صراط: پس از انقلاب اسلامي راه و رسم فيلمسازي تا اندازهاي تغيير کرد اما
متاسفانه اين تغييرات نتوانست در مسير صحيح خود باشد و به نوعي در بسياري
از موارد به بيراهه رفت؛ چراکه اگر ساختار سياسي کشور تغيير کرده بود اما
آدمهايي که در قالب فيلمساز براي توليد فيلم ايراني فعاليت ميکردند اکثرا
همان سينماگران پيش از انقلاب بودند که درواقع فيلمسازي به طريقه ديگري را
بلد نبودند و از اين رو بود که فيلمهايي با همان مشي رفتاري پس از انقلاب
توليد شد که تا همين اواخر نيز نمونههايي از آن ساخته شد که البته از سوي
مخاطبين سينما مورد استقبال واقع نگرديد.
با اين حال سينماي پس از انقلاب که روشنفکران سياست زده در آن رفت و آمد ميکردند، درواقع به ترويج افکار روشنفکري با چاشني مدرنيته مشغول شد که بيش از آنکه به شعارهاي خود پايبند باشد، بيشتر ظاهر و ژستي از شعارهاي خود را به مردم عرضه ميکرد. اين نگرش به سبب موجي که ايجاد شده بود سينما را هم با خود برد که تا به امروز اثرات آن در سينما مشهود است.
البته اين موج به نوعي پيروي کورکورانه و رفتار گلهاي را نيز به همراه داشت. رفتاري که در سينما باب شد و سبب شد که روشنفکران در سينماي ايران جاي پاي خود را محکمتر کنند. البته اين موضوع با هنجارهاي ديگري نيز همراه شد. درواقع در جامعهاي که سوادآموزي و کسب مدارک و مدارج دانشگاهي به ارزش تبديل ميگردد، روشنفکران با ارزش و به عنوان الگو يا هنجارفرست و ارزش فرست تلقي ميشوند. لذا رفتار آنها دير يا زود از جانب بقيه افراد تقليد، کپي و تکثير ميشود، حتي از جانب افراد کمسواد و بيسواد که در گروههاي مذهبي قرار ندارند.
اينان بهطور شيطاني خود را ابتدا از قيد و بندهاي مذهبي و سپس به تدريج از هر نوع قيد و بند گروههايي که قبلا خود به آن تعلق داشتند، ميرهانند و به قول اولسون، دکلاسه ميشوند. کارل مارکس واژه مناسبي براي اينان برگزيده است و آنان را لومپن مينامد، يعني همه ملاحظات، قواعد و شئونات انساني را زير پا ميگذارد و لاقيدي را مشي و روش خود ميکند.
درواقع سينماي ايران به طريق ديگر پس از انقلاب با رويه و جلد روشنفکري به سمت لاقيدي پيش رفت و مبلغ رفتار آنومي در ايران شد.
آنومي (به انگليسي: Anomie) به فقدان هنجار يا بيهنجاري اطلاق ميشود. اين کلمه به معني عدم وابستگي شخص و جامعه است که به چندپاره شدن جامعه ميانجامد. اين اصطلاح توسط جامعهشناس فرانسوي اميل دورکيم در کتاب تاثيرگذار وي خودکشي (۱۸۹۷) مشهور شد. دورکيم اين واژه را از جامعهشناس فرانسوي ژان-ماري گويو قرض گرفت و آن را به صورت «قانونِ بيقانوني» و «خواستن سيرناشدني» تعريف کرد.
آنومي به مشي و روشي براي فيلمسازي امروز تبديل شده است که در طول زمان در ايران تغيير کرده است. سينماگر ايراني هر روز به تبليغ بيهنجاري ميپردازد و شخصيتهاي اول بسياري از فيلمهايش افرادي هستند که بدون هيچ قيد و بندي و با فرمول ديگري در جامعه زندگي ميکنند. به طور مثال در جشنواره سال ۹۱ که دو فيلم در مورد دختران فراري به نمايش گذاشته شد که نهاد خانواده را مرجع درستي براي حل مشکلات فرد نميدانست و بيان ميکرد که افراد غريبه در اين امر قابل اعتمادترند. در حالي که در جامعه واقعي اين مسئله به صورتي واژگونه است و سينما نسخه غلطي را در اين زمينه صادر ميکند که مشکلاتي را براي افرادي که در اين شرايط قرار ميگيرند ايجاد ميکند.
البته مسئله لاقيدي در سينماي جهان نيز متداول است اما با توجه به زندگي مکانيزه و نوع نظم اجتماعي که در اين جوامع وجود دارد، ديدگاهي مقابل آن بهوجود آمده است که به پست مدرنيست شهرت دارد و البته تنها يک ديدگاه انتقادي است و در اين کشورها کماکان نظمپذيري و قانونمداري يک ارزش حياتي محسوب ميشود. اما اين موضوع در ايران يک کالاي فرهنگي کاملا وارداتي است که نه بر اساس ساختار اجتماعي ايران بلکه بر اساس ساختار اجتماعي کاملا بيگانه طراحي شده است و فيلمسازان ايراني به صورت کورکورانه آن را دستمايهاي براي ساخت فيلمهاي خود قرار ميدهند.
به هر جهت لاقيدي يا به طور علمي بگوييم آنومي مسئلهاي است که در سينماي ايران به يک اپيدمي تبديل شده است و فيلمسازان جواني هستند که اين خط مشي را دنبال ميکنند، حتي بدون آنکه از عواقب آن و نوع هنجار و پيامي که به جامعه منتقل ميکنند آگاه باشند!
با اين حال سينماي پس از انقلاب که روشنفکران سياست زده در آن رفت و آمد ميکردند، درواقع به ترويج افکار روشنفکري با چاشني مدرنيته مشغول شد که بيش از آنکه به شعارهاي خود پايبند باشد، بيشتر ظاهر و ژستي از شعارهاي خود را به مردم عرضه ميکرد. اين نگرش به سبب موجي که ايجاد شده بود سينما را هم با خود برد که تا به امروز اثرات آن در سينما مشهود است.
البته اين موج به نوعي پيروي کورکورانه و رفتار گلهاي را نيز به همراه داشت. رفتاري که در سينما باب شد و سبب شد که روشنفکران در سينماي ايران جاي پاي خود را محکمتر کنند. البته اين موضوع با هنجارهاي ديگري نيز همراه شد. درواقع در جامعهاي که سوادآموزي و کسب مدارک و مدارج دانشگاهي به ارزش تبديل ميگردد، روشنفکران با ارزش و به عنوان الگو يا هنجارفرست و ارزش فرست تلقي ميشوند. لذا رفتار آنها دير يا زود از جانب بقيه افراد تقليد، کپي و تکثير ميشود، حتي از جانب افراد کمسواد و بيسواد که در گروههاي مذهبي قرار ندارند.
اينان بهطور شيطاني خود را ابتدا از قيد و بندهاي مذهبي و سپس به تدريج از هر نوع قيد و بند گروههايي که قبلا خود به آن تعلق داشتند، ميرهانند و به قول اولسون، دکلاسه ميشوند. کارل مارکس واژه مناسبي براي اينان برگزيده است و آنان را لومپن مينامد، يعني همه ملاحظات، قواعد و شئونات انساني را زير پا ميگذارد و لاقيدي را مشي و روش خود ميکند.
درواقع سينماي ايران به طريق ديگر پس از انقلاب با رويه و جلد روشنفکري به سمت لاقيدي پيش رفت و مبلغ رفتار آنومي در ايران شد.
آنومي (به انگليسي: Anomie) به فقدان هنجار يا بيهنجاري اطلاق ميشود. اين کلمه به معني عدم وابستگي شخص و جامعه است که به چندپاره شدن جامعه ميانجامد. اين اصطلاح توسط جامعهشناس فرانسوي اميل دورکيم در کتاب تاثيرگذار وي خودکشي (۱۸۹۷) مشهور شد. دورکيم اين واژه را از جامعهشناس فرانسوي ژان-ماري گويو قرض گرفت و آن را به صورت «قانونِ بيقانوني» و «خواستن سيرناشدني» تعريف کرد.
آنومي به مشي و روشي براي فيلمسازي امروز تبديل شده است که در طول زمان در ايران تغيير کرده است. سينماگر ايراني هر روز به تبليغ بيهنجاري ميپردازد و شخصيتهاي اول بسياري از فيلمهايش افرادي هستند که بدون هيچ قيد و بندي و با فرمول ديگري در جامعه زندگي ميکنند. به طور مثال در جشنواره سال ۹۱ که دو فيلم در مورد دختران فراري به نمايش گذاشته شد که نهاد خانواده را مرجع درستي براي حل مشکلات فرد نميدانست و بيان ميکرد که افراد غريبه در اين امر قابل اعتمادترند. در حالي که در جامعه واقعي اين مسئله به صورتي واژگونه است و سينما نسخه غلطي را در اين زمينه صادر ميکند که مشکلاتي را براي افرادي که در اين شرايط قرار ميگيرند ايجاد ميکند.
البته مسئله لاقيدي در سينماي جهان نيز متداول است اما با توجه به زندگي مکانيزه و نوع نظم اجتماعي که در اين جوامع وجود دارد، ديدگاهي مقابل آن بهوجود آمده است که به پست مدرنيست شهرت دارد و البته تنها يک ديدگاه انتقادي است و در اين کشورها کماکان نظمپذيري و قانونمداري يک ارزش حياتي محسوب ميشود. اما اين موضوع در ايران يک کالاي فرهنگي کاملا وارداتي است که نه بر اساس ساختار اجتماعي ايران بلکه بر اساس ساختار اجتماعي کاملا بيگانه طراحي شده است و فيلمسازان ايراني به صورت کورکورانه آن را دستمايهاي براي ساخت فيلمهاي خود قرار ميدهند.
به هر جهت لاقيدي يا به طور علمي بگوييم آنومي مسئلهاي است که در سينماي ايران به يک اپيدمي تبديل شده است و فيلمسازان جواني هستند که اين خط مشي را دنبال ميکنند، حتي بدون آنکه از عواقب آن و نوع هنجار و پيامي که به جامعه منتقل ميکنند آگاه باشند!

