استاد «محمدرضا حكيمي» در رثاي شهيد نواب صفوي
روح نواب را در همه شبستانها مي ديدم
در نماز حالتي عجيب داشت. ذكر ركوع و سجده و كلمات تشهدش را ميشنيدم. خيال ميكردي يكي از پيامبران است كه نماز ميخواند...شهادت نواب، مقارن ايام فاطميه بود. خبر اعدام او همه جا پيچيد. آن روز غروب من، به مسجد گوهرشاد رفتم. هوا غمي خونين را به همه جا ميبرد...و نمازهاي جماعت، مثل ديگر ايام، برپا گشت، چرا كسي براي خون نواب فرياد نميزند؟
کد خبر : ۱۰۰۱
سيد مجتبي نواب صفوي يكي از عزيزترين چهرههاي فداكار تاريخ اسلام بود، در نيم سده اخير. در كنار او كه قرار ميگرفتي و سخنان آتشين- به معناي واقعي كلمه،آتشين - او را كه ميشنيدي، چنان تصور ميكردي كه در كنار يكي از مومنترين و خروشنده ترين مردان صدر اسلام قرار داري، مرداني همدم پيامبر و علي، مرداني همرده مقداد و ابوذر و...
نواب، مجسمهاي بود از حقيقت و ايمان، و غيرت اسلامي، و شور انقلابي. نواب چنان بود كه ميگفتي همه نويدهاي ديني را به چشم ديده است و همه امور معنوي را تجربه كرده است.
هيچگاه فراموش نميكنم روزي را كه او، به هنگام سفر به مشهد، براي بازديد طلاب مدرسه "نواب "، به آن مدرسه آمد. روزي ويژه بود. مردم آگاه شده بودند كه رهبر فدائيان اسلام به مدرسه ما ميآيد، آمدند و ازدحامي بزرگ برپا شد. رهبر فدائيان- در ميان ياران با صلابت و مومن خود- به مدرسه آمد، و پس از اندكي، در كنار پايه طاق بلند جلوي مدرس، رو به قبله، به پا ايستاد و به ديوار تكيه داد ، و شروع به سخن گفتن كرد. سخن او در توحيد بود و توجه به ذات الهي. چنان كلمات شورانگيز او جان شنونده را مسخر ميكرد، كه باورها، همه را در برابر انسان مشهود ميساخت. و چنان از حتميت آفريدگار عالم، خداي آغازها و انجامها، سخن ميگفت كه گويي انسان خدا را ميديد. در ميان جوي اثيري كه از شعاع معنويت خود او پديدار گشته بود، آن سخنان به پايان رسيد و نواب نشست. پس از لحظاتي عازم بازگشت شد. از كنار حجرههاي مدرسه به راه افتاد. با همه خداحافظي ميكرد و معانقه ... و هنگامي كه به ضلع شمال غربي مدرسه رسيد اذان گفتند. او نيز با صداي گيراي خود اذان گفت. سپس، روي زمين، به نماز ظهر ايستاد. چند صف نيز پشت سر او ايستادند و اقتدا كردند... در نماز حالتي عجيب داشت. ذكر ركوع و سجده و كلمات تشهدش را ميشنيدم. خيال ميكردي يكي از پيامبران است كه نماز ميخواند. لرزهاي كه به هنگام اداي كلمات نماز براندام مردانهاش ميافتاد، و شور استخوان سوزي كه در درون جانش ميتوفيد، و تجسم معنوي حالت انگيزي كه در سيماي قديس وارش پديدار ميگشت، تو را، براي لحظاتي از عالم ماده و ابعاد بيرون ميبرد...
نماز تمام شد. دوباره به راه افتاد. با مردم صميمانه خداخافظي ميكرد. دم مدرسه رسيد. از پلههايي كه مدرسه را به خيابان نادري وصل ميكرد بالا رفت. انبوه جمعيت، از جمله طلاب، گرداگرد او، و در راهرو مدرسه موج ميزدند. همين گونه كه رو به خيابان و پشت به مدرسه از پلهها بالا ميرفت، برگشت و اين جلمه را گفت: "نواب خاص امام زمان باشيد! "طلاب را با اين تعبير، به عظمت راه و كاري كه دارند، بيشتر متوجه ساخت. سپس از پله ديگري، باز چهره ملكوتي خود را، برگرداند و رو به طلاب و مردم چنين گفت: "در تهجدها دعا كنيد! " اصل را بر اين نهاد كه همه، حتما همه، اهل تهجدند، پس در تهجدها دعا كنند. و اين نكته تربيتي و سازنده ديگري بود.
