مروري بر تفكرات و تاريخچه سازمان منافقين
کد خبر : ۱۶۰۴۰
نزديكي تشكيلاتي بني صدر و منافقين روز به روز بيشتر مي شد؛ به نحوي كه آنها سرنوشت خود را گره خورده به هم مي ديدند. يكي از نقاط اوج اين تلاقي و تقابل هماهنگ آنها با انقلاب، مراسم 14 اسفند 59 دانشگاه تهران بود كه طي آن و پس از آن (در بخشي از ماجرا با آمريت شخص بني صدر از پشت تريبون مراسم) درگيري شديدي بين نيروهاي حزب اللهي و طرفداران منافقين به وقوع پيوست. اين ماجرا نقش مهمي در آشكار شدن چهره بني صدر و منافقين براي مردم داشت. سير خرابكاري هاي منافقين و اعمال خلاف قانون آنها (كه انبار كردن اسلحه و پس ندادن آنها تنها يك نمونه اش بود) به موازات حركات ساختارشكنانه بني صدر نهايتاً نظام را به لزوم برخورد قانوني با آنها رساند، لذا مجلس شوراي اسلامي در روزهاي 30 و 31 خرداد 1360 طرح بررسي عدم كفايت سياسي بني صدر را در دستور كار قرار داد و نهايتاً آن را تصويب نمود. از چند روز پيش از آن، بنيصدر متواري شده و در خانه هاي تيمي منافقين پنهان شده بود و منافقين هم مرتباً به نفع او بيانيه صادر مي كردند. آنها در يكي از اين بيانيهها در 27 خرداد 60، با كودتا قلمداد كردن عمل قانوني مجلس، درخواستي كه كاريكاتوري از وقايع انقلاب اسلامي بود از مردم نموده بودند كه شبها در حمايت از بنيصدر بر روي بامها الله اكبر بگويند! (سازمان مجاهدين خلق، كتاب پيدايي تا فرجام، جلد 2، صفحات 559 و560)
اعلام جنگ مسلحانه منافقين عليه نظام
در هر حال وقتي سازمان برايش مسجل شد كه از اين طرق نمي تواند اهداف خود را محقق كند و متحد خود را در قدرت حفظ نمايد، با تحليلي كاملاً مضحك و بر گرفته از همان مباني التقاطي اش به اصطلاح وارد فاز نظامي شد و رسماً عليه نظام اعلام جنگ مسلحانه نمود.
نقطه بروز اين عمل جنون آميز هم تظاهرات گسترده و مسلحانه اعضا و ميليشياي منافقين در 30 خرداد 60 بود كه در آن با انواع اسلحه سرد و گرم به مردم حزب اللهي هجوم برده و تعداد فراواني را به شكلي بسيار فجيع زخمي و شهيد نمودند. ولي اين اعمال خشن و تلاششان براي قدرت نمايي و ايجاد جو رعب و وحشت، با حضور خودجوش و فوق العاده گسترده مردم در صحنه، تا غروب همان روز جمع شد و اعضاي دستگير نشده سازمان از خيابان ها به خانه هاي تيمي گريختند. پس از آنكه امام نيز در يك تير 60 و بنا به رأي مجلس شوراي اسلامي به عدم كفايت سياسي بني صدر او را از رياست جمهوري عزل نمودند، مسعود رجوي و بني صدر در مرداد 60 و با هواپيمايي كه خلباني آن را سرهنگ معزي بر عهده داشت به فرانسه گريختند. معزي همان خلباني كه در 26دي 1357 شاه را نيز از ايران خارج كرده بود (ر.ك به: پرواز در خاطره ها، خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزي، انتشارات نشر ندا- وابسته به سازمان مجاهدين خلق ايران).
