کد خبر : ۱۷۰۴
روز عاشورا حوادث تلخی رخ داد که دل هر مومن و آزاده ای از مسلمانان و ایرانیان تا دانشمندان مسیحی (جرج جرداق) را به درد می آورد. با قدری مرور بر تاریخ، آیینه ای تمام روشن به روی انسان رخ می نمایاند. گویی تاریخ عهد بسته است تا دوباره عبرت ها را زنده کند.
از آن نقاط عطف تاریخ ایران، انقلاب مشروطه است. انقلابی که با سکوت و مداری نخبگان و سران انقلاب همراه شد، تا غربزدگان و سفارتخانه ها هدایت آن را به دست گیرند تا این انقلاب روحانیون به انحطاط مذهبیون مبدل شود.
در این رهاورد، زمانی که سر شیخ فضل الله روی دار میرود اذهان تازه روشن میشوند که چه اشتباهی کرده اند. زمانی که خیلی دیر شده و استبداد دوباره جان گرفته است.
شيخ در طلوع مشروطيت و جنبش عدالتخواهي با دو رهبر دینی مشروطه آيتالله سيدعبدالله بهبهاني و آيتالله سيدمحمد طباطبايي همراه و همگام بود. اما پس از مدتي از مشروطهطلبان جدا شد زيرا مشروطه را با شريعت سازگار ندانست و خواستار حكومت مشروطه مشروعه شد. در اين ايام جنگ بين مشروطهخواهان و مستبدين با فتح تهران توسط قواي بختياري و مجاهدين گيلاني پايان يافت و محمدعلي شاه از سلطنت خلع شد و احمدميرزا وليعهد به تخت سلطنت جلوس نمود. سپس به شيخ فضلالله پيشنهاد شد جهت تأمين جاني و مالي خويش به سفارت روس پناه ببرد ولي او نپذيرفت و شهادت را بر توسل به اجنبي ترجيح داد.
جمعي از معاندان به منزل شيخ رفته او را دستگير نمودند و به ميدان توپخانه بردند، وي در محكمه کفر كه دادستانش شيخ ابراهيم زنجاني بود به اعدام محكوم شد و يپرم خان ارمني كه رياست نظميه را به عهده داشت حكم را به اجرا درآورد و شيخ به دار آويخته شد و پس از لحظاتي چراغ عمرش خاموش شد.
سکوت و مماشات یاران شیخ شهید در برابر غربزدگان
در ابتدای نهضت، مانند سایر علما، شیخ شهید دنبال عدالت خانه بود و همراهی اش با انقلابیان به انگیزه لگام زدن بر مرکب چموش و خودمحور درباریان آغاز گردید، ولی وقتی با اصرار منورالفکران و روحانی نمایان خودباخته برای برقراری مشروطیت و مجلس شورا مواجه شد، آن را پذیرفت، طبق نقل ناظم الاسلام، آیة الله بهبهانی در پاسخ سید جمال واعظ، که خواهان برقراری مجلس شورا به جای عدالت خانه بود، فرمود: «این لفظ هنوز زود است و به زبان نیاورید . فقط به همان لفظ عدالتخانه اکتفا کنید تا زمانش برسد »
مرحوم طباطبائی نیز در مراحل آغاز نهضت، از حکومت مشروطه دفاع می کرد; نخستین بار در مهاجرت کبرا وی به طور رسمی در جمع علما در حمایت از مشروطیت سخن گفت که با مخالفت شیخ شهید مواجه گردید.
«البته به نظر می رسید وجه حمایت مرحوم طباطبائی با مرحوم بهبهانی از حکومت مشروطه متفاوت بود، سخنان مرحوم طباطبائی نشانگر آن است که او قدری به حکومت مشروطه به عنوان یک حکومت نجات بخش ملت اعتقاد پیدا کرده بود! ولی مرحوم بهبهانی از روی ناچاری به حکومت مشروطه تن داد » ولی هر دو خواهان مشروطه بودند . اما مرحوم شیخ شهید از همان آغاز با طرح شعار مشروطه مخالف بود.