در آن سفر، 9 روز در مشهد بود. آخرين شب، شب شنبه بود. در آن ايام، حرم مطهر را، چند ساعتي در اواخر شب، ميبستند. او خواسته بود تا آن شب شنبه، آخرين شبي كه در مشهد بود، ترتيبي بدهند كه بتواند تا صبح در حرم بماند.چنين كردند و آن شب تا صبح در حرم ماند و به عبادت و تهجد پرداخت.
با اينكه نواب عمر زيادي نداشت، عالمان سالمند نيز به او احترام ميگذاشتند و قداست و ايمان و شجاعتش را بزرگ ميداشتند. عالماني مانند شيخ هاشمي قزويني( م -1380)، شيخ مجتبي قزوين (م-1386) ، و شيخ علي اكبر الهيان تنكابني ( م-1380) ، نام او را با شور و گرمي ميگفتند و ميشنيدند.
شيخ علي اكبر الهيان، از علماي بزرگ بود، اهل علوي باطني و مشاهدات و كرامات، با عمري در حدود 70 سال ، و داراي پيكري نحيف و تحليل رفته از عبادات و رياضات، يكبار از او شنيدم كه گفت: "اگر من نواب را حضورا ديده بودم، چه بسا، جزو افراد و دسته او ميشدم. " و با اين سخت، اشاره ميكرد به اهميت فوقالعاده دفاع مسلحانه از دين خدا، در آن روزگار....
نواب صفوي، تلاشهاي دفاع گرانه خود را از اسلام و مقدسات اسلامي، از سالهاي 1323 - 1324 آغاز كرد. "... قيام يك تنه و دليرانه ذريه رسول، مسلمانان معتقد را سرشار از شوق و شور ساخت. نطفه مقدس نهضت اسلامي و ضد اجنبي ايران بسته شد، و جمعيت "فدائيان اسلام " به وجود آمد. تشكل مسلمانان در راه مبارزه با صهيونيسم و ياري به برادران فلسطين، اعدام نوكر سرسپرده بيگانه، وزير دربار منحوس، عبدالحسين هژير، به دست نخستين شهيد فدائيان اسلام،حضرت سيد حسين امامي كه لغو انتخابات قلابي دوره شانزدهم را به دنبال داشت و سپس انتخاب نمايندگان جبهه ملي با راي ملت، اعدام سپهبد رزم آرا،نخست وزير خائن و ضد ملي، به دست حضرت خليل طهماسبي كه اعلام ملي شدن صنعت نفت را به دنبال داشت، به روي كار آمدن مرحوم دكتر مصدق، هدف قرار دادن حسين علاء جنايتكار، به منظور لغو پيمان بغداد ، و سركوبي قدرت شاه و اربابانش، از جمله مبارزات بيامان افراد جمعيت دلير و غيور و از جان گذشته فدائيان اسلام، به رهبري حضرت سيد مجتبي نواب صفوي بود*(1)
مرد بزرگ ديگر فدائيان اسلام ، سيد عبدالحسين واحدي بود، مرد شماره 2 فدائيان اسلام. برادر وي سيد محمد واحدي نيز از افراد برجسته اين جمعيت مبارز بود. اينان همه شهيد شدند: نواب صفوي، سيد عبدالحسين واحد، سيد محمد واحدي، سيد حسين امامي، خليل طهماسبي و ... به دست دژخيماني چون تيمور بختيار، و سپهبد آزموده . اين فرزند گرامي علي (ع) و فاطمه (س) و ديگر سادات و يارانش، به دستور شاه خائن به اسلام و دشمن اولاد علي و حاميان اسلام، به سال 1334 ، به اعدام محكوم شدند و به شهادت رسيدند. "رهبر دلير فدائيان اسلام، هنگام وضو، در خانه يكي از برادران، به اتفاق حاضرين، در چنگال دژخيمان تيمور بختيار اسير شد... آزاد مردان ضد استبداد و مسلمانان ضد بيگانه، يكي پس از ديگري، به زندانهاي قرون وسطايي قزل قلعه و لشكر 2زرهي روانه شدند ... سپهبد آزموده، خونخوارترين و سفاك ترين شيطان مجسم، در لباس مقدس "قضاوت "، شخصا شكنجه، اخذ اقرار، پروندهسازي و تقاضاي اعدام را عهدهدار شد ... كارها "حسب الامري " و برق آسا انجام شد. براي توشيح حكم اعدام حتي صبر نكردند،
"ذات ملوكانه "، از عشرتكده آبعلي به تهران بيايد...