تروريسم كور منافقين و فجايع حاصل از آن
از اين زمان دوره اي در حيات جمهوري اسلامي آغاز شد كه مخالفان نظام، بي محابا دست به قتل و ترور و انفجار مي زدند. جالب آنكه نشريه مجاهد (ارگان رسمي اين سازمان) در هر شماره آمار انفجارها و ترورها و قتل هاي صورت گرفته توسط اعضايش را با افتخار رسماً اعلام ميكرد و مسئوليت آن را بر عهده مي گرفت. طبق مندرجات اين نشريه، بيش از 16000 (شانزده هزار) نفر از مردم ايران طي سالهاي 60 تا 68 توسط منافقين به شهادت رسيده اند (آمار دقيق و حتي اسامي كامل اين شهدا در پايگاه اينترنتي هابيليان قابل مشاهده است)
اما تروريسم سازمان را بايد به دو گونه تقسيم كرد. قسمت اول بر مي گردد به بخشي كه آنها (باز هم طبق همان تحليل هاي كپي برداري شده از ديگر كشورها كه از همان ايدئولوژي التقاطيشان سرچشمه مي گرفت) دست به ترور گسترده مسئولين و افراد بلندپايه فكري و عملي جمهوري اسلامي زدند. در همين مرحله آيتالله خامنهاي ترور شد و شهيدان بهشتي و رجايي و باهنر و مدني و دستغيب و صدوقي و اشرفي اصفهاني و هاشمي نژاد و قدوسي و ... به شهادت رسيدند. طبق پيش بيني سازمان (با توجه به علم مبارزه!) با اين ترورها بايد نظام سقوط مي كرد؛ ولي از آنجا كه ديدند نظام سقوط نكرد، خود را از تك و تاب نينداخته و ضمن ادامه اين كشتارهاي خود مدعي شدند نظام اگرچه به سرعت سقوط نكرده، ولي «بي آينده» شده است؛ يعني (به زعم آنها) تمام كساني كه مي توانستند در آينده و در بحرانها كشور را اداره كرده و نجات دهند، حذف شده اند و نظام چند سال بعد سقوط خواهد كرد!
در همين حال سازمان نوع ديگري از تروريسم را هم عملي مي نمود. اين نوع تروريسم تحت عنوان «قطع سرانگشتان ارتجاع و اختناق» عملي مي شد. طبق اين نظر، ارتجاع و اختناق (يعني نظام حاكم بر جمهوري اسلامي!) به منزله قلب و مغز بود و عمل و نيت آن مستقيماً توسط خودش انجام نمي شد بلكه ساير اندام هايي كه بدان متصل بودند آن كارها را عملي مي كردند و خود آن اندام ها (مثلاً بازوها) هم اعمال خود را به وسيله سرانگشتان انجام مي دادند؛ لذا لازم بود براي ضربه زدن به آن مغز و قلب و بازوها و براي جلوگيري از عملي شدن خواست آنها، اين سرانگشتان را قطع نمود. منافقين اين نظر خود را به آيه شريفه «واضربوا منهم بكل بنان» مستند مي كردند. از نظر آنان كساني كه در سطح جامعه موجب دلبستگي و جذب مردم به نظام مي شدند، يا در نهادهاي انقلابي (نظير بسيج) فعال بودند، يا منافقين را در صورت شناسايي به مسئولين معرفي مي كردند، يا موجب انگيزش مردم جهت رفتن به جبهه مي شدند يا حتي اگر ظاهري حزب اللهي داشته و يا عكس مسئولان را در محل كار خود نصب كرده بودند، همه جزو سرانگشتان ارتجاع و اختناق محسوب مي شدند و خونشان هدر بود و قتلشان واجب!
بدين ترتيب بود كه آمار وحشتناك 16000 (شانزده هزار) شهيد توسط منافقين در عرض چند سال به وجود آمد كه عموماً كاسب و پيشه ور و... بودند و جرمشان يكي از موارد فوق بود (از قبيل صرفاً داشتن ظاهر حزباللهي يا نصب عكس امام در مغازه). جالب بود كه سازمان در هر شماره نشريه مجاهد، ستوني با همان عنوان «سرانگشتان رژيم را در هركجا قطع كنيد» داشت و اسامي و مشخصات كشته شدگان را اعلام مي كرد و مسئوليت آن را مي پذيرفت و لذا هم اكنون هم به رغم ژستهاي حقوق بشرياش نميتواند آنها را كتمان نمايد.
جاسوسي براي صدام و دريوزگي براي پول و سلاح
چندي پس از فرار رجوي از ايران، محل استقرار منافقين از فرانسه به عراق تغيير يافت و از سال 65 اين سازمان رسماً در عراق و در پادگان اشرف مستقر شد و با كمك هاي اعطايي صدام دست به تشكيل «ارتش آزادي بخش ايران» زد. طبق اسناد و فيلمهايي كه پس از سقوط صدام از مراكز امنيتي عراق به دست آمد (و خوشبختانه بخش هاي جالبي از اين فيلمهاي مخفي در مجموعهاي به نام گرگ ها منتشر هم شده است) رابطه منافقين با صدام به سال 59 (يعني حتي قبل از ورود رسمي به فاز نظامي) بر مي گردد. اما به موازات خروج و فرار سازمان از ايران و شروع جنگ مسلحانه آنها عليه نظام، اين سازمان به طور رسمي به عامل جاسوسي براي صدام بدل شد و حاصل آن جاسوسيها را طي جلساتي منظم به اطلاع مقامات امنيتي و نظامي عراق مي رساند و در قبال آن، پول و اسلحه و امكانات دريافت ميكرد. حتي كار رذالت منافقين بدانجا كشيده بود كه رسماً درباره ميزان تلفات بمبهاي شيميايي صدام برروي رزمندگان تحقيق مي كرد و به بعثيها گزارش مي داد تا آنها در بمباران هاي شيميايي بعدي از حاصل آن گزارش ها استفاده كنند و ضمناً همنوا با صدام (كه به كاربردن بمبهاي شيميايي را تكذيب ميكرد) سازمان منافقين هم وجود و كاربرد اين بمب ها از سوي صدام را تكذيب ميكرد و آن را دروغ رژيم ايران مي خواند. در يكي از همان جلسات (كه فيلم مخفي آن در مستند گرگ ها منتشر شده است) نماينده سازمان در عين ارائه آماري از ميزان شهدا و جانبازان و ديگر اثرات يكي از بمباران هاي شيميايي صدام، همين مطلب را علناً متذكر ميشود كه سازمان هم طي موضعگيريهايش وجود اين بمبارانهاي شيميايي را تكذيب كرده است!
طنز كار در اينجاست كه منافقين گرچه درقبال اين خيانت ها از صدام پول و سلاح و امكانات مي گرفتند ولي نه تنها تمام آن جلسات بلكه حتي مراحل تحويل سلاح و پول به منافقين هم با دوربين مخفي ضبط مي شد.جالب آنكه بعثي ها هرگز حاضر نشدند آن پول ها را از طريق ساده حواله يا چك به حساب سازمان واريز كنند (زيرا امكان داشتن حسابهاي فرعي جهت رد گم كردن و پولشويي از طرف سازمان وجود داشت) بلكه در تمام آن سالها آن ميزان هنگفت پول را هميشه نقداً و جلوي دوربين مخفي به نمايندگان سازمان تحويل مي دادند تا سند محكمي از اين موضوع براي روز مبادايشان در دست داشته باشند و الحمدلله امروز فيلم اين دريوزگي منافقين در دست ملت ماست.
جنگ كلاسيك منافقين عليه نظام و عمليات سرنوشت ساز «فروغ جاويدان»
البته سازمان منافقين به موازات جاسوسيهاي گسترده براي صدام، پس از تشكيل «ارتش آزاديبخش ايران» جنايات خود را از سطح عمليات ترور و خرابكاري، به سطح جنگ كلاسيك گسترش داد و از ميانه جنگ، رسماً وارد عملياتهايي (هرچند محدود، ولي كلاسيك) عليه نيروهاي رزمنده ايران شد. اما اوج اين كارها در انتهاي جنگ بود. سازمان طبق تحليل هايي برگرفته از همان مباني التقاطياش معتقد بود كه سرنوشت جنگ و نظام به هم گره خورده است و نظام بردو پايه جنگ و اختناق استوار است و تنها وقتي با پايان جنگ (يعني با نابود كردن يكي از پايههاي استواري خودش) موافقت ميكند كه واقعاً به نازلترين مرتبه اقتصادي سياسي و نظامي رسيده باشد.
با قبول قطعنامه 598 از سوي امام(ره)، سازمان چنين تحليل كرد كه جمهوري اسلامي در حضيض قدرت خود است كه قطعنامه را قبول كرده و ضمناً از پايه هاي سرپا ماندن نظام، يكي از بينرفته و تنها پايه اختناق باقي مانده است لذا اگر يك حمله نظامي توسط ارتش آزاديبخش صورت بگيرد، اولاً نظام توان مقابله نخواهد داشت و ثانياً جو اختناق شكسته شده و مردم دسته دسته به سازمان خواهند پيوست و نظام به سرعت سقوط خواهد كرد. لذا سازمان تصميم به انجام عملياتي با عنوان «فروغ جاويدان» گرفت و قصد كرد با يك عمليات سريع و به سرعت كشور را فتح كرده و به تهران برسد و شعار خود را «امروز مهران، فردا تهران» قرار داد. مسعود رجوي در سخناني كه در جمع نيروهاي سازمان (كمتر از يك هفته قبل از شروع عمليات فروغ جاويدان) در تاريخ عصر جمعه 31تير 67 ايراد مي كرد و در حقيقت حكم جمعبندي نهايي پيش از عمليات را داشت در همين مورد ابراز داشت: «كارهاي بزرگي در پيش داريم. مگر ما نگفته بوديم كه «اول مهران، بعداً تهران؟» [دست زدن حضار همراه با شعار «امروز مهران، فردا تهران»] ... اگر ما به تحليلهايي كه در مورد رژيم داشته ايم معتقد هستيم زمان مناسبي براي ما به وجود آمده است. ما در تحليل از جنگ گفتيم كه رژيم در منتهاي ضعف حاضر به توقف جنگ مي شود و دليل قبول قطعنامه از طرف آنها هم همين است. ما نبايد اين فرصت تاريخي را از دست بدهيم. بايد حمله كنيم و كارش را يكسره كنيم. رژيم ديگر نيروي جنگي لازم را ندارد و نمي تواند نيروي جبهه را تأمين كند. ... در اين عمليات مردم به حمايت از ما برمي خيزند. كساني [از مردم] كه حاضرند با ما بيايند را از پادگانها و مراكز سپاه [پس از فتح آنها] مسلح كنيد و هرچه خواستند تا تهران بيايند آنها را با خودتان ببريد. در اين عمليات نيروهاي زيادي به ما كمك خواهند كرد. ازطرفي در زندانها كه باز شود آنها [يعني زندانيان سياسي] هم با ما هستند و با ما خواهند آمد. نيروهاي زندان بالقوه با ما هستند.» (سازمان مجاهدين خلق، پيدايي تا فرجام، جلد 3، صفحات305 تا 312، پياده شده از فيلم سخنان رجوي)
عمليات «مرصاد» و «فسيل» شدن منافقين
پس از شروع اين عمليات، ابتدا نيروهاي منافقين با توجه به غافلگيري نيروهاي ايراني و با پشتيباني گسترده ارتش صدام توانستند پيشرويهايي داشته باشند ولي با اطلاع يافتن مردم و هجوم سيل آساي آنان به جبهه براي مقابله با منافقين و با درايت شهيد سرافراز سپهبد صياد شيرازي عملياتي به نام مرصاد در تقابل با منافقين صورت گرفت و اكثر نيروهاي منافقين در 5 مرداد 67 كشته يا اسير شدند و سازمان در حقيقت نابود شد و پس از آن بود كه براي سرپوش گذاشتن بر اين شكست ها و روند رو به نابودي اش، سازمان روز به روز بيشتر به سمت «فرقه» شدن حركت كرد.در همان نشست 31 تير 67 رجوي با منافقين پيش از عمليات فروغ جاويدان، مسعود رجوي سخني گفت كه چند روز بعد به حقيقت پيوست و هم اكنون هم آن حقيقت ساري و جاري است: «بايستي آخرين تلاش خودمان را هم بكنيم ويك بار ديگر كل سازمان را به صحنه بفرستيم... تصميمي كه ما گرفتيم تصميم بسيار حساس و مشكلي بود و ما چاره اي جز عمل نداريم و اگر الآن اقدام نكنيم فرصت از دست خواهد رفت. زيرا بعد از اينكه بين ايران و عراق صلح شود ما در اينجا قفل مي شويم و ديگر نمي توانيم كاري انجام بدهيم و از لحاظ سياسي تبديل به فسيل مي شويم.» (سازمان مجاهدين خلق پيدايي تا فرجام، جلد 3، صفحه 305)
و اين چنين بود روند تبديل شدن اين گروهك به يك «فسيل سياسي» كه تلاشهاي مذبوحانه امروزي اين فسيل در ضديت با نظام اسلامي و در همراهي با امريكايي كه قبلاً آن را امپرياليسم و مانع تكامل بشريت مي خواند، ديگر حتي ارزش سخن گفتن هم ندارد.
منبع:www.iran-newspaper.com