آیت الله لنکرانی نقل میکنند :«مرحوم حاج شيخ فضلا كراراً به سيد عبدا... بهبهاني گفته بودند، و اين معروف بود كه: سيد، مرا ميكشند، تو را هم بعد از من ميكشند، خيال نكن! »
البته علی رغم همه این نامهربانیها٬ شیخ شهید حفظ احترام و اکرام دیگر یاران را گویی بر خود واجب میدانست «... و ديگرهاي ديگر هم هست بلكه بسيار است ... ولي از تذكار و تعداد آنها، مي ترسم برخي از صناديد سلسله و عظماء علماء عصر وفقهم الله لما يُحبُّ و يرضي آزرده شوند ورنه سخن بسيار است… »
بهبهانی و هم طباطبائی مانند علمای نجف گمان می کردند با مدارا و همراهی با مشروطه گران سکولار می توان از عناد آنان با دین و روحانیت کاست و حکومتی با ساختار ظاهری مشروطه، ولی با محتوا و پایه های دینی تشکیل داد، ولی به مرور زمان در مشروطه دوم، یعنی پس از استبداد صغیر، هر دو مغضوب مشروطه خواهان سکولار واقع شدند و به این نتیجه رسیدند که کینه منورالفکران با دین و روحانیت به سبب دل دادگی به تمدن الحادی غرب، ریشه دارتر از آن است که با مدارا و همراهی درمان شود . از این رو، مرحوم آیةالله بهبهانی نیز در مشروطه دوم با تاسی از علمای نجف اشرف، به مقابله با عناصر دموکرات مجلس و بیرون مجلس پرداخت و از نفوذ سیاسی و دینی اجتماعی خود در میان جناح اعتدالی برای مبارزه با سیاست های عناصر سکولار بهره گرفت و به همین دلیل، مغضوب آن ها واقع و ترور گردید .آیت الله طباطبایی هم بعدها منزوی شد.
علمایی که با روش ملایم از طریق مدارا با مشروطه گران غربی معامله می کردند، نتوانستند آن ها را به پذیرش مشروطه مشروعه وادار نمایند . از این رو در اقدامی دیر هنگام، به سیاست مقابله صریح متوسل شدند که به قتل آیت الله سید عبدالله بهبهانی و مرگ مشکوک مرحوم آیةالله العظمی آخوند خراسانی انجامید.
درگیری و مقابله این گروه از علمای مشروطه خواه با جناح تندرو و سکولار مشروطه٬ مقبولیت آنان را از بین برد چنانکه وقتی بعد از قتل مرحوم نوری نزد مرحوم آخوند آمدند٬ فرمود: «دنیای مرا از بین بردید٬ آیا میخواهید آخرتم را هم از بین ببرید؟!» و جناح مذهبی و نیروهای دیندار را به طور یکپارچه در مقابل آنان قرار داد.
مرز میان مشروطه مشروعه و مشروطه غربی روشن گردید و بسیاری از چهره هایی که پشت پرده های نفاق پنهان شده بودند، ماهیت خود را نشان دادند . در چنین فضایی، اگر نیروهای مذهبی و روحانیت به طور فعال در صحنه حضور داشتند و برخوردهای تهاجمی و فعال خود را استمرار می بخشیدند زمینه پیروزی فراهم بود، ولی ظاهرا تاریخ نشانگر آن است که برخورد نیروهای مذهبی با موج مشروطه غربگرا پیش از آنکه یک برخورد فعال باشد، یک برخورد انفعالی بود . از این رو، رنگ مقاومت در برابر جریان سکولار بیشتر به صورت نفی و انکار زبانی و نوشتاری بود، و حال آنکه انقلاب در آن مقطع نیازمند حضور فعال نیروهای مذهبی با ایمان و معتقد در صحنه بود .
پس از فتح تهران و اعدام شیخ شهید و سخنان کفرآمیز امثال تقی زاده، مردم مسلمان مرز حق و باطل را تشخیص دادند. در چنین شرایطی، اگر علما و روحانیان به صورت فعال در صحنه حضور پیدا می کردند، به یقین اوضاع را به دست می گرفتند و نیروهای سکولار را سخت سرکوب می کردند، ولی متاسفانه بسیاری از نیروهای مذهبی به دلیل نومیدی از اصلاح امور، از میدان مبارزه کنار کشیدند و سكوت پيشه كردند و همین امر زمینه را برای جولان دادن وابستگان استعمار انگلیس و فراماسونرها و پیروان فرق ضاله فراهم آورد.
ایستادگی شیخ فضل الله در مقابل شرق و غرب برای حفظ کیان اسلام
«......آقا همينطور كه روي صندلي نشسته بود و دو دستش را روي عصا تكيه داده بود به طرف چپ نصفه دوري زد و سرش را برگرداند و با تغيّر گفت: يپرم تويي؟! يپرم گفت: بله. شيخ فضلالله تويي؟! آقا جواب داد بله منم! يپرم گفت: تو بودي كه مشروطه را حرام كردي؟! آقا جواب داد: بله من بودم و تا ابدالدهر هم حرام خواهد بود. مؤسسين اين مشروطه همه لامذهبين هستند و مردم را فريب دادهاند. آقا رويش را از يپرم برگرداند و به حالت اول خود درآورد. در اين موقع كه اين كلمات با هيبت مخصوص از دهان آقا بيرون ميآمد نفس از در و ديوار بيرون نميآمد همه ساكت شده گوش ميدادند. تن من رعشه گرفت با خود ميگفتم اين چه كار خطرناكي است كه آقا دارد در اين ساعت ميكند؟ آخر يپرم رئيس مجاهدين و رئيس نظميه آن وقت بود! بعد از چند دقيقه يپرم از همان راهي كه آمده بود رفت و استنطاق هم تمام شد... فرداي شهادت آقا، ورقهاي منتشر شد راجع به محاكمه شدن آقا چيزهايي در آن نوشته بودند كه ابداً و اصلاً ربطي به آنچه من روز پيش ديده و شنيده بودم نداشت!
مديرنظام ميافزايد: از همان وقت آقا ميدانست كه او را ميكشند. مخصوصاً وقتي كه موقع برگشتن در توپخانه، آن بساط را ديد ديگر حتم داشت. خود من در اين هنگام به فاصلة يك متري آقا به لنگة شمالي در نظميه تكيه داده بودم به كلي روحيهام را باخته بودم هيچ اميدي نداشتم شب قبلش دار را در مقابل بالاخانهاي كه آقا در آن حبس بودند برپا كرده بودند صحن توپخانه مملو از خلق بود. ايوانهاي نظميه و تلگرافخانه و تمام اتاقها و پشتبامهاي اطراف مالامال جمعيت بود. دوربينهاي عكاسي در ايوان تلگرافخانه و چند گوشه و كنار ديگر مجهز و مسلط به روي پايههاي سوار شده بودند. همه چيز گواهي ميداد كه هيچ جاي اميدي نيست. تمام مقدمات اعدام از شب پيش تهيه ديده شده بود! يك حلقه مجاهد، دور دار دايره زده بودند. چهارپايهاي زير دار گذاشته شده بود. مردم مسلسل كف ميزدند و يك ريز فحش و دشنام ميدادند. هياهوي عجيبي صحن توپخانه را پر كرده بود كه من هرگز نظير آن را نديده بودم. ناگهان يكي از سران مجاهدين كه غريبه بود و من آن را نشناختم به سرعت وارد نظميه شد و راه پلههاي بالا پيش گرفت تا برود پلههاي بالا آقا سرش را از روي دستهايش برداشت و به آن شخص آرام گفت: اگر من بايد بروم آنجا (با دست ميدان توپخانه را نشان داد) كه معطلم نكنيد آن شخص جواب داد: الآن تكليف معين ميشود و با سرعت رفت بالا و بلافاصله برگشت و گفت: بفرمائيد آنجا! (ميدان توپخانه را نشان داد). آقا با طمأنينه برخاست و عصازنان به طرف نظميه رفت. جمعيت جلوي در نظميه را مسدود كرده بود. آقا زير در مكث كرد. مجاهدين مسلح مردم را پس و پيش كرده راه را جلوي او باز كردند آقا همانطور كه زير در ايستاده بود نگاهي به مردم انداخت و رو را به آسمان كرد و اين آيه را تلاوت فرمود: «وَ اُفُوِضُ اَمْري اِلَيالله اِنَاللهَ بَصيرٌ بِالْعِباد» و به طرف دار به راه افتاد ... و فرمود: هذا کوفةٌ صغیرة! »
به این فکر میکنم که آن روز نه دانشجوی کفن پوشی بود و نه طلبه بیداری. انگار همه نخبگان مردود شده بودند.انگار همه خواب بودند.«... در اين موقع كه اين كلمات با هيبت مخصوص از دهان آقا بيرون ميآمد نفس از در و ديوار بيرون نميآمد همه ساكت شده گوش ميدادند. تن من رعشه گرفت با خود ميگفتم اين چه كار خطرناكي است كه آقا دارد در اين ساعت ميكند؟...»گویی آنها هم امامی داشتند که اندیشه امامشان را به موزه تاریخ سپرده بودندکه اینگونه شد. دیگر نهضت مشروطه منحرف شده بود. چون رهبر واقعی پای دار بود و«... و روحانيت نيز كه آخرين برج و بازوي مقاومت در قبال فرنگي بود از همان زمان مشروطيت چنان در مقابل هجوم مقدمات ماشين در لاك خود فرورفت و چنان درِ دنياي خارج را به روي خود بست و چنان پيلهاي به دور خود تنيد كه مگر در روز حشر بدرد چرا كه قدم به قدم عقب نشست.
اينكه پيشواي روحاني طرفدار مشروعه در نهضت مشروطيت بالاي دار رفت خود نشانهاي از اين عقبنشيني بود و من با دكتر تندركيا موافقم كه نوشت شيخشهيد نوري نه به عنوان مخالف «مشروطه» كه خود در اوايل امر مدافعش بود بلكه به عنوان مدافع« مشروعه» بايد بالاي دار بود و من ميافزايم – و به عنوان مدافع كليت تشيع اسلامي – به همين علت بود كه در كشتن آن شهيد همه به انتظار فتواي نجف نشستند. آن هم در زماني كه پيشواي روشنفكران غربزده ملكمخان مسيحي بود و طالبوف سوسيال دمكرات قفقازي »
اما امروز غربزدگان روشنفکر نما و ضد انقلاب خسته اند و مستاصل. امروز هنوز هستند نخبگان بیدار و امت حزب الله و فضل الله زمان.
«...الان هم همانها هستند و طرحشان عوض نشده...» «...دشمن ميخواهد حضور سياسى قدرتمندانه ى جمهورى اسلامى در عرصه هاى بينالمللى را كه امروز از گذشته بسيار بارزتر و پرجلوهتر است، مخدوش كند، خراب كند با اين مسائل اينجورى؛ نبايد به دشمن كمك كرد. بنابراين مسئولان بايد كارهاى خود را در زمينههاى اقتصادى، در زمينههاى علمى، در زمينههاى سياسى، در زمينههاى اجتماعى، در همهى زمينه هائى كه مسئوليتى دارند، وظيفهاى دارند، با قدرت، با قوّت و با دقت انجام بدهند. همكارى هاى با دولت و مسئولين كشور هم بايد ادامه پيدا كند. مردم هم كه حضور خودشان را در صحنه نشان داده اند... »