"در نيمه شبي سرد و تاريك، جلادهاي آزموده، درب سلولهاي رهبر فدائيان اسلام، خليل طهماسبي، سيد محمد واحدي، و ذوالقدر را گشودند*(2)
"تنها تقاضاي رهبر و پيروان، انجام غسل شهادت بود... تمامي افسران و درجه داران و افراد لشكر 2 زرهي، كه در ميدان تير لشكر، شاهد شهادت رادمرد از جان گذشته اسلام و فدائيان بودند، بعدها متفقا گفتند، ما از شهامت، شجاعت، دليري و مردانگي نواب صفوي متحير بوديم. همه گفتند، هيچ محكوم به اعدامي تاكنون، از مرگ، با اين همه دليري و بياعتنايي، استقبال نكرده است. دشمن احمق، اميد بود كه با اعدام اين بزرگ مدافع حق و عدل و انسانيت، ميتواند كاخ رفيعي را كه با فداكاري فرزندان اسلام و ايران بر فلك سر كشيده است در هم بكوبد. غافل از اينكه درختي كه با خون پاك اين عزيزان ملت مسلمان ايران آبياري شود، به قدرت هيچ طوفاني از پاي نميافتد. چنانكه طوفان حرص و شهوت و خيانت اجنبي و سرسپردگانش نتوانست كوچكترين لطمهاي به آن وارد آورد. آنان دعوت حق را لبيك گفتند، ولي فدائيان دلير و غيرتمند ديگري، راه خدايي آنان را تعقيب كردند.
مهلكترين ضرب، با شليك گلولههاي محمد بخارايي به سينه كثيف حسنعلي منصور، خائن و خائنزاده، در جلو مجلس و به درك فرستادن او، بر پيكر استعمار وارد آمد. باز هم يك توقيف دسته جمعي... صادق اماني، محمد بخاريي، رضا صفار هرندي، مرتضي نيكنژاد، حاج مهدي عراقي و ... به اعدام محكوم شدند، كه چهار نفر اول به دست جلادان محمدرضاي خائن شربت شهادت نوشيدند، ولي آقاي حاج مهدي عراقي، و حاج حبيب الله عسكراولادي، حاج هاشمي اماني، به مشيت الهي زنده ماندند.
زنده ماندند تا پرچم پيروز و پرافتخار پاكترين، شريفترين، و موثرترين قدرتهاي ضد بي ديني، ضد بيگانه، ضد بيگانه پرستي را در اهتزار نگاه داشته، پيكار خونين را به مرحله نهايي برسانند، و جنگيدند و به امان جنگيدند، تا آخرين دژهاي ظلم و ستم و بيگانه پرستي و فسق و جور را در هم ريختند.
امروز، سالها از شهادت جانگذار حضرت سيد مجتبي نواب صفوي، رهبر عزيز فدائيان اسلام، و فداييان دلير و از جان گذشته، كه در آن قتل عام وحشيانه، شربت شهادت نوشيدند ميگذرد...
نواب و يارانش را بارها گرفتند و به زندان افكندند و شكنجه هاي سهمگين كردند. اينها همه بايد ثبت شود و درباره آنان كتابها تاليف گردد.
شهادت نواب، مقارن ايام فاطميه بود. خبر اعدام او همه جا پيچيد. آن روز غروب من، به مسجد گوهرشاد رفتم. هوا غمي خونين را به همه جا ميبرد. از در بازار، وارد مسجد گوهرشاد شدم. پشت به غرفههاي شمالي مسجد دادم و رو به ايوان مقصوره و گلدستهها ايستادم. مغرب دردناكي از راه ميرسيد. نيمي از آسمان رو به سياهي رفته بود و نيمي ديگر خون شفق را مزمزه ميكرد. اندك اندك بانگ اذان بلند شد. نواب كشته شده بود.
دريغا! مردم آمدند و رفتند و نمازهاي جماعت، مثل ديگر ايام، برپا گشت، چرا كسي براي خون نواب فرياد نميزند؟
در آن لحظات روح نواب را در همه مسجدها و شبستانها ميديدم، جملات اذان گفته ميشد، و در ميان خون شفق و سياهي شب راه ميگشود. تاريكي مغموم مغرب تيرهتر ميشد و نخستين شب نبودن نواب از راه ميرسيد، به گلدستهها نگاه ميكردم و به آسمان فكر ميكردم كه اين فرياد فدايي بزرگ اسلام است كه از حنجره موذنان بيرون ميايد. آري، اين اوست كه نام خدا را به بزرگي ياد ميكند. نام خداي، همواره از فداكاران برقرار مانده است و اين نواب است كه از همه گلدستههاي عالم اذان ميگويد، در همه مغربها و در همه ظهرها، و در همه فجرها، اين فرياد خونبار نواب است:
الله اكبر
لا اله الا الله...
*پي نوشت:
*1- "نبرد ملت " دوره انقلاب، شماره 4، شنبه 28/11/57
*2-شهيد بزرگوار، سيد عبدالحسين واحدي، پيش از اين، به دست رژيم پست، تيمور بختيار، به شهادت رسيده بود