۱۲ بهمن ۱۳۸۸ - ۱۰:۱۳
مهدي محمدي

نشانه هاي زوال

کد خبر : ۱۶۲۶
پس از حدود 8 ماه، نشانه هاي واضحي وجود دارد كه فتنه پس ازانتخابات مرده است. تنها چيزي كه باقي مانده اين است كه طراحان و مجريان آن سخت در تلاش و تكاپو هستند تا خود راهي و مجالي براي ادامه حيات بيابند. مسئله اكنون «بقا»ست نه «نتيجه»، در شرايطي كه موضوع مرگ و زندگي مطرح باشد، بقا بهترين و احتمالا تنها نتيجه اي است كه ارزش سعي و تلاش دارد.
پديده هاي سياسي معمولا قبل از اينكه خود ظاهر شوند، علائمشان پديدار مي شود. دو علامت مهم هست كه مي توان به سادگي از آن نتيجه گرفت كساني كه اين فتنه را طراحي كردند و آنها كه دانسته يا نادانسته به بازوهاي اجرايي آن تبديل شدند، از دور مغاكي را كه در انتهاي جاده قرار دارد ديده اند و لذا از همين حالا درانديشه اند تا راهي براي «خروج از جاده» بيابند اما هيچ گزينه دلچسبي براي اين كار پيش روي خود نمي بينند. از آن دو علامت، يكي در خارج ايران است و ديگري در داخل. در خارج از ايران مهم ترين پديده اي كه مي توان از آن نتيجه گرفت طرف هاي غربي شكست پروژه «ايران 88» را پذيرفته اند اين است كه امريكايي ها و اسراييلي ها تصميم گرفته اند بر خلاف مشي گذشته خود حمايت از سران داخلي فتنه را علني و صريح كنند. به اين موضوع خواهيم پرداخت كه اين سياست جديد چگونه بر نااميدي امريكايي ها از فتنه سبز دلالت مي كند. نشانه داخلي هم اين است كه سران فتنه به دنبال آشتي افتاده اند و در هفته هاي گذشته اين موضوع بيش از هر مسئله ديگري مشغله سياسيون رده بالا در ايران بوده است.
اجازه بدهيد از سياست جديدي شروع كنيم كه امريكايي ها در قبال فتنه دست ساز خود در ايران در پيش گرفته اند. در هفته هاي اول پس از شروع اين فتنه، مقام هاي امريكايي وصهيونيست به 3 علت حمايت علني و صريح از پروژه هايي كه فتنه گران در داخل به دنبال اجراي آن بودند را صلاح ندانستند. علت اول اين بود كه اگرچه خود از طريق پروژه بلند مدت شبكه سازي در ميان اپوزيسيون و پروژه كوتاه مدت تغذيه سران فتنه از طريق كاشتن رابط هايي كنار گوش آنها، در طراحي فتنه دخيل بودند اما نمي دانستند نيروهايي كه اجراي پروژه در داخل ايران بر عهده آنها گذاشته شده تا چه حد قادر به انجام موفق اين كار خواهند بود و به همين دليل ترجيح دادند در ابتداي كار در مورد موضوعي كه نتيجه آن قابل پيش بيني نبود، به حمايت پنهان بسنده كنند تا تمجيد آشكار. علت دوم به نيازي باز مي گشت كه امريكايي ها به مذاكره با ايران در مورد برنامه هسته اي و پرونده هاي منطقه اي احساس مي كردند و هنوز هم احساس مي كنند. تحليل برخي محافل داخل امريكا اين بود كه حمايت صريح از معترضان در داخل -كه مي گفتند به احتمال قوي كاري هم از پيش نخواهد برد-ممكن است مذاكرات با ايران را به خطر بيندازد و امريكا را از يافتن راه حلي براي خطرهاي فوري كه از جانب پروژه هاي هسته اي و منطقه اي ايران آن را تهديد مي كند، محروم سازد. علت سوم هم ناشي از اين درك فراگير در محيط هاي تصميم سازي امريكا بود كه هرگونه حمايت صريح از عناصر داخلي سازنده بحران در ايران باعث خواهد آنها به وضوح «مهره هاي بيگانه» به نظر برسند و به همين دليل دولت امريكا براي رد گم كني هم شده بايد از موضوع كناره بگيرد و به «اقدامات پنهان» مورد علاقه خانم كلينتون بسنده كند. دقيقا بر مبناي همين علل بود كه مقام هاي امريكايي آن اوايل تلاش مي كردند درموضع گيري هاي خود دائما اين كليشه را تكرار كنند كه آنچه در ايران مي گذرد يك «مسئله داخلي» است و هيچ ماموريتي به هيچ كس براي انجام اقدامات براندازانه در داخل ايران محول نشده است.
تحولات اخير نشان مي دهد اين تحليل در ذهن طرف غربي دگرگون شده است. امريكايي ها اكنون نه تنها به هيچ وجه احتياط سابق را مراعات نمي كنند بلكه به صراحت مي گويند كه از اين به بعد صريحا از دوستان داخلي خود در ايران حمايت خواهند كرد. فيليپ كراولي، سخنگوي وزارت خارجه امريكا جمعه گذشته در تامپاي فلوريدا گفت: امريكا از اين پس به مسئله برخورد با معترضان ايراني «به صراحت» و «آشكارا» اشاره خواهد كرد. در حالي كه همه آن دلايلي كه در هفته هاي اول امريكايي ها را به پرهيز از موضع گيري صريح وا مي داشت، همچنان به قوت خود باقي است، اين بي احتياطي چه معنايي مي تواند داشته باشد؟ علت ظاهرا اين است كه امريكايي ها دريافته اند جنبش به اصطلاح سبز در ايران كه ناشيانه همه سرمايه هاي اطلاعاتي خود در ايران را پيش پاي آن هدر دادند، در حال مرگ است و تصور مي كنند تنها راه براي شارژ مجدد آن اين است كه به صراحت و علنا به حمايت از ناآرامي ها در داخل بپردازند به اين اميد كه معدود اوباش باقي مانده پاي كار فتنه خيال كنند «جامعه جهاني» (؟!) پشت سر آنهاست و به پيمودن راه بي حاصلي كه تا به حال مي رفته اند ادامه بدهند. برخي مراجع تصميم ساز در تهران اكنون اسنادي روشن در اختيار دارند كه نشان مي دهد اين چرخش استراتژيك در مواضع امريكايي ها رخ داده است.
در فضاي داخلي در مورد پروژه آشتي و حكميت پيش از اين به قدر كافي سخن گفته ايم. برخي نكات كليدي كه بايد به تحليل هاي قبلي اضافه كرد چنين است. اولا واضح است كه فتنه گران تا جاني در بدن داشتند و به تعبير راديو اسراييل دندانشان به گوشت نظام گير كرده بود هيچ به ياد نقد افراطي گري و سر دادن نداي و وحدت و مطالبه آشتي و حكميت نيفتادند. حالا جنگ مغلوبه شده و نه فقط مردم از فتنه گران جدا شده اند بلكه مطالبه برخورد همچنانكه در 9 دي آشكار شد، بدل به مهم ترين درخواست مردم از نظام شده است، و چانه زنان درون حاكميت هم راهي براي باج گرفتن از نظام باز نكرده اند، به يكباره ياد فضائل اخلاقي افتادن ودم از وحدت زدن بيشتر نشان از فرصت طلبي دارد تا خير خواهي. ثانيا اين نكته واضح است در خوش بينانه ترين حالت سران فتنه اكنون در مرز انقلابي ماندن و ضد انقلاب شدن ايستاده اند (اگرچه همه شواهد نشان مي دهد كه فتنه گران مدت هاست از اين مرز گذشته اند). اين ايستادن سر مرز، بانيان فتنه را دچار نوعي پارادوكس كرده است. از يك سو، اگر بخواهند درون خانواده نظام باقي بمانند لاجرم بايد به مرزبندي با ضد انقلاب بپردازند و اين مرزبندي موجب خواهد تتمه حاميان خياباني خود را هم از دست بدهند. و از سوي ديگر اگر نخواهند درون نظام باقي بمانند -كه ظاهرا نمي خواهند- آن وقت تمامي اختلافات درون حكومت كه تا امروز از آن تغذيه كرده و سرپا مانده اند از بين خواهد رفت و اجماعي كامل در مورد برخورد با آنها شكل خواهد گرفت.
اين پارادوكس سران فتنه را بر سر دوراهي يك انتخاب سخت قرار داده و اين انتخابي است كه بالاخره تكليف آن بايد تا 22 بهمن امسال كه يقينا همايشي شكوهمند تر از 9 دي خواهد بود يكسره شود. اگرچه در ظاهر به نظر مي رسد بعضي از سران فتنه اراده اي براي كوتاه آمدن و آشتي از خود نشان داده اند ولي واقعيت اين است كه فعلا چيزي بيشتر از يك بازي منافقانه در كار نيست. علت نرمش هايي كه اخيرا از جانب چهره هايي چون كروبي، موسوي و خاتمي مشاهده مي شود بيش از آن كه يك تنبه واقعي و تلاش براي جبران خساراتي باشد كه به نظام وارد آورده اند -كه تازه همين هم مجازات آنها را منتفي نمي كند- اين است كه مي خواهند با نوعي فاصله گذاري صوري ميان خود و ضد انقلاب، گريبان خويش را از تبعات اقدامات احتمالي آنها در آينده برهانند. بالاخره اين اكنون واقعيتي است كه جريانات ضد انقلاب هيچ ارزشي براي رهنمودهاي امثال اين آقايان قائل نيست و تا جايي كه بتواند به تلاش خود براي صدمه زدن به نظام ادامه خواهد داد. اما مهم اين است كه نظام همه هزينه اينگونه اقدامات را بر عهده سران فتنه مي داند چرا كه اگر نبود تهمتي كه اين افراد به نظام زدند و بستر و زمينه اي كه فراهم آوردند ضد انقلاب هرگز چنين گستاخ نمي شد و مجال تحرك نمي يافت، هم چنانكه در اين 30 سال نيافته بود. اگرچه نظام به آساني قادر به برخورد با اين جريانات خواهد بود اما اين موضوع را نبايد فراموش كرد كه نداي آشتي كه اين روزها از گوشه و كنار شنيده مي شود يا بيانيه هايي كه در راه خواهد بود، هدفي جز نجات دادن سران فتنه از هزينه هاي محتومي كه لاجرم بايد بپردازند ندارد. اين حق مسلم مردم است كه خواهان محاكمه و مجازات سران فتنه هستند.
نهايتا اين دو علامت نشان مي دهد كه نوعي اجماع داخلي و خارجي در اين مورد وجود دارد كه فتنه سبز جوانمرگ شده است. حاميان خارجي اش اكنون به داد و فرياد كردن روي آورده اند تا شايد به عدد فريب خوردگان چند نفري اضافه شود و بانيان داخلي هم در به در به دنبال راهي مي گردند كه از مهلكه بگريزند. سوال اين است: صورت اين جنازه مرده را تا كي به رنگ و لعاب بزك مي توان كرد؟